مست بودم بی مُروَّت زهر را هشیار ریخت
مست بودم بی مُروَّت زهر را هشیار ریخت
آخرش زهر خودش را بر دل بیمار ریخت
تا که می دیدم که دارم از غمش جانی هنوز
بی درنگ از خشت نازش بر سرم آوار ریخت
ای عجب کاری به دستم داد دل با فکر تو
زهر دوری را به حلقم بی تو با اصرار ریخت
از ازل بختم مرا یاری نمی کرد و مدام
بر سرم باران غم را باز با تکرار ریخت
پشت دیواری نشستم با خیالت بی حیا
بی وفا این بخت بد بین بر سرم دیوار ریخت
سرگشته
آخرش زهر خودش را بر دل بیمار ریخت
تا که می دیدم که دارم از غمش جانی هنوز
بی درنگ از خشت نازش بر سرم آوار ریخت
ای عجب کاری به دستم داد دل با فکر تو
زهر دوری را به حلقم بی تو با اصرار ریخت
از ازل بختم مرا یاری نمی کرد و مدام
بر سرم باران غم را باز با تکرار ریخت
پشت دیواری نشستم با خیالت بی حیا
بی وفا این بخت بد بین بر سرم دیوار ریخت
سرگشته
- ۱.۸k
- ۲۲ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط