نـفـرتــ
نـفـرتــ
#𝑯𝒂𝒕𝒆
#𝑷𝒂𝒓𝒕: 𝟏
به دوربرش نگاه میکرد و دنبال من میگذشت، مامان از پله های اومد پایان.
م.ک: جونگکوک چخبره خونه رو گذاشتی رو سرت!
لبخندی بزرگی زد
کوک: مامان کجاست بچه ای که از یتیم خونه آوردی.
پدر از کنارم بلند شد و به سمت جونگکوک رفت.
پ.ک: پسرم چرا اینقدر عجله داری؟
بعد به من اشاره کرد و جونگکوک هم به جایی که پدر اشاره کرد نگاه کرد.
پ.ک: این خواهرت لیا
اخمای جونگکوک با دیدنم وحشتناک توهم رفت، با عصبانیت کیفشو درآورد و انداخت روی زمین و با صدای بلند گفت
کوک: این... این که دختره!
اینبار اخمای مامان توهم رفت و با تحکم اس
#𝑯𝒂𝒕𝒆
#𝑷𝒂𝒓𝒕: 𝟏
به دوربرش نگاه میکرد و دنبال من میگذشت، مامان از پله های اومد پایان.
م.ک: جونگکوک چخبره خونه رو گذاشتی رو سرت!
لبخندی بزرگی زد
کوک: مامان کجاست بچه ای که از یتیم خونه آوردی.
پدر از کنارم بلند شد و به سمت جونگکوک رفت.
پ.ک: پسرم چرا اینقدر عجله داری؟
بعد به من اشاره کرد و جونگکوک هم به جایی که پدر اشاره کرد نگاه کرد.
پ.ک: این خواهرت لیا
اخمای جونگکوک با دیدنم وحشتناک توهم رفت، با عصبانیت کیفشو درآورد و انداخت روی زمین و با صدای بلند گفت
کوک: این... این که دختره!
اینبار اخمای مامان توهم رفت و با تحکم اس
- ۲۴۸
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط