وقتی به اجبار ازدواج کردید ولی اون عاشقته
وقتی به اجبار ازدواج کردید ولی اون عاشقته
part: 1
#چندپارتی
#مین.یونگی
___
راوی:
چند روزی میشد که حس یونگی نصبت به تو تغییر کرده بود،غروب بود و هوا کم کم داشت تاریک میشد یونگی کنارت روی کاناپه نشست و تلوزیون رو روشن کرد چون فاصلتون خیلی نزدیک بهم بود ازش فاصله گرفتی که اخم کرد...
_ حق نداری از من دور بشی!
+ نه بابا میخوای وقتی آب میخورم ازت اجازه بگیرم؟(پوزخند)
_ یااا درست صحبت کن(کمی داد)
ویو ا/ت:
وقتی داد میزد تنم میلرزید بغض کردم ولی نشون ندادم از کنارش بلند شدم و رفتم توی اتاق در هم بستم...
_ این چشه واقعن؟
ویو یونگی:
کنترل رو گذاشتم روی میز و بلند شدم رفتم توی اتاق که دیدم زانو هاشو جمع کرده و داره بی صدا و آروم گریه میکنه...
_ قرار نیست گریه کنی...
+ یونگیا احساس میکنم دارم توی یه ققس زندگی میکنم چرا نمیتونم مثل بقیه راحت زندگی کنم؟(گریه)
ویو ا/ت:
دستامو از هم باز کرد و کشوندم داخل بغلش نگاهی بهش کردم و ازش پرسیدم...
+ چرا این کارو میکنی؟ تو از من متنفری!
_ من ازت متنفر نیستم ا/ت من جدیدا بهت حس پیدا کردم دیونه وار عاشقتم تو این دو سال که زه اجبار خانوادمون ازدواج کردیم خیلی دلم میخواست حسمو بهت بگم ولی میدونستم ازم متنفر میشی...
ویو ا/ت:
از بغلش رفتم بیرون و از اتاق خارج شدم و از خونه زدم بیرون و به سمت ساحل رفتم چون اونجا تنها جایی بود که حالمو خوب میکرد...
ویو یونگی:
فهمیدم که گند زدم چند مین گذشت که صدای در اومد توجه ای نکردم ولی وقتی از اتاق رفتم بیرون و دیدم که ا/ت نیست نگران شدم و زنگش زدم که...
برای ادامه بنویس پارت بعد...
#saug #bts #Rm #Jin #hopy #Jimin #Taehyung #Jungkook
part: 1
#چندپارتی
#مین.یونگی
___
راوی:
چند روزی میشد که حس یونگی نصبت به تو تغییر کرده بود،غروب بود و هوا کم کم داشت تاریک میشد یونگی کنارت روی کاناپه نشست و تلوزیون رو روشن کرد چون فاصلتون خیلی نزدیک بهم بود ازش فاصله گرفتی که اخم کرد...
_ حق نداری از من دور بشی!
+ نه بابا میخوای وقتی آب میخورم ازت اجازه بگیرم؟(پوزخند)
_ یااا درست صحبت کن(کمی داد)
ویو ا/ت:
وقتی داد میزد تنم میلرزید بغض کردم ولی نشون ندادم از کنارش بلند شدم و رفتم توی اتاق در هم بستم...
_ این چشه واقعن؟
ویو یونگی:
کنترل رو گذاشتم روی میز و بلند شدم رفتم توی اتاق که دیدم زانو هاشو جمع کرده و داره بی صدا و آروم گریه میکنه...
_ قرار نیست گریه کنی...
+ یونگیا احساس میکنم دارم توی یه ققس زندگی میکنم چرا نمیتونم مثل بقیه راحت زندگی کنم؟(گریه)
ویو ا/ت:
دستامو از هم باز کرد و کشوندم داخل بغلش نگاهی بهش کردم و ازش پرسیدم...
+ چرا این کارو میکنی؟ تو از من متنفری!
_ من ازت متنفر نیستم ا/ت من جدیدا بهت حس پیدا کردم دیونه وار عاشقتم تو این دو سال که زه اجبار خانوادمون ازدواج کردیم خیلی دلم میخواست حسمو بهت بگم ولی میدونستم ازم متنفر میشی...
ویو ا/ت:
از بغلش رفتم بیرون و از اتاق خارج شدم و از خونه زدم بیرون و به سمت ساحل رفتم چون اونجا تنها جایی بود که حالمو خوب میکرد...
ویو یونگی:
فهمیدم که گند زدم چند مین گذشت که صدای در اومد توجه ای نکردم ولی وقتی از اتاق رفتم بیرون و دیدم که ا/ت نیست نگران شدم و زنگش زدم که...
برای ادامه بنویس پارت بعد...
#saug #bts #Rm #Jin #hopy #Jimin #Taehyung #Jungkook
- ۲۳۳
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط