{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

God AU

God AU
قسمت دوم
«سرزمینی که خدایان در آن زندگی می‌کردند»

می‌گویند...
هر دنیا قلبی دارد.
قلب Undertale...
کوه اِبوت بود.
قلب Anti-Void...
سکوت بی‌پایانش بود.
اما قلب God AU...
درختی بود که از آغاز آفرینش وجود داشت.
**Tree of Origin.**
درختی که آن‌قدر بزرگ بود که شاخه‌هایش به آسمان می‌رسیدند.
برگ‌هایش همیشه نور ملایمی از خود ساطع می‌کردند؛ گویی هزاران ستاره روی آن نشسته بودند.
هیچ‌کس سن واقعی آن را نمی‌دانست.
حتی لونا.
حتی سولیس.
حتی قدیمی‌ترین خدایان.
همه فقط یک چیز را می‌دانستند.
تا وقتی این درخت زنده باشد...
تعادل جهان نیز زنده خواهد ماند.
در اطراف این درخت...
شش قصر بزرگ ساخته شده بود.
نه برای نمایش قدرت...
بلکه چون هر خدا قلمروی مخصوص خود را داشت.
اگر از بالا نگاه می‌کردی...
شش قصر مانند ستاره‌ای شش‌پر دور درخت قرار گرفته بودند.
در مرکز درخت و اطرافش خانهٔ خدایان وجود داشت .

در سمت شرق...
قصری طلایی قرار داشت.
دیوارهایش مانند خورشید می‌درخشیدند.
اگر کسی بیش از چند ثانیه به آن نگاه می‌کرد، مجبور می‌شد چشم‌هایش را ببندد.
این...
قصر **سولیس** بود.
اما برخلاف ظاهر باشکوه قصر صاحبش اصلاً مغرور نبود.
هر صبح قبل از اینکه خورشید طلوع کند،سولیس خودش از خواب بیدار می‌شد.
به بالاترین بالکن قصر می‌رفت و دستش را به سمت افق می‌برد.
با لبخندی آرام می‌گفت:
«صبح بخیر...»
و همان لحظه...
خورشید طلوع می‌کرد.
او اعتقاد داشت اگر خودش به خورشید سلام نکند،
شروع روز کامل نخواهد بود.

در غرب...
قصری سفید قرار داشت.
ساخته شده از سنگ‌هایی که حتی باد هم نمی‌توانست آن‌ها را تکان دهد.
آنجا
خانهٔ **جاستیکار** بود.
خدای عدالت.
اگر سولیس شبیه خورشید گرم بود...
جاستیکار شبیه کوهستان.
کم‌حرف.
محکم.
اما مهربان.
او هر عصر، کودکان قلمرو را جمع می‌کرد و به آن‌ها یاد می‌داد که قدرت، بدون عدالت، فقط ویرانی به همراه می‌آورد.
به همین دلیل، همهٔ خدایان به قضاوتش احترام می‌گذاشتند.

در جنوب...
قصر صورتی‌رنگی میان باغ‌هایی بی‌انتها قرار داشت.
جایی که همیشه صدای پرندگان شنیده می‌شد.
خانهٔ **آمورا**.
الههٔ عشق.
اما عشق از نگاه آمورا،فقط عشق میان دو نفر نبود.
او باور داشت عشق یعنی مراقبت از هر موجود زنده.
به همین دلیل، اگر حیوانی زخمی می‌شد...
اگر درختی خشک می‌شد...
اگر کودکی گریه می‌کرد...
اولین کسی که می‌رسید، آمورا بود.
گاهی خدایان با شوخی می‌گفتند:

«اگر روزی دنیا تمام شود، آمورا اول از همه می‌خواهد مطمئن شود گل‌ها حالشان خوب است.»
و او فقط می‌خندید.

در شمال...
جایی که باد همیشه آزادانه می‌وزید،قصری قرار داشت که دیوارهایش هرگز ثابت نبودند.
هر روز شکلش عوض می‌شد.
این خانهٔ **لیبر** بود.
خدای آزادی.
او از نشستن روی تخت سلطنت متنفر بود.
بیشتر وقتش را روی ابرها می‌گذراند.
گاهی هفته‌ها ناپدید می‌شد و بعد با لبخند برمی‌گشت، انگار فقط برای دیدن دورترین گوشه‌های آسمان رفته باشد.
او همیشه می‌گفت:
«اگر بال داشته باشی و پرواز نکنی... چرا اصلاً بال داری؟»

و در دورترین نقطه،جایی که سکوت از هر صدایی سنگین‌تر بود...
قصری از شیشه‌های آبی‌رنگ دیده می‌شد.
هیچ گل و گیاهی اطرافش نبود.
هیچ پرنده‌ای روی سقفش نمی‌نشست.
همه چیز،بیش از حد آرام بود.
آنجا...
خانهٔ **وریتاس** بود.
الههٔ حقیقت.
او کمتر از همه در جمع خدایان دیده می‌شد.
بیشتر وقتش را در کتابخانهٔ عظیم قصرش می‌گذراند.
کتاب‌هایی که دربارهٔ گذشته، آینده و قوانین جهان بودند.
وقتی دیگران جشن می‌گرفتند،او مطالعه می‌کرد.
وقتی دیگران می‌خندیدند،او سؤال می‌پرسید.
و گاهی...
ساعت‌ها به درخت Origin خیره می‌شد، بدون آنکه حتی یک کلمه حرف بزند.
بعضی از خدایان این را فقط نشانهٔ آرام بودنش می‌دانستند.
اما لونا...
هر بار که نگاه وریتاس را می‌دید، احساس می‌کرد پشت آن سکوت، چیزی وجود دارد که هنوز کسی آن را نمی‌شناسد.

و در بلندترین نقطهٔ God AU...
قصری قرار داشت که سقفش زیر نور ماه می‌درخشید.
جایی که انگار شب، هیچ‌وقت آن را ترک نمی‌کرد.
خانهٔ لونا.
الههٔ آسمان شب.
اما داستان او...
داستانی بود که حتی ستاره‌ها هم هر شب برای شنیدنش سکوت می‌کردند.
دیدگاه ها (۰)

بالاخره یکی داره برام کامنت میزاره و داستان آندرتیلم رو لایک...

بچه ها این ها همان عکس خداها از God AU هستند.شاید الان بگید ...

بچه ها این کاور داستان هست.(عکس بقیه خدا ها هم هروقت تونستم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط