{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی از دختر های فامیل تولدش بود ،

یکی از دختر های فامیل تولدش بود ،

من بهش یه روسری هدیه دادم ،
مادرش بهش گفت : دخترم برو سرت کن که محمد ببینه .......


پشیمون شدم از اینکه روسری براش خریدم
دیدگاه ها (۵۱)

درد دل با حضرت مهدی (عج) :مدتی هست که ظرف گله ام سر رفتهخودم...

اینم جنگل امروزما....

ﻫﯿﭻ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﯿﺪ ﯾﮏ ﺑﻮﺳﻪ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﯾﮏ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﯼ26 ﮐﺎﻟﺮﯼ ﻣﯿﺴﻮﺯ...

حاکمانی که نمی دانند شب مردمانشان چگونه به صبح میرسد دیگر چه...

بیوگرافی هاشونو توی این پیج دوباره میزارم

بچه ها نصفه شبی وقت گیر اوردم نشستم نقاشی کشیدم 🤓هنوز ساعت س...

یک ماه پیش سوار یکی از این ماشین‌های گذری شدم که برم سرکار…ر...

رمان: قلب در تاریکی

وکیل پایه یک دادگستری عضو رسمی کانون وکلای خراسان رضوی

پارت ۳ساعت ۱۰ و ۴۱ دقیقه شب_تهیونگ:من نمیدونم چرا واقعا باید...

پارت ۱۱🎀نیواد بس کن وگرنه همه چیو بهش میگمنیواد هم بسترو گذا...

یه گذشته تلخ بود از ییبو پسر دومم گفتم بهتون میگم اومدم بگم ...

ادامه ای پارت دوم _ دنیای عجیب

پارت 4۳ روز بعدویو لیواز دانشگاه داشتم برمیگشتم خونه توی راه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط