{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟭

[ویو تهیونگ]

مهمونی کریسمس تقریبا به اوج خودش رسیده بود.
صدای موسیقی زنده توی سالن می‌پیچید.
مردم می‌خندیدن.
رقصنده‌ها عکس می‌گرفتن.
داورها با مهمون‌ها صحبت می‌کردن.
و من...
برای چندمین بار آرزو می‌کردم این شب زودتر تموم بشه...

غافل ازینکه امشب سرنوشت‌ ام تغییر خواهد کرد...

گروه لارا به عنوان برنده، چند دقیقه‌ی پیش یه اجرای نمایشی و افتخاریِ کوتاه برای مهمون‌های ویژه داشت و حالا همه‌ی اعضای خانواده‌ی من، خانواده‌ی لارا و خودش با اون لباس طلایی و پر زرق‌وبرق وسط سالن ایستاده بودن و جام‌های نوشیدنی رو به افتخارش بالا می‌بردن.

کلافه دستم رو توی جیب شلوارم قفل کرده و به نقطه‌ی نامعلومی زل زده بودم.
لارا با همون لبخند فیک و پیروزمندانه‌اش از جمع جدا شد و با قدم‌های تند اومد سمت من.

بازوم رو گرفت و با لحنی که سعی می‌کرد جلوی بقیه مهربون به نظر برسه، اما پر از گلایه بود، گفت...
لارا: تهیونگ! واقعا که... تموم مدت اجرای من رو با اون چشم‌های سرد و بی‌تفاوت تماشا کردی. حتی بعدش هم نیومدی بهم تبریک بگی.

نگاهم رو به چشم‌های آرایش‌شده‌اش دوختم.
بازوم رو با شتاب از دستش بیرون کشیدم و سر شونم رو صاف کردم.
صدام رو پایین آوردم اما لحنم جوری برنده بود که لارا یک قدم عقب رفت.

تهیونگ: لارا، بهت هشدار داده بودم که پات رو از گلیمت درازتر نکنی. من امشب فقط و فقط به خاطر اصرار و تهدیدهای پدرم اومدم...نمایش نامزدِ ایده‌آل و عاشق رو برای دوربین‌ها و دوست‌های احمقت بازی کن، نه برای من. من حوصله‌ی بازی‌های تو رو ندارم.

دندون‌هاش رو روی هم فشرد و با عصبانیت گفت...
لارا: تو خیلی بی‌رحمی تهیونگ... امشب شبِ منه، ولی تو داری خرابش می‌کنی!

تهیونگ: بهتره ازم دور بمونی تا بیشتر از این شبِ رویایی‌ت خراب نشه.

لارا: همه دارن نگاهمون می‌کنن.

تهیونگ: پس لبخند بزن.

لارا: تهیونگ...

بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، پشتم رو بهش کردم و با قدم‌های بلند از اون حلقه‌ی خفه‌کننده و خانواده‌ها دور شدم.

مغزم رسما داشت سوت می‌کشید.
کتم رو کمی آزاد کردم و به سمت بخش خلوت‌تر و تاریک‌تر سالن، نزدیک راهروی خروجی حرکت کردم.

فکر و خیالات مثل خوره به جونم افتاده بود. تصویر اون شب که گفتم دیگه دنبالش نگردن، مثل پتک توی سرم می‌کوبید.
با خودم می‌گفتم یعنی واقعا تسلیم شدی تهیونگ؟ چطور تونستی دست از گشتن برداری؟ اگه الان بلایی سرش اومده باشه چی؟

انقدر غرق در این افکار تاریک و عذاب‌وجدان بودم که اصلا متوجه اطرافم نمی‌شدم.

در همین حال، یه نفر با سرعت و با حس و حالی شاد و هیجان‌زده داشت از راهروی مقابل به سمت سالن اصلی می‌اومد. همه‌چیز در یه ثانیه اتفاق افتاد... با عجله قدم برداشت...و محکم... شونه به شونه‌ی هم برخورد کردیم.


ضربه باعث شد هر دومون کمی تعادلمون رو از دست بدیم.
من ناخودآگاه دستم رو به لبه‌ی ستون گرفتم و اون دختر هم یه قدم عقب رفت. طبق عادت و بدون اینکه سرم رو بلند کنم، ناخودآگاه کلمات به زبون مادری‌م از دهنم خارج شد و هم‌زمان با اون، یه جمله رو به زبون آوردیم...
_معذرت می‌خوام...

شنیدن یه صدای آشنای کره‌ای توی اون سالن غریب پاریس، مثل برق‌گرفتگی بود.

اما چیزی که نفسم رو توی سینه حبس کرد، طنینِ اون صدا بود.

صدایی که هزاران بار توی خواب و بیداری شنیده بودمش.
صدایی که دو ماه تموم برای شنیدنش داشتم جون می‌دادم.

با شتاب و دستپاچگی سرم رو بالا آوردم. اون دختر هم هم‌زمان سرش رو بلند کرد.

زمان متوقف شد. ارکستر جازِ سالن انگار خفه شد. لوسترهای کریستالی دور سرم چرخیدن. چشمام از حدقه بیرون زد و حس کردم تموم خون بدنم در یک لحظه منجمد شد.

خودش بود...

ا.ت روبروی من ایستاده بود. با یه لباس سرمه‌ای تیره و فوق‌العاده باشکوه که اندام ظریفش رو به زیبایی نشون می‌داد.

موهای مشکیش که همیشه ساده می‌بست، حالا به شکل شیک و زیبایی پشت سرش جمع شده بود و چند تار مو روی گونه‌های برجسته‌اش افتاده بود.

چشم‌های درشت و زیباش که حالا با سایه‌ای ملایم تزیین شده بود، با بهت و وحشتی مطلق به من قفل شده بودن.

نگاهمون در هم گره خورد. لب‌های ا.ت نیمه‌باز مونده بود و بدنش به وضوح شروع به لرزیدن کرد.

من فقط زل زده بودم. مغزم کاملا هنگ کرده بود. سیستم عصبی‌م از کار افتاده بود.

حس می‌کردم دچار یه توهم شدید شدم؛ یه شوک عصبی ناشی از دلتنگی.

قلبم توی سینه‌ام با چنان شتاب و شدتی می‌کوبید که حس می‌کردم استخون‌های قفسه‌ی سینه‌ام دارن خرد میشن.

باورم نمی‌شد. نمی‌تونستم باور کنم. ا.ت...درست در چند سانتی‌متری من ایستاده بود و عطرِ آشنای تنش فضای بینمون رو پر کرده بود.

شرط‌ها:
۹۰ لایک
۳۰ بازنشر
۳۰۰ کامنت
دیدگاه ها (۴۶)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟬راشل: گو وون! بلند شو. مرب...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟵پدرم که متوجه لحنم شد، اخم...

...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط