فیک(بهای عشق)
شخصیت ها : ا/ت کوک اجوما جک جسیکا مادر کوک
.........................................
"سایههای عشق و خون"
باران آرام روی سنگفرشهای خیابان میبارید. چراغهای خیابان نور زرد کمجانی روی شهر ریخته بودند و من، تکیه داده به ماشین، در تاریکی انتظار میکشیدم. انتظار او را... دختری که هیچوقت نباید عاشقش میشدم.
وقتی برای اولین بار دیدمش، چیزی در قلبم شکست. شاید قسمتی از آن روحی که سالها پیش در خیابانهای این شهر فروخته بودم. من مردی بودم که همه از او میترسیدند، دستی که سرنوشت دیگران را رقم میزد. اما او؟ او دنیای دیگری بود. معصوم، بیگناه... درست همان چیزی که هرگز در زندگی من جایی نداشت.
حالا، این آخرین باری بود که قرار بود ببینمش. دشمنانم فهمیده بودند. نمیتوانستم اجازه بدهم که بیشتر از این در تاریکی من غرق شود. وقتی آمد، چشمانش پر از سوال بود. باران موهایش را خیس کرده بود، درست مثل آن روزی که برای اولین بار همدیگر را دیدیم.
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.