{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عصر یک روز پاییزی

عصر یک روز پاییزی

بنا بر عادت دراز کشیده بودم و

کتاب می‌خواندم

لحظه‌ای چشم از کتاب برداشتم و

از پنجره به بیرون نگاه کردم

به دور دست‌ها

به کشت‌زارهای سبز سن ‌رمی

به دست‌های پینه بسته «سیب‌زمینی‌خور‌ها»

در خانه معدن‌چی‌ها

به کافه تراس

و به نگاه دوشیزه گاشه

که تا نیمه شب

مرا وادار به نشستن و

زُل زدن به شب کرد

شبی به رنگ ماهی‌ها

که با خاموش شدن هر چراغ شهر

رنگین‌تر و

زیبا‌تر می‌شد.»

واهه آرمن *
دیدگاه ها (۱)

بدون تو...من بی توموسای بی عصاست...مبعوث شده دز سرزمینیکه مر...

تومثل خالکوبی شدی توتک تک خاطره هام...(اسب درمونده ی جلوی قل...

تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر استتنهایی در قطار ؛ هزار نفر...

یک روزبلکه پنجاه سال دیگرموهای نوه‌ات را نوازش می‌کنیدر ایوا...

نگاه تیز مانند همراه با یک زره با بهت بگم شیطونی زل زد به دخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط