اسم رمان آیا نفرت ماندگار خواهد بود
اسم رمان = آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۹
(ویو راوی )= روز موعود فرا رسید.....سه روز برای دخترک با گریه و غم گذشت.....و حالا در سالن مراسم ازدواج....در کنار پسرک ایستاده بود....چشمان اقیانوسیش تار میدید....آرایش ملایمی داشت...لباسی سفید ساده و ساتن....جذب به طوری که اندام باریک و ظریفش را به نمایش میگذاشت...شانه ها و ترقوه هایش برهنه......و موهای طلاییش باز به روی کمرش مانند آبشار ریخته بود......پسرک هیچ حس و محبتی نداشت...نگاهش سرد...و بودی تلخ عطرش که با بودی نوشیدنی قاطی شده بود باعث حالت تهوع دخترک بود...کت و شلوار مشکی و پیراهنی سفید...کرواتی مشکی...تهیونگ و لنا برعکس اونا تظاهر به عشق میکردند.....لحظه ای نگاه پسرک به گونه ی دخترک برخود کرد قرمزی کاور نشده بود...نفهمید اما ناخداگاه دستش را مشت کرد....لنا لباسی پف سفید با تن کرده بود...آرایشی نود و کلاسیک......لبخند میزد..چاره ای نداشت.....لباسش سینه های گرد و درشتش را آشکار میکرد و چاک سینش به درستی پیدا....تهیونگ با دیدن آنها تحریک میشد........تهیونگ درست مانند پسرک لباس به تن کرده بود.....کشیش شروع با خواندن خطبه کرد: خانم مکرمه جئون لنا آیا وکالت میدهی شما را با مهریه ی مشخصه به همسری آقای لی تهیونگ در آورم آیا وکیلم؟ ، لنا نگاهی به والدینش کرد و با صدای آروم لب زد : بله....، صدای سوت و جیغ......کشیش ادامه داد: و شما پسرم؟ ، تهیونگ لبخندی زد و دست لنا رو گرفت و لب زد : با افتخار بله ، کسی نمیدونست دو پسر در حال خودشان نیستن ..آنقدر مشروب میل کردن که نمیدونن چه به زبان میاوردند....و حالا نوبت عقد دخترک و پسرک بود کشیش لب زد: دوشیزه نیلسو آیا وکالت میدهید شما را به مهریه ی مشخصه به همسری آقای جئون جونگ کوک در بیاورم ؟ وکیلم؟ ، اشک ها بدون اجازه بر گونه ی دخترک غلتیدند نفس کشیدن برایش سخت بود....حس کرد سرش گیج رفت برای همین دستش را به مچ پسرک زد و پسرک دستش را محکم بر روی دست دخترک گذاشت.......و با نگاهش دخترک را تهدید کرد....دخترک با صدایی آرام گفت : بله ....، و مدتی بعد پسرک هم بله را گفت....و حالا همسر یکدیگر بودند.....مدتی بعد مهمانان رفتند و حالا زمان رفتن به عمارت هایشان بود......پسرک در ماشین را برای دخترک باز کرد و دخترک سوار شد.....و سپس به سمت عمارت پسرک راه افتادند........لنا و تهیونگ هم به سمت خانه ی مشترک شان به راه افتادند.....چه اتفاقاتی برایش در شب اول زندگی مشترک پیش می اید؟ آیا با هم ارتباط برقرار میکنند؟.............
پارت بعد ربع اسماته.....شرط = ۳۰ لایک 😂😶
پارت ۹
(ویو راوی )= روز موعود فرا رسید.....سه روز برای دخترک با گریه و غم گذشت.....و حالا در سالن مراسم ازدواج....در کنار پسرک ایستاده بود....چشمان اقیانوسیش تار میدید....آرایش ملایمی داشت...لباسی سفید ساده و ساتن....جذب به طوری که اندام باریک و ظریفش را به نمایش میگذاشت...شانه ها و ترقوه هایش برهنه......و موهای طلاییش باز به روی کمرش مانند آبشار ریخته بود......پسرک هیچ حس و محبتی نداشت...نگاهش سرد...و بودی تلخ عطرش که با بودی نوشیدنی قاطی شده بود باعث حالت تهوع دخترک بود...کت و شلوار مشکی و پیراهنی سفید...کرواتی مشکی...تهیونگ و لنا برعکس اونا تظاهر به عشق میکردند.....لحظه ای نگاه پسرک به گونه ی دخترک برخود کرد قرمزی کاور نشده بود...نفهمید اما ناخداگاه دستش را مشت کرد....لنا لباسی پف سفید با تن کرده بود...آرایشی نود و کلاسیک......لبخند میزد..چاره ای نداشت.....لباسش سینه های گرد و درشتش را آشکار میکرد و چاک سینش به درستی پیدا....تهیونگ با دیدن آنها تحریک میشد........تهیونگ درست مانند پسرک لباس به تن کرده بود.....کشیش شروع با خواندن خطبه کرد: خانم مکرمه جئون لنا آیا وکالت میدهی شما را با مهریه ی مشخصه به همسری آقای لی تهیونگ در آورم آیا وکیلم؟ ، لنا نگاهی به والدینش کرد و با صدای آروم لب زد : بله....، صدای سوت و جیغ......کشیش ادامه داد: و شما پسرم؟ ، تهیونگ لبخندی زد و دست لنا رو گرفت و لب زد : با افتخار بله ، کسی نمیدونست دو پسر در حال خودشان نیستن ..آنقدر مشروب میل کردن که نمیدونن چه به زبان میاوردند....و حالا نوبت عقد دخترک و پسرک بود کشیش لب زد: دوشیزه نیلسو آیا وکالت میدهید شما را به مهریه ی مشخصه به همسری آقای جئون جونگ کوک در بیاورم ؟ وکیلم؟ ، اشک ها بدون اجازه بر گونه ی دخترک غلتیدند نفس کشیدن برایش سخت بود....حس کرد سرش گیج رفت برای همین دستش را به مچ پسرک زد و پسرک دستش را محکم بر روی دست دخترک گذاشت.......و با نگاهش دخترک را تهدید کرد....دخترک با صدایی آرام گفت : بله ....، و مدتی بعد پسرک هم بله را گفت....و حالا همسر یکدیگر بودند.....مدتی بعد مهمانان رفتند و حالا زمان رفتن به عمارت هایشان بود......پسرک در ماشین را برای دخترک باز کرد و دخترک سوار شد.....و سپس به سمت عمارت پسرک راه افتادند........لنا و تهیونگ هم به سمت خانه ی مشترک شان به راه افتادند.....چه اتفاقاتی برایش در شب اول زندگی مشترک پیش می اید؟ آیا با هم ارتباط برقرار میکنند؟.............
پارت بعد ربع اسماته.....شرط = ۳۰ لایک 😂😶
- ۲۵.۷k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط