𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒍𝒊𝒐𝒎
𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒍𝒊𝒐𝒎
part:5
ویو مین سول
بعد از اینکه با آقای کانگ خداحافظی کردیم به جیسونگ گفتم که برگرده چون مامانش خونه تنهاست و من این و دوست ندارم
با اصرار های من بالاخره تصمیم به رفتن کرد
-هی با تو ام!بیا بریم اتاق من باید با هم حرف بزنیم!
+من اسم دارم آقای محترم!
بدون اینکه چیزی بگه به سمت اتاقش حرکت کرد و منم بدون اینکه چیزی بگم پشت سرش راه افتادم
-اینجا بشین!
روی صندلی ای که اشاره کرد نشستم
+خب الان باید درباره ی خودمون بگیم درسته؟
-اگه مجبور نبودم اصن علاقه ای به شنیدنش نداشتم!
+جوری رفتار نکن انگار من خیلی خوشم میاد!
-حوصله ی جر و بحث ندارم پس شروع کن!
+عاممم خب اسمم مین سوله،۱۹ سالمه
-همین؟
+خب دیگه باید چی بگم؟
-نمیدونم!
+خب تا اونجایی که فهمیدم اسمت کریستوفره درسته؟
-کریستوفر اسم اصلیم نیست،اسمم به طور کامل کریستوفر بنگچانه!ولی خب کسایی که بهم نزدیک نیستن کریستوفر صدام میکنن،ولی مینهو کریس صدام میکنه!
+مینهو!
-همون بادیگاردمه!رفیق صمیمیمم محسوب میشه!
+آهان!اسمت کره ای نیست!اهل کجایی؟
-استرالیا!
+واقعااا؟استرالیا کشور مورد علاقمه خیلی دوست دارم یه روز برم اونجااااا!*ذوق زده*
با بیحالی جواب داد:آهان
+حالا من باید چی صدات کنم؟
-همون کریس خوبه!
+ولی من میخوام چان صدات کنم!
-چی؟
ویو بنگچان
با چان گفتن مین سول یاد مامانم افتادم...تنها کسی که اونجوری صدام میکرد مامانم بود...
+هرجور راحتی!
-پس چان!چند سالته؟
با چان گفتنش قند تو دلم آب میشد ولی چرا؟چرا از اینکه چان صدام میکرد خوشم میومد؟
+۲۵ سالمه
-آهان واقعا فاصله سنیمون زیاده،۶ سال!
نیشخندی زدم و به صورتش نزدیک شدم
+ولی من اینطور فکر نمیکنم!
قشنگ متوجه خجالت کشیدنش شدم!با گونه های سرخ خیلی کیوت شده بود در حدی که میتونستم لپاش و گاز بگیرم....چشماش...چشماش هنوزم برق میزدن ولی اثری از غمگین بودن چشماش نبود..و نمیدونم چرا این موضوع خوشحالم میکرد...هی کریستوفر به خودت بیا!از افکارم خارج شدم و ازش فاصله گرفتم
+فک نمیکردم اینقدر خجالتی باشی!*نیشخند*
-چی؟من...خب بیخیال!
+اون بچه اسمش چی بود؟...آهان جیسونگ چیکارته؟
-جیسونگ و میگی؟خب اون مثل برادر بزرگترمه از بچگی با همدیگه بزرگ شدیم با اینکه فقط یکسال ازم بزرگتره ولی همیشه میتونم بهش تکیه کنم چون میدونم هوامو داره!*لبخند*
+پس که اینطور!
+کانگ بهم گفت قراره آخر هفته یه مهمونی برگزار کنه تا متحد شدن ما دو تا باند و اعلام کنه!باید بی نقص به عنوان دوست دخترم به نظر برسی و اینکه چون اولین باره قراره بقیه من و میببینن باید مثله این دخترای لوس بهم بچسبی تا همه بفهمن دوست دخترمی!
-هی ولی منکه لوس نیستم!
+من نگفتم لوسی گفتم باید اینجوری رفتار کنی!
-هووووف سعیم و میکنم!
+اتاقتم رو به روی اتاق منه به آجوما گفتم هر چی که لازم داری رو برات فراهم کنه،هر چی میخواستی به آجوما بگو!
-مرسی
+حالا هم میتونی بری اتاقت!
-باشه پس بعدا میبینمت چان!
بعد از اینکه درو بست مثله بچه ها خودمو روی تخت پرت کردم وقتی من و چان صدا میکرد میخواستم اونقدر تو بغلم بچلونمش که خفه بشههه
یعنی مین سول میتونست همون دختری باشه که مامانم میگفت؟
چشماش...چشماش اونقدر خوشگل بودن که میتونستم ساعت ها بهشون نگاه کنم ولی ازشون خسته نشم!
ویو مین سول
بعد از اینکه از اتاق چان خارج شدم دستم و روی قلبم گزاشتم...قلبم چش بود...چرا وقتی چان بهم نزدیک شد اینقدر تند میزد....هوووف مین سول به خودت بیا...معلومه هر کسی اونقدر بهت نزدیک بشه قلبت تند میزنه...ولی...ولی اون موقع فرق داشت!
"چان چقدر دوسم داری؟میتونم بگم اندازه ی اون ستاره های داخل آسمون که مثله چشمات برق میزنن مین سول من"
اینم پارت پنجم💋
شرط:۴ تا بازنشر/۲۰ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
part:5
ویو مین سول
بعد از اینکه با آقای کانگ خداحافظی کردیم به جیسونگ گفتم که برگرده چون مامانش خونه تنهاست و من این و دوست ندارم
با اصرار های من بالاخره تصمیم به رفتن کرد
-هی با تو ام!بیا بریم اتاق من باید با هم حرف بزنیم!
+من اسم دارم آقای محترم!
بدون اینکه چیزی بگه به سمت اتاقش حرکت کرد و منم بدون اینکه چیزی بگم پشت سرش راه افتادم
-اینجا بشین!
روی صندلی ای که اشاره کرد نشستم
+خب الان باید درباره ی خودمون بگیم درسته؟
-اگه مجبور نبودم اصن علاقه ای به شنیدنش نداشتم!
+جوری رفتار نکن انگار من خیلی خوشم میاد!
-حوصله ی جر و بحث ندارم پس شروع کن!
+عاممم خب اسمم مین سوله،۱۹ سالمه
-همین؟
+خب دیگه باید چی بگم؟
-نمیدونم!
+خب تا اونجایی که فهمیدم اسمت کریستوفره درسته؟
-کریستوفر اسم اصلیم نیست،اسمم به طور کامل کریستوفر بنگچانه!ولی خب کسایی که بهم نزدیک نیستن کریستوفر صدام میکنن،ولی مینهو کریس صدام میکنه!
+مینهو!
-همون بادیگاردمه!رفیق صمیمیمم محسوب میشه!
+آهان!اسمت کره ای نیست!اهل کجایی؟
-استرالیا!
+واقعااا؟استرالیا کشور مورد علاقمه خیلی دوست دارم یه روز برم اونجااااا!*ذوق زده*
با بیحالی جواب داد:آهان
+حالا من باید چی صدات کنم؟
-همون کریس خوبه!
+ولی من میخوام چان صدات کنم!
-چی؟
ویو بنگچان
با چان گفتن مین سول یاد مامانم افتادم...تنها کسی که اونجوری صدام میکرد مامانم بود...
+هرجور راحتی!
-پس چان!چند سالته؟
با چان گفتنش قند تو دلم آب میشد ولی چرا؟چرا از اینکه چان صدام میکرد خوشم میومد؟
+۲۵ سالمه
-آهان واقعا فاصله سنیمون زیاده،۶ سال!
نیشخندی زدم و به صورتش نزدیک شدم
+ولی من اینطور فکر نمیکنم!
قشنگ متوجه خجالت کشیدنش شدم!با گونه های سرخ خیلی کیوت شده بود در حدی که میتونستم لپاش و گاز بگیرم....چشماش...چشماش هنوزم برق میزدن ولی اثری از غمگین بودن چشماش نبود..و نمیدونم چرا این موضوع خوشحالم میکرد...هی کریستوفر به خودت بیا!از افکارم خارج شدم و ازش فاصله گرفتم
+فک نمیکردم اینقدر خجالتی باشی!*نیشخند*
-چی؟من...خب بیخیال!
+اون بچه اسمش چی بود؟...آهان جیسونگ چیکارته؟
-جیسونگ و میگی؟خب اون مثل برادر بزرگترمه از بچگی با همدیگه بزرگ شدیم با اینکه فقط یکسال ازم بزرگتره ولی همیشه میتونم بهش تکیه کنم چون میدونم هوامو داره!*لبخند*
+پس که اینطور!
+کانگ بهم گفت قراره آخر هفته یه مهمونی برگزار کنه تا متحد شدن ما دو تا باند و اعلام کنه!باید بی نقص به عنوان دوست دخترم به نظر برسی و اینکه چون اولین باره قراره بقیه من و میببینن باید مثله این دخترای لوس بهم بچسبی تا همه بفهمن دوست دخترمی!
-هی ولی منکه لوس نیستم!
+من نگفتم لوسی گفتم باید اینجوری رفتار کنی!
-هووووف سعیم و میکنم!
+اتاقتم رو به روی اتاق منه به آجوما گفتم هر چی که لازم داری رو برات فراهم کنه،هر چی میخواستی به آجوما بگو!
-مرسی
+حالا هم میتونی بری اتاقت!
-باشه پس بعدا میبینمت چان!
بعد از اینکه درو بست مثله بچه ها خودمو روی تخت پرت کردم وقتی من و چان صدا میکرد میخواستم اونقدر تو بغلم بچلونمش که خفه بشههه
یعنی مین سول میتونست همون دختری باشه که مامانم میگفت؟
چشماش...چشماش اونقدر خوشگل بودن که میتونستم ساعت ها بهشون نگاه کنم ولی ازشون خسته نشم!
ویو مین سول
بعد از اینکه از اتاق چان خارج شدم دستم و روی قلبم گزاشتم...قلبم چش بود...چرا وقتی چان بهم نزدیک شد اینقدر تند میزد....هوووف مین سول به خودت بیا...معلومه هر کسی اونقدر بهت نزدیک بشه قلبت تند میزنه...ولی...ولی اون موقع فرق داشت!
"چان چقدر دوسم داری؟میتونم بگم اندازه ی اون ستاره های داخل آسمون که مثله چشمات برق میزنن مین سول من"
اینم پارت پنجم💋
شرط:۴ تا بازنشر/۲۰ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
- ۱.۹k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط