دنیایی در میان مه و جادو پارت۳🔮
دنیایی در میان مه و جادو پارت۳🔮
خلاصه ایزوکو رفت تو کوه و بازم با خودش فکر میکرد
🍀 هفف خب رسیدم 😩بریم که یه عالمه گیاه جالب پیدا کنیم و چیزی جالب ببینیم البته چی دارم میگم این کوه جز علف چیزی نداره😑قبلا حداقل میدونستم تا جنگل برم اما الان اونم نمیتونم چرا چون یبار بچه بودم یه گرگ اومد سر راهم منم بی جادو بودم نتونستم از خودم دفاع کنم..البته شانس اوردم کارلوس رسید. ولی بعدش دیگه همونم اجازه نداشتم و کارلوس به جام میره 😭....
خلاصه ایزوکو همینجوری داشت گیاه میچید و هر دفعه که به حشره و گیاه جالب بر میخورد اونو تو دفترش یاداشت میکرد که شب رفت خونه تو کتابا پیدا کنه و در موردش بفهمه زمان همینجوری گذشت تا اینکه هوا تاریک شد دیگه نزدیکا ساعت نه بود باید برمیگشت خونه
🍀اخشش همه شونو یافتم چقدرم خوب بود.... ای وای بد بخت شدم هوا تاریک شد اگه یکم دیگه نرم خونه مامان میکشتم
ایزوکو سریع وسایلش رو جمع کرد و گذاشت تو کیفش و اونو انداخت رو شونش که یهو صدا ی اومدن چند نفرو شنید
تق..تق..( صدای قدم زدن)
🍀(صدای اروم و زمزمه) هااا... این موقع... یعنی کیه اخه هیچ کس اینجا نمیاد.. اونم این موقع شب😨...گندش بزنن.. لعنتی..یعنی کی میتونه با.. اها حتما داداش و باباجون.. نهه اینم خوب نیس.. ولی اخه من انقدر دیر نکردم که
غریبه( با یه صدی کلفت ) : هوی لعنتی چهار ساعته ما رو داری اینور اونور میبری پس این لامصب کجاست
ایزوکو تا صدای غریبه رو شنید رنگ از سرش پرید سریع پرید پست یه درخت..و قایم شد تا ببینه قضیه از چه قراره اما با چیزی که نباید روبه رو شد
🍀هااا نیرو های تاریکی.... گابلین..... جادوگر سیاه هه😨😨😨😨 ام. ام اما. (از ترس لکنت گرفته)اینا اینجا چیکار میکننن مگه ای. اینا ت.تو قصه نبودن... 😖یا حداقل نباید اینجا باشن
دستش را روی دهانش گذاشت نفسهاش تند شده بود و قلبش اونقدر محکم میزد که میترسید صداش رو غریبهها هم بشنون....
🍀امکان ن نداره... چرا اینجان؟ دنبال چی میگردن
غریبه ها در حال صحبت بودن اما چون ایزوکو فاصله داشت صداشون بم بود برای همین ایزوکو برای شنیدن حرفاشون نزدیک تر رفت
غریبه شمشیر دار: مرتیکه ما رو برا چی برداشتی اوردی اینجا... اصلا ین خراب شده کجاست.. از کجا معلوم اون چیز کوفتی اینجا باشه
نگران اون موضوع نباشید خود ارباب شخصا مطمین شدن که اون چیز اینجاس
جادوگر: اما این یه جای خیلی دور افتاده حتی به زور تو نقشش ....چیزی جز علف و گیاه نداره اخه..
گفتم که این جایی بود که ارباب مشخص کردن اگر بیشتر از این اینجا بمونیم هر لحظه از هدفمون دور تر میشین
جنگجو ی شمشیر دار: لعنتی وقتی باهات حرف میزنم یه جواب درست حسابی بده..😡😤🤬 الکی الکی این همه جنگجو جادوگر و هیولا برنداشتیم بیاریم تو این خراب شده🤬......اخه عقلتو از دست دادی چجور ممکنه اکسکالی.....
تا اومد کلمه رو کامل که که اون موجود تاریکی() با نیروی های جادوی سیاه اون تو هوا برد و گلوشو سفت گرفت طوری که داشت خفه ش میکرد
جنگجو: قققهخخ.. ن. نمی. ت. تونم نفس. بک. شم😨😲
چند ثانیه طول نکشید که خفه شد و مرد..
کل ادما بی که اونجا بودن از کار موجود () شک شدن
و اما ایزوکو... اون پشت داشت از شوک هوشیاریش رو از دست میداد اون هیچوقت تا حالا درمورد هیولا ها چیزی نشنیده بود.. و الان یه ذره تا مردنش فاصله داشت..
🍀:نههه امکان نداره کشتش😨😱
قبلا هم بهتون هشدار داده بودم کسی حق نداره اسمش رو بیاره.. از قدیم گفتن دیوار موش داره موشم گوش داره.. و یبار دیگه اگه کسی از دستورم سرپیچی کنه بلایی بدتر از مرگ سرش میارم
همه هنوز مردد بودن که حرفی بزنن که یه جادوگر گفت: متوجه شدیم و اگه نتونستیم پیداش کنیم
در رابطه با اون قضیه.. ارباب و جناب شیگاراکی یقین دارن که اینجاس و ماهم باید اون چیز رو بهشون تحویل بدیم..و اگر پیداش نکردیم به روستاهای اطراف میریم و هر کس هر موجودی که تو راهمون هست میکشیم و همه چیز رو از بین ببریم تا لو نریم نمیزاره یه نفرشونم زنده نمیزاریم زنده بمونه
ایزوکو با شنیدن این حرف تو شک بزرگی رفت
🍀 نه 😨
اومد که از جاش تکون بخوره که
تحقق
پاش رفت رو یه شاخه
صدا چی بود انگاری که یه نفر اینجاس
خلاصه ایزوکو رفت تو کوه و بازم با خودش فکر میکرد
🍀 هفف خب رسیدم 😩بریم که یه عالمه گیاه جالب پیدا کنیم و چیزی جالب ببینیم البته چی دارم میگم این کوه جز علف چیزی نداره😑قبلا حداقل میدونستم تا جنگل برم اما الان اونم نمیتونم چرا چون یبار بچه بودم یه گرگ اومد سر راهم منم بی جادو بودم نتونستم از خودم دفاع کنم..البته شانس اوردم کارلوس رسید. ولی بعدش دیگه همونم اجازه نداشتم و کارلوس به جام میره 😭....
خلاصه ایزوکو همینجوری داشت گیاه میچید و هر دفعه که به حشره و گیاه جالب بر میخورد اونو تو دفترش یاداشت میکرد که شب رفت خونه تو کتابا پیدا کنه و در موردش بفهمه زمان همینجوری گذشت تا اینکه هوا تاریک شد دیگه نزدیکا ساعت نه بود باید برمیگشت خونه
🍀اخشش همه شونو یافتم چقدرم خوب بود.... ای وای بد بخت شدم هوا تاریک شد اگه یکم دیگه نرم خونه مامان میکشتم
ایزوکو سریع وسایلش رو جمع کرد و گذاشت تو کیفش و اونو انداخت رو شونش که یهو صدا ی اومدن چند نفرو شنید
تق..تق..( صدای قدم زدن)
🍀(صدای اروم و زمزمه) هااا... این موقع... یعنی کیه اخه هیچ کس اینجا نمیاد.. اونم این موقع شب😨...گندش بزنن.. لعنتی..یعنی کی میتونه با.. اها حتما داداش و باباجون.. نهه اینم خوب نیس.. ولی اخه من انقدر دیر نکردم که
غریبه( با یه صدی کلفت ) : هوی لعنتی چهار ساعته ما رو داری اینور اونور میبری پس این لامصب کجاست
ایزوکو تا صدای غریبه رو شنید رنگ از سرش پرید سریع پرید پست یه درخت..و قایم شد تا ببینه قضیه از چه قراره اما با چیزی که نباید روبه رو شد
🍀هااا نیرو های تاریکی.... گابلین..... جادوگر سیاه هه😨😨😨😨 ام. ام اما. (از ترس لکنت گرفته)اینا اینجا چیکار میکننن مگه ای. اینا ت.تو قصه نبودن... 😖یا حداقل نباید اینجا باشن
دستش را روی دهانش گذاشت نفسهاش تند شده بود و قلبش اونقدر محکم میزد که میترسید صداش رو غریبهها هم بشنون....
🍀امکان ن نداره... چرا اینجان؟ دنبال چی میگردن
غریبه ها در حال صحبت بودن اما چون ایزوکو فاصله داشت صداشون بم بود برای همین ایزوکو برای شنیدن حرفاشون نزدیک تر رفت
غریبه شمشیر دار: مرتیکه ما رو برا چی برداشتی اوردی اینجا... اصلا ین خراب شده کجاست.. از کجا معلوم اون چیز کوفتی اینجا باشه
نگران اون موضوع نباشید خود ارباب شخصا مطمین شدن که اون چیز اینجاس
جادوگر: اما این یه جای خیلی دور افتاده حتی به زور تو نقشش ....چیزی جز علف و گیاه نداره اخه..
گفتم که این جایی بود که ارباب مشخص کردن اگر بیشتر از این اینجا بمونیم هر لحظه از هدفمون دور تر میشین
جنگجو ی شمشیر دار: لعنتی وقتی باهات حرف میزنم یه جواب درست حسابی بده..😡😤🤬 الکی الکی این همه جنگجو جادوگر و هیولا برنداشتیم بیاریم تو این خراب شده🤬......اخه عقلتو از دست دادی چجور ممکنه اکسکالی.....
تا اومد کلمه رو کامل که که اون موجود تاریکی() با نیروی های جادوی سیاه اون تو هوا برد و گلوشو سفت گرفت طوری که داشت خفه ش میکرد
جنگجو: قققهخخ.. ن. نمی. ت. تونم نفس. بک. شم😨😲
چند ثانیه طول نکشید که خفه شد و مرد..
کل ادما بی که اونجا بودن از کار موجود () شک شدن
و اما ایزوکو... اون پشت داشت از شوک هوشیاریش رو از دست میداد اون هیچوقت تا حالا درمورد هیولا ها چیزی نشنیده بود.. و الان یه ذره تا مردنش فاصله داشت..
🍀:نههه امکان نداره کشتش😨😱
قبلا هم بهتون هشدار داده بودم کسی حق نداره اسمش رو بیاره.. از قدیم گفتن دیوار موش داره موشم گوش داره.. و یبار دیگه اگه کسی از دستورم سرپیچی کنه بلایی بدتر از مرگ سرش میارم
همه هنوز مردد بودن که حرفی بزنن که یه جادوگر گفت: متوجه شدیم و اگه نتونستیم پیداش کنیم
در رابطه با اون قضیه.. ارباب و جناب شیگاراکی یقین دارن که اینجاس و ماهم باید اون چیز رو بهشون تحویل بدیم..و اگر پیداش نکردیم به روستاهای اطراف میریم و هر کس هر موجودی که تو راهمون هست میکشیم و همه چیز رو از بین ببریم تا لو نریم نمیزاره یه نفرشونم زنده نمیزاریم زنده بمونه
ایزوکو با شنیدن این حرف تو شک بزرگی رفت
🍀 نه 😨
اومد که از جاش تکون بخوره که
تحقق
پاش رفت رو یه شاخه
صدا چی بود انگاری که یه نفر اینجاس
- ۱۵۴
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط