{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختر گفت: بشمار پسرک چشمانش را بست

دختر گفت: بشمار پسرک چشمانش را بست

و شروع کرد به شمردن: یک…دو… سه …چهار…

دخترک رفت پنهان شود

آن طرفتر پسردیگری را دید که گرگم به هوا بازی می کند

برّه شد و با گرگ رفت

پسرک قصه هنوز می شمارد
دیدگاه ها (۱)

♥♥ به حرمت رفاقت هیسسسسسسسس عشقم تو بغل رفیقم خوابش برده ♥♥

عاشقی با قلب من بیگانه شدخنده از لب رفت و یک افسانه شدحس و ح...

حرفش را ساده گفت : من لایق تو نیستماما نمیدانم خواست لیاقتم ...

فکر تنهایی نباش ، تنهایی خودش تنهاست ! تنها به فکر کسی باش !...

رمان تهیونگ

فیک نامجون پارت ۲۷ میکاپ آرتیست

چشمان او

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط