{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از بس که به کوی عشق بنشستیم

از بس که به کوی عشق بنشستیم
از بس که به راه عقل بنشستیم
عمر از پس انتظار بنشستیم

چون لاله به باغ دل ستان رفتیم
با داغ درون ز بوستان رفتیم

چون غنچه ز دست دشمنان رفتیم
چون گل به فراق دوستان رفتیم

چون شمع سحر به هر زبان رفتیم
چون شمع سحر به هر روان رفتیم
ما خود به میان کار با هستیم

چون آب ز سر گذشته بودیم
چون شمع ز پای رفته بودیم

چون سایه به خاک خفته بودیم
چون ماه تمام هفته بودیم

چون شمع به چشم کم ندیدیم
با اشک روان به هم نشینیم
دیدگاه ها (۰)

شادم به خیالِ تو چو مهتابِ شبانگاهگر دامنِ وصلِ تو گرفتن نتو...

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم وین درد نهان سوز نهفتن نتوان...

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانموین درد نهان سوز نهفتن نتوانمتو...

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم ...

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانموین درد نهان سوز نهفتن نتوانمتو...

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانموین دردِ نهان سوز نهفتن نتوانمت...

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانموین دردِ نهان سوز نهفتن نتوانمت...

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم ...

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانموین درد نهان سوز نهفتن نتوانمتو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط