{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نـفـرتــ

نـفـرتــ
#𝑯𝒂𝒕𝒆
#𝑷𝒂𝒓𝒕: 𝟏
به دوربرش نگاه میکرد و دنبال  من می‌گذشت، مامان از پله های اومد پایان.

م.ک: جونگکوک‌ ‌چخبره خونه رو گذاشتی رو سرت!

لبخندی بزرگی زد

کوک: مامان کجاست بچه ای که از یتیم خونه آوردی.

پدر از کنارم بلند شد و به سمت جونگکوک‌ رفت.

پ.ک: پسرم چرا اینقدر عجله داری؟

بعد به من اشاره کرد و جونگکوک‌ هم به جایی که پدر اشاره کرد نگاه کرد.

پ.ک: این خواهرت لیا

اخمای جونگکوک‌ با دیدنم وحشتناک توهم رفت، با عصبانیت کیفشو درآورد و انداخت روی زمین و با صدای بلند گفت

کوک: این... این که دختره!

اینبار اخمای مامان توهم رفت و با تحکم اس
دیدگاه ها (۳)

ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ#TaLaBkaR#ᴘᴀʀᴛ‌:𝟙𝟛_ رایلی تو...اینجا چیکار میکنی...

ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ#TaLaBkaR#ᴘᴀʀᴛ‌:¹²اومدم پاین که دیدم جونگکوک آما...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

پرده ها رفت بالا و با گروه بی تی اس مواجه شدیم میگم این جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط