عصر یک روز پاییزی
عصر یک روز پاییزی
بنا بر عادت دراز کشیده بودم و
کتاب میخواندم
لحظهای چشم از کتاب برداشتم و
از پنجره به بیرون نگاه کردم
به دور دستها
به کشتزارهای سبز سن رمی
به دستهای پینه بسته «سیبزمینیخورها»
در خانه معدنچیها
به کافه تراس
و به نگاه دوشیزه گاشه
که تا نیمه شب
مرا وادار به نشستن و
زُل زدن به شب کرد
شبی به رنگ ماهیها
که با خاموش شدن هر چراغ شهر
رنگینتر و
زیباتر میشد.»
واهه آرمن *
بنا بر عادت دراز کشیده بودم و
کتاب میخواندم
لحظهای چشم از کتاب برداشتم و
از پنجره به بیرون نگاه کردم
به دور دستها
به کشتزارهای سبز سن رمی
به دستهای پینه بسته «سیبزمینیخورها»
در خانه معدنچیها
به کافه تراس
و به نگاه دوشیزه گاشه
که تا نیمه شب
مرا وادار به نشستن و
زُل زدن به شب کرد
شبی به رنگ ماهیها
که با خاموش شدن هر چراغ شهر
رنگینتر و
زیباتر میشد.»
واهه آرمن *
- ۲۸۸
- ۰۳ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط