{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۴:

پارت ۴۴:
اینده شوم

تاکه میچی بالاخره به اینده برگشت وقتی چشم هاشو باز کرد جلوی یه کلیسا یا معبد بود کت و شلوار مشکی پوشیده بود

تاکه میچی توی ذهنش گفت : توی خط زمانی قبلی من توی زندان بودم اگه الان دستگیر نیستم پس حتما آینده بهتریه... پس احتمالا هینا هم هنوز زندست

یه دفعه یه دختر جوان با موهای صورتی اومد نزدیک چهره غمیگنی داشت و لباس سیاه تاکه میچی اون رو نمیشناخت ولی انگار این نشناختن دو طرفه نبود

دختر : مشتاق دیدار هاناگاکی تاکه میچی

تاکه میچی نگاه گیجی به دختر انداخت

دختر: میدونم سرت الان شلوغه ولی خوشحالم که وقت گذاشتی و اومدی از این طرف.

تاکه میچی با اینکه دختر رو نمیشناخت دنبالش رفت و وارد یه صف شد

تاکه میچی توی ذهنش « مجلس ختمه ؟ اره من کت و شلوار رسمی پوشیدم ... ولی این مراسم ختم کیه ؟»

به دوتا دختر جوان که پشت میز نشسته بودن نگاه کرد و با خودش فکر کرد « اگه پشت میز نشسته باشن یعنی از بستگاه اونها فوت شده..»

تاکه میچی جلو رفت یکی از دختر ها که موهای خامه ای رنگی داشت سرش رو پایین انداخت و گفت : تاکه میچی...ممنونم که به خاطر برادرم اومدی

دخترک گریش گرفت و دختر دیگه که به نظر خواهرش بود با دست به سمت راست اشاره کرد و به تاکه میچی گفت بره اونجا

تاکه میچی به همون سمت رفت ولی هنوز میتونست صدای حرف های دختر ها رو بشنوه

دختر مو صورتی : خودت رو کنترل کن مانا

دختر مو خامه ای : ببخشید لونا...

تاکه میچی با شنیدن اسم ها تازه دوزاریش افتاد ...اونها خواهر های میتسویا بودن و این مجلس ختم میتسویا بود

تاکه میچی با خودش فکر کرد « میتسویا؟ نه... امکان نداره اون...مرده »

•∆•∆•∆•
تاکه میچی از مجلس ختم بیرون دوید نمیتونست باور کنه...اصلا چه جور ممکن بود ؟

اونقد نفس نفس زده بود که دیدش تار شده بود و افتاد هنوز گریه میکرد و می‌لرزید اروم بلند شد و چهار زانو نشست از جیبش کلید و گوشیش افتاده بود اروم کلید رو برداشت

تاکه میچی: این... کلید خونه قدیمی منه...اپارتمانم

=×=×=×=×=

رفت داخل همون اپارتمان قدیمی و با کلید درش را باز کرد مرتب بود

تاکه میچی: پس اینجا زندگی میکنم...به جای به برج مرتفع درباره برگشتم اینجا همینجا ولی چرا ؟

یه دفعه چشمش خود به عکس روی میز همون عکسی بود که ۱۲ سال پیش گرفته بود از خودش چیفویو دراکن مایکی میتسویا هاکای و سوزومه

تاکه میچی زمزمه کرد : این... آخرین عکس گروهیمونه

تاکه میچی صدای قدم های کسی که به سمت در خونش میومد شنید و بعد صدای یه مرد

مرد : پس بالاخره برگشتی...منم خاطراتم برگشت

تاکه میچی به سمت مرد برگشت نایوتو بود!!

نایوتو: سلام تاکه میچی

تاکه میچی : نایوتو !!! اینجا چه خبره ؟

نایوتو : میدونم تا الان چند بار به گذشته سفر کردی تا خواهرم رو نجات بدی ولی باید اعتراف کنم... این خط زمانی از همه بد تره

تاکه میچی : منظورت چیه که بد تره ؟

نایوتو : داخل این خط زمانی نه تنها نتونستی خواهرم رو نجات بدی...بلکه تمام اعضای گنگ توکیو مانجی هم کشته شدن

تاکه میچی شوکه شده بود : چـ...چی

نایوتو : ماتسونو چیفویو به ضرب گلوله کشته شد شیبا هاکای بر اثر سوخته گی میتسویا تاکاشی بر اثر خفگی ریوگوجی کن به ضرب چاقو...بقیه هم کشته شدن حتی کیساکی

تاکه میچی: حتی کیساکی ؟ چطور همچین چیزی ممکنه ؟!؟

نایوتو : هنوز مجرم رو دستگیر نکردیم هیچ سرنخی هم ازشون نداریم

تاکه میچی : مایکی چی ؟ سوزومه چی نگو که اونها هم مردن ؟! نگو که کشته شدن !؟!؟

نایوتو سر تکون داد : خودت رو برای شنیدنش آماده کن تاکه میچی

تاکه میچی مطمنن خودش رو اماده خبر کشته شدن اونها کرده بود

نایوتو دوتا عکس از جیبش در اورد و بالا گرفت

نایوتو : فعلا...افراد مظنون و تهد تعقیب ما سانو مانجیرو و سوزومه کازوکی هستن...
دیدگاه ها (۲)

پارت ۴۳:اخراج مایکی با سردی یخ و حرکاتی مثل ادم اهنی سر خم ک...

🛐🛐🛐

پارت ۳۶:به خاطر اوتاکه : اخه چرا باید این کار رو بکنه ؟کازوت...

پارت ۳۹:دکه ارزو ها چند شب از کریسمس می‌گذشت و به نظر هرج و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط