اتریندو
ا.ت×ریندو
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:
از زبان ا.ت
داشتم از محل کارم برمیگشتم که تو راه چشمم خورد به یه کوچه ی تنگ و تاریک چراغ قوه ی گوشیم رو گرفتم و دیدم یه نفر زخمی اونجاست رفتم سمتش(خب نرو مگه مرض داری؟)
ا.ت: اقا.. اقا حالتون خوبه؟
جواب نداد چون خونه ام نزدیک بود بردمش به سخت از زیر بازو هاش بلندش کردم موهاش بنفش مایل به ابی بود و هایلایت های مشکی کت شلوار ابی مایل به سبز.
وقتی که رسیدیم گذاشتمش رو مبل خیلی سنگین بود.. کمرم...
که کتش رو با هزارتا بدبختی دراوردم و دیدم به بازوش تیر خورده و کل پیرهن مردونهدی سفیدش خونی تا خواستم جلیقه اش رو دربیارم... من رو کشید تو بغلش به صورتش نگاه کردم چشمای خمار، سرد، ترسناک و یه چیز دیگه ام نبود ولی نمیدونم
؟؟؟: تو کی هستی
ا.ت: ا.ت هستم. شما رو تو یه کوچه ی تنگ تاریک زخمی پیدا کردم خواستم کمکتون کنم(خب نکن...مجبورییی؟)
ا.ت: اس...
که با چشماش به به جلو گردنش اشاره کرد...
س... سمبول بونتننننن!!!(زهر مار دختره یا یالقوز!)
؟؟؟: ریندو هستم(خب به کـــ...کلیم✓)
تا خواستم فرار کنم من رو محکمتر به خودش چسبوند. سرش رو برد تو گردنم نفس داغش میخورد به گردنم.. من رو بیشتر میترسوند(منم بودم می ترسیدم خب...)
ریندو: من رو ببخش...(عمرا✓)
که به چیزی کرد تو گردنم و دیگه چیزی نفهمیدم(تقصیر خودته...میخواستی نزدیک نشی✓)
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚
اه...خودم عنم گفت سید...چرا ات انقد سست انصر بود؟یعنی...میدونی؟
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:
۱۵۵ تاییمون مبارک؟🤧✨
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:
#Bonten #TokyoRevengers #Mikey #SanzuHaruchiyo #RindouHaitani #RanHaitani #TR #AnimeEdits #BontenGang #Fanfiction
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:
از زبان ا.ت
داشتم از محل کارم برمیگشتم که تو راه چشمم خورد به یه کوچه ی تنگ و تاریک چراغ قوه ی گوشیم رو گرفتم و دیدم یه نفر زخمی اونجاست رفتم سمتش(خب نرو مگه مرض داری؟)
ا.ت: اقا.. اقا حالتون خوبه؟
جواب نداد چون خونه ام نزدیک بود بردمش به سخت از زیر بازو هاش بلندش کردم موهاش بنفش مایل به ابی بود و هایلایت های مشکی کت شلوار ابی مایل به سبز.
وقتی که رسیدیم گذاشتمش رو مبل خیلی سنگین بود.. کمرم...
که کتش رو با هزارتا بدبختی دراوردم و دیدم به بازوش تیر خورده و کل پیرهن مردونهدی سفیدش خونی تا خواستم جلیقه اش رو دربیارم... من رو کشید تو بغلش به صورتش نگاه کردم چشمای خمار، سرد، ترسناک و یه چیز دیگه ام نبود ولی نمیدونم
؟؟؟: تو کی هستی
ا.ت: ا.ت هستم. شما رو تو یه کوچه ی تنگ تاریک زخمی پیدا کردم خواستم کمکتون کنم(خب نکن...مجبورییی؟)
ا.ت: اس...
که با چشماش به به جلو گردنش اشاره کرد...
س... سمبول بونتننننن!!!(زهر مار دختره یا یالقوز!)
؟؟؟: ریندو هستم(خب به کـــ...کلیم✓)
تا خواستم فرار کنم من رو محکمتر به خودش چسبوند. سرش رو برد تو گردنم نفس داغش میخورد به گردنم.. من رو بیشتر میترسوند(منم بودم می ترسیدم خب...)
ریندو: من رو ببخش...(عمرا✓)
که به چیزی کرد تو گردنم و دیگه چیزی نفهمیدم(تقصیر خودته...میخواستی نزدیک نشی✓)
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚
اه...خودم عنم گفت سید...چرا ات انقد سست انصر بود؟یعنی...میدونی؟
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:
۱۵۵ تاییمون مبارک؟🤧✨
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:
#Bonten #TokyoRevengers #Mikey #SanzuHaruchiyo #RindouHaitani #RanHaitani #TR #AnimeEdits #BontenGang #Fanfiction
- ۱.۷k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط