همه چيز از يه بطري بازي شروع شد . . . ! كمي بعد
همه چيز از يه بطري بازي شروع شد . . . ! كمي بعد از نيمه شب . . . ! روي يك ميز شش نفره همه مست و خراب . . . ! بطري چرخيد ، چرخيد و چرخيد . . . ! همه چشمها به چرخش بود . . . ! ... ... حركتش كم شد . . . ! كم تر و كم تر . . . ! تا بلاخره ايستاد . . . ! سرش به طرف من بود به هر حال من بايد اطاعت مي كردم . . . ! با چشم مسير سر تا انتهاي بطري رو طي كردم . . . ! ... آخرش رسيد به اون . . . ! نگاهم كرد و خنديد . . . ! بلند بلند مي خنديد . . . ! دليل خنده هاش رو نمي فهميدم تا اينكه ساكت شد و خيره به من . . . ! به لباش چشم دوخته بودم منتظر اينكه بگه . . . ! رو دستات راه برو يا صورتت را با سس بشور. . . ! لخت شو . . . ! يا يه چيزي مثل همينا . . . ! كه يهو كوبيد روي ميز و ابرو هاشو تو هم كرد . . . ! گفت : حــــكــــم . . . ! "عاشقم شو" . . . ! و من بايد عمل مي كردم اين قانون بازي بود . .
- ۶۰۸
- ۲۹ آذر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط