{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی به همراه دو کودکش داخل اتوبوس بودند.

مردی به همراه دو کودکش داخل اتوبوس بودند.
بچه ها شیطنت و سر و صدا می کردند و مرد هم در فکر فرو رفته بود.
مردم با هم پچ پچ می کردند و می گفتند عجب پدر بی ملاحظه ایست و بچه هایش را آرام نمی کند!
بالاخره یک نفر بلند شد و به مرد گفت: چرا بچه هایت را آرام نمیکنی ؟
مرد گفت الان از بیمارستان می آییم و مادر بچه هایم فوت کرده.
در فکرم که چطور این خبر را به بچه ها بدهم !
در این لحظه بود که مردم بجای غر و لند ، شروع به بازی کردن با بچه ها و سرگرم کردنشان شدند و مرد باز در غصه هایش غرق شد.


نکته: هیچگاه بدون درک شرایط دیگران ، در مورد آنها قضاوت نکنیم.
دیدگاه ها (۹)

‌●بہ خـــودَم اومــَدَم ‌○دیـــدم ○ڪلے تـیـڪہ ●و وَصـلہ و ح...

هی نکن گریه ، نکش آه ! دلم می شکندمن به آسانی ِ یک کاه ، دل...

✔یکرنـــگ بمــــان!✔ ...

حواسمان نیست که چه راحت باحرفی که درهوا رهامیکنیم٬چگونه یک ن...

#تاج_و_طوفانپارت ۵۹: مهمان ناخواندهمحافظ‌ها اسلحه‌ها را بالا...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) پارت پنجم : در کافه کاک...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 72✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط