شهید سید مهدی نجم السادات :
شهید سید مهدی نجم السادات :
از شهدایی مسجد حجازی اهواز...
پاسداریکه همیشه جلودار رزم بود و مرغ نا آرام دلش،عاشقانه بر بام دشتهای خونین کربلا پرواز می کرد،کسیکه تن گرمش بو خاک میداد و لبخندش به دلها گرمی و امید می بخشید: تنها سهمش از این دنیا، خانه های کوچک و نموری بود بنام «سنگر» که در شب های حادثه با چراغ دلش آنها را روشن می کرد و با خدا راز و نیاز می گفت:
من به راهی می روم کانجا قدم نامحرم است
از مقامی حرف می گویم که دَم نامحرم است
ولی ما هنوز مانده ایم با گامهای سنگین و سرد، نا محرمانی که در آن غُبارِ قدمهای بلند آن شهید،گُمگشته ایم و دل به وصیت های جانسوزش بسته ایم تا فانوس راهمان باشد:
*- آنانکه پیرو خط امام نیستند در تشییع جنازه ام شرکت نکنند.
*- هرکس به این انقلاب بدبین است در مراسم شهادتم قدم نگذارد.
*- من پاسدارم، اما در شهر لباس پاسداری بتن نمی کنم، چون ممکن است از من خطائی سر زند که به حساب سپاه تمام شود، زیرا این لباس خیلی مقدس است.
اکنون ما در میان اینهمه لاله های پرپر، بدیدار تو آمده ایم، تا با یادت خاطرات شکوهمند حماسه و ایثار را مرور کنیم،گرچه شهدای آشنائی که در حصار قاب های غبار گرفته نشسته اند از ما می پرسند: حالا چه وقت آمدن بود؟ و چرا اینقدر دیر بدیدار ما می آئید؟
اینهمه خورشید در خاک نهفته است و ما شب زدگان در انتظار طلوعیم.
از شهدایی مسجد حجازی اهواز...
پاسداریکه همیشه جلودار رزم بود و مرغ نا آرام دلش،عاشقانه بر بام دشتهای خونین کربلا پرواز می کرد،کسیکه تن گرمش بو خاک میداد و لبخندش به دلها گرمی و امید می بخشید: تنها سهمش از این دنیا، خانه های کوچک و نموری بود بنام «سنگر» که در شب های حادثه با چراغ دلش آنها را روشن می کرد و با خدا راز و نیاز می گفت:
من به راهی می روم کانجا قدم نامحرم است
از مقامی حرف می گویم که دَم نامحرم است
ولی ما هنوز مانده ایم با گامهای سنگین و سرد، نا محرمانی که در آن غُبارِ قدمهای بلند آن شهید،گُمگشته ایم و دل به وصیت های جانسوزش بسته ایم تا فانوس راهمان باشد:
*- آنانکه پیرو خط امام نیستند در تشییع جنازه ام شرکت نکنند.
*- هرکس به این انقلاب بدبین است در مراسم شهادتم قدم نگذارد.
*- من پاسدارم، اما در شهر لباس پاسداری بتن نمی کنم، چون ممکن است از من خطائی سر زند که به حساب سپاه تمام شود، زیرا این لباس خیلی مقدس است.
اکنون ما در میان اینهمه لاله های پرپر، بدیدار تو آمده ایم، تا با یادت خاطرات شکوهمند حماسه و ایثار را مرور کنیم،گرچه شهدای آشنائی که در حصار قاب های غبار گرفته نشسته اند از ما می پرسند: حالا چه وقت آمدن بود؟ و چرا اینقدر دیر بدیدار ما می آئید؟
اینهمه خورشید در خاک نهفته است و ما شب زدگان در انتظار طلوعیم.
- ۱.۵k
- ۲۰ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط