{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p3

صبح با نور خیلی ملایمی که از لای پرده می‌اومد بیدار شدی. گلوت دیگه مثل قبل نمی‌سوخت، ولی هنوز سنگین بودی. قبل از اینکه حتی تکون بخوری، فهمیدی کسی کنارت نشسته… شوگا با هودی خاکستری، گوشی تو دستش، زیر لب گفت:

«بالاخره بیدار شدی؟»

تو نیم‌خیز شدی. «تو… کل شب بیدار بودی؟»

شوگا: «نه، من که بیدار نمی‌مونم… فقط هر نیم ساعت یه بار چک می‌کردم ببینم زنده‌ای یا نه.»

تو خندیدی. «حالت خوبه؟»

«من؟ من که سالمم. سوال اینه که تو حالت خوبه؟ تب نداری.»

قبل از اینکه جواب بدی، صدای جیمین اومد:

«بیدار شد؟ مگه می‌شه من بیدار نباشم؟»

و بعد از اون، انگار پشت در مسابقه بوده باشن، بقیه هم ریختن داخل اتاق.

کوکی با انرژی همیشگی: «صبح‌بخیررر بیمار ما!»

تو: «ای بابا… چرا این‌قدر شلوغید؟»

نامجون با نوت‌بوک تو دستش: «چون باید گزارش صبحگاهی سلامتتو ثبت کنیم.»

تو: «گزارش… چی؟»

وی لبخند نرمش رو زد: «گزارشی که خودمون ساختیم. خیلی جدیه.»

کوکی با صدای بلند خواند:

«بخش اول: میزان خواب بیمار.

بخش دوم: خلق‌وخو پس از بیداری.

بخش سوم: توانایی صحبت بدون سرفه.»

تو غلتیدی روی بالش: «شماها واقعاً بیکارید؟»

جی‌هوپ: «نه. نگرانیم.»

جین یک کاسه سوپ جدید آورد: «اول باید یه‌چیزی بخوری.»

تو غر زدی: «باز سووپ؟»

جین ابرو بالا داد: «آره. می‌خوای دوباره آمپول؟»

تو سریع صاف نشستی: «نه نه نه، سوپ خیلی خوبه!»

جیمین از ته دل خندید: «دیدی؟ درمان روانی جواب می‌ده.»

شوگا روی لبه تخت نشست: «خب، امروز باید قرص‌هاتو هم بخوری.»

تو: «نه… یعنی… الان؟»

کوکی: «آره، الان! من حتی آب هم آوردم.»

تو: «چرا این‌قدر خوشحالین که من قرص می‌خورم؟»

وی: «چون اگه نخوری، دوباره مریض می‌شی. و ما اصلاً اون روزِ آمپول رو دوباره نمی‌خوایم.»

نامجون: «من مخصوصاً امروز مهربون‌ترم. اگه همکاری کنی، قول می‌دم مسیر درمانت بدون درد پیش بره.»

تو لب‌هات رو جمع کردی: «ولی… قرص بزرگه…»

جیمین زیر گوشَت گفت: «اگه بخوای، منم قهرمانانه نشون می‌دم چطور بخوری.»

بعد خودش یه قرص و آب برداشت، انگار مسابقه‌ی جهانیه.

تو خندیدی: «تو قرص می‌خوای بخوری چرا؟»

جیمین: «برای روحیه‌دادن!»

شوگا: «این احمق هر کاری می‌کنه فقط توو ترست کم بشه.»

جی‌هوپ آروم پشتت رو مالید: «فقط یه بار. انجامش بده، بعدش صبحونه با جین هیونگه.»

تو: «باشه…»

قرص رو با احتیاط برداشتی. اعضا یکدفعه مثل مأمور عملیات ویژه ساکت شدند و زل زدند بهت.

تو: «می‌تونین انقدر نگاه نکنین؟»

همه: «نه!»

تو خندید، آب رو نوشیدی، و بالاخره قرص رو قورت دادی.

کوکی با صدای بلند: «موفق شد! موفق شد!»

جیمین دست زد: «برنده‌ی مسابقات قورت‌دادن قرص سال!»

جین لبخند زد: «آفرین… حالا صبحونه.»

تو از اینکه این‌همه توجه دور و برت جمع شده بود، هم خجالت کشیدی هم گرم شدی.

نامجون نزدیک شد و با لحنی آروم گفت:

«امروز خیلی بهتر به نظر می‌رسی. بازم مراقبت می‌خوای، ولی… از همین امروز رو به بهبودی‌ای.»

شوگا پتو رو درست کرد: «فقط فکر نکن چون حالت بهتر شده می‌ذاریم از زیر مراقبت در بری.»

جی‌هوپ: «برنامه داریم برای امروز!»

تو: «چه برنامه‌ای؟»

کوکی شیطنت‌کنان: «یه کار کوچیک…»

وی لبخند مرموز: «درمان روحی.»

جیمین: «بغل‌درمانی، فیلم دیدن، رسیدگی کامل!»

تو: «یعنی… قراره امروز هم نازم رو بکشین؟»

همه با هم:

«صددرصد.»
دیدگاه ها (۰)

p4

پارت اول: آشفتگی و نگرانی در میان هیاهو.

p2

p1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط