{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✅ حتما بخونید 👇 🏻

✅ حتما بخونید 👇 🏻
✔ ️اولین باری که باهم به ساحل رفتیم
یادت می آید؟
کفش های تابستانه ات را در آوردی..
گفتم ماسه ها داغ است ها..میسوزی!
گفتی : کِیفش به همین است..
وقتی بسوزی مجبور میشوی بِدَوی..!
در بیار کفشاتو..
به سرعت شروع به دویدن کردی..
همینطور که جورابهایم را در می آوردم به طرز دلبرانه ی دویدنت هم نگاه میکردم..
پشت سرت شروع به دویدن کردم..
رقص موهایت در باد چشم نواز بود..
انگاری باد هم شیدای رقصیدن موهایت شده بود و ریتمِ نواختنش را مِلو تر کرده بود!
ایستادی..به من نگاه کردی و همانجا نشستی..!
ناگهان سکوت سنگینی بینمان شروع به آواز خواندن کرد..
هر دو زانو هایمان را بغل کرده بودیم و روی شن های کنار دریا نشسته بودیم..
رو به رد پاهایمان کردی..
با خنده گفتی سوختن باعث شد بِدَوی..نه؟
نمی دانم چرا بحث را عوض کردم..
شاید بخاطر اینکه ردپای من با ردپای تو فرق میکرد..
شکل دویدنمان فرق داشت..
مقصود دویدنمان یکی نبود..
تو بخاطر اینکه پاهایت کمتر بسوزد می دویدی و من بخاطر اینکه به تو برسم..!

یک سال بعد،گذری از همان ساحل رد میشدم..
دو جفت ردپا توجهم را جلب کرد..
دو جفت ردپایی که بازهم شبیه هم نبود..
یادت کردم..
بی اختیار جورابهایم را در آوردم..
داغیِ ماسه ها تا تمام وجودم را گرفت..
ولی..
ولی ندویدم..
یاد حرفت افتادم؛وقتی بسوزی مجبور میشوی بِدوی..!
سوختم ولی توئی وجود نداشت که دنبالش بدوم..
___
دیدگاه ها (۳۶)

#بخت سیاهA

#بخت سیاه A

« دلنویس » ✔ ️یه ترسی هست؛ گهگاهی که بهش فکر میکنم،چهار ستون...

فیک کوک خشمی در چشم یک مافیا

ستاره دنباله دار پارت:۱۹

عاشقم باش Part 40

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط