{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من تو‌ خونَمون آخَری بودم ،

من تو‌ خونَمون آخَری بودم ،
یه حِسایی رو ‌تَجربه کردم که تو
بچه ارشدِ خونواده ، تَجربه نکردی ..
مَن اون آخر آخرا ،
وقتی هَمه سَرکار بودن ،
وقتی هَمه مَدرسه بودن ،
وقتی هَمه خواب بودن ،
تنهایی رو دیدم ..
ما همیشه سفره انداختیم و غذا خوردیم ،
اینکه میگن کَم شُدن افراد سفره رو دیدم ،
آره مَن دیدم ..
وقتی خواهرم بله گُفت ، مَن دیدم ،
رفتَنش چشمای مامانمو بارونی کرده ..
وقتی بابام از سرکار برگشت ، مَن دیدم ،
برقِ جوشکاری چِشمای بابامو قرمز کرده ..
تنها شُدنو وقتی خِیلی کوچیک بودم
حس کردم ..
حسِ تازه‌ای نیست ..
رفیقمه اونم از نوعِ بهترینش ..
حالا اصلا تو نَباش ..
دَرد نبودنت ،
مگه از کم شُدن آدمای دور سفره بیشتره ؟!
مگه سخت تر از تحمّل بارونای چِشم مامانمه ؟!
مگه از قرمزی چِشم بابام ، قِرمز تره ؟
من هَمه‌‌ی اینارو دیدم ..
چون مَن تو‌ خونَمون آخَری بودم ..
حالا اصلا تو نباش ..
چی میشه مگه ؟!
دیدگاه ها (۱)

یجوری از آدم راحت دل میکنید که انگار اون همه خاطره رو تنهایی...

‏ما به امیدِ نقشِ اول زندگیِ شما؛نقشِ منفیِ زندگیِ خودمون شد...

همه ﺍﺧﻄﺎﺭ ﻫﺎ “ﺯﻧﮓ” ﻧﺪﺍﺭﻧﺪﮔﺎﻫﯽ “ﺳﮑﻮﺕ ” ﺁﺧﺮﯾﻦ “ﺍﺧﻄﺎﺭ” ﺍﺳﺖ. .

چگونه سرمای زمستان رابدون دستانت تاب بیاورم؟!چگونهشبهای بی ر...

𐙚چشمان او𐙚ویو دازای:یک سال از اومدن اون از مافیا می‌گذشت و ه...

سبز ، رنگ ساده ای بود ، خیلی ساده ، البته تا وقتی که چشمای ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط