دلقک دوست داشتنی پارت دوم

دلقک دوست داشتنی پارت دوم

شدو،با غرور ؛ خشم و تنفر همیشگی اش به او نگاه می کرد:


"ایندفعه خودم شخصا شکنجش میدم"


"و_ولی قربا- "


حرف شکنجه گر ، با سیلی ای که از سمت شدو نوش جان کرد؛قطع شد.


"ولی نداره.خودم به شخصه میخوام که عذابکشیدنش رو ببینم. باید بفهمه که معنی درد چیه."


"آه!چه جالب و خوب که شاه نادان انقدر به من احمیت میدهد!"


(چرا یاد نیکولای افتادم@_@)


حال،که دیگر شاه سهمگین تر از همیشه اش بود،زمزمه کرد:


"باشه.تو مسخرم کن."


و سپس رو به نگهبانان و دیگر حضار آنجا هشدار داد:


"خوب تماشا کنید!از این به بعد،هرکس که نافرمانی یا بی احترامی کنه،عاقبتش همین میشه!"


و شلاق را با تمام نیرو به سمت بدن دلقک برد.صدای شلاق و فریاد دلقک آبی رنگ،در فضای سیاهچاله اکو میشد.هر دفعه،شدت ضربات بیشتر می‌شد.اما به یک باره،داد و ناله های خارپشت آبی؛به قهقهه تبدیل شد.قهقهه هایی که به درد و رنج آغشته بود. هرچه زمان میگذشت،قهقهه هایش بلند تر میشد.با خنده کردنش،دیگران را می‌ترساند.حتی شاه ظالمی که به کسی رحم نداشت.




















حدود ۵ روز از آن روز میگذشت،اما دلقک بلو رنگ؛همچنان قهقهه میزد.هرچه میکردند،صدای خنده هایش پایین تر نمی آمد.

سر ندیمه ی آنجا، که خارپشتی سیه مو و زیبا بود؛ بشقابی را جلوی شاه گذاشت و مقداری غذا در آن ریخت.همانطور که بشقاب را پر میکرد،به صدای قهقهه گوش می داد. دلش پیش آن زندانی بود.

۵ روز بود که در آنجا اسیر شده بود.نه لب به غذایی زده بود،نه به آب. ظرف سوپ را که ول کرد،صدا به ی قهقهه به یکباره قطع شد.

همه با تعجب به یکدیگر می‌نگریستند. صدای پچ پچ ها بلند شد.هرکه چیزی میگفت:


"چه شد؟"


"صدا قطع شد؟"


"فکر کنم تمام کرده است!"


"اینطور نیست!شاید خسته شده باشد."


"شاید مشکلی برایش پیش آمده است.بهتر نیست که طبیب خبر کنیم؟"


"بیچاره!دلم برایش می‌سوزد."


"او که به دلسوزی نیازی ندارد!تقصیر خودش بود!حالا هم که مرده!"



شدو،بی اختیار از جا بلند شد و به سمت سیاهچاله قدم برداشت.چراکه او،از کرده ی خود پشیمان بود و دلش کمی برای دلقک میسوخت.


(فعلا عجله نکنید هنوز شیپی در کار نیست😃 این انسانیتشه بفهمید!🦍 )


دو نگهبان،که با نگرانی به شاه خیره شده بودند، به سرعت در را باز کردند


(پ.ن:راستشو بخواین خودم نمیدونم چرا نگرانن اگه شما فهمیدین به منم بگید #__# )


به سرعت به سمت سلول دلقک حرکت می‌کرد. به سلول که رسید،در جایش میخکوب شد.

از دهان دلقک خون جاری بود. بی هوش بود و همچنان به دیوار آویزان مانده بود.(صورت خیس عرق فراموش نشود👍)


"زود باشید بازش کنید!"


دو سربازی که در کنار سلول ایستاده بودن،چشمی گفتند و در سلول و سپس زنجیرهارا از دستان دلقک باز کردند.پس از باز شدن زنجیرها،سرباز ها دو شانه ی اورا گرفتند تا نیفتد. سرجایشان ایستادند و منتظر دستور بعدی ماندند. شدو، با چشمهایش حرف هایی را با آنها رد و بدل نمود و سپس از آنجا خارج شد.
دیدگاه ها (۲)

دردسر های سه روزه ( پارت ۳ )سونیک بعد از چند دقیقه بیدار شد ...

پارت ۴۳

جهانی میان بیداری و خواب

گربه ای در نیمکت کناری...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.14(روایت از زبان ا.ت)ب...

HATE TO LOVE⁸(ویو:رز)که صدای شیپور از دور شنیده شد...بالاخره...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔ویدئو شروع شد.تصویر تاریک بود؛ انگار د...

آن شب، برای اولین بار سوار ماشین مایکی شدم.داخل ماشین سکوت ع...

مافیای من

Enemys Embrsce [ part ادامه ۳۴ ]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط