ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 02
[هتل لس انجلس 11 شب]
جونگکوک:«امروز خیلی خوش گذشت مگه نه..؟»
جین:«اره خیلی..»
تهیونگ:«میگم کوک... ببخشید رئیس میگم که مأموریت بعدی مون کیه..؟»
جونگکوک:«فعلا که نمیدونم باید برگردیم کره تا، با نامجون راجبش صحبت کنیم..»
جیمین:«رئیس امشب بر میگریدم کره..؟»
جونگکوک:«اره بر میگردیم..»(سیگار میکشه)
چمدون هامونو رو بستیم و حرکت کردیم سمته فرودگاه..
بعد چند دقیقه رسیدم و سوار هواپیما شدیم..
منو جین کنار هم نشستیم و جبمین تهیونگ هم پشته سر مون نشستن..
حدود ساعت های 12 هواپیما حرکت کرد سمته کره..
14 ساعت تو هواپیما بودیم تا رسیدیم کره..
جونگکوک:«بچه ها هواپیما فرود اومد چمدون ها رو بگید بیارن..»
جین:«بله رئیس.»
هواپیما فرود اومد و ما پیدا شدیم بعدشم سوار ماشین ها شدیم و رفتیم امارت بزرگ 4-3-2-2-1...
جیمین:«رئیس میرم سمته امارت خودمون..؟»
جونگکوک:«اره دیگه اونجا ماله همه مونه و امن تره..»
جیمین:«بله فهمیدم..»
بعد از چند دقیقه رسیدم امارت به محضه رسیدن نامجون رو دیدم که برای استقبال دم امارت وایساده همه مون رفتیم سمتش و باهاش دست دادیم و حوال پرسی کردیم...
نامجون:«خیلی خوش اومدین بفرمایید داخل..»
همه مون با نامجون وارد امارت شدیم...
نامجون:«بشینن.. خدمتکار برا پسرا مون ویسکی بیار تا خسته گی شون از یاد شون بره..»
جونگکوک:«ممنون رئیس..»
نامجون:«خواهش میکنم... راستی مجسمه رو چیکار کردین..؟»
با اشاره به جیمین فهموندم که کیف رو به نامجون بده..
نامجون:«وایییی این مجسمه ی بودا چقدر برق میزنه خیلی قشنگه اون اسای الماسش از همه مهمتره..»
نامجون با دیدنه مجسمه چشماش برقی زد..
نامجون:«فک کنم کار درستی کردم که شما رو به سرپرستی گرفتم و تبدیل به بزرگترین مافیا های کشور کردم..مگه نه پسرا..؟»
همه:«بله رئیس..»
جونگکوک همونطور که داشتیم با نامجون حرف میزدیم خدمتکار ویسکی ها رو اورد..
نامجون:«تو برو خودم میریزم برا شون..»
خدمتکار:«بله رئیس..»(رفت)
همونطور که نامجون در حاله ریختن ویسکی ها بود بهش گفتم..
جونگکوک:« رئیس میشه بدونم ماموریت بعدی مون چیه..؟»
با سوالی که ازش پرسیدم دست از ریختن کشید بوطریه ویسکی رو گذاشت روی میز و به هر کدوم مون لیوانی ویسکی داد..
نامجون:«همین اخلاقت باعث شد تو رو به فرزندن خوندی قبول کنم.. و اینکه هنوز که زوده تازه برگشتین یکم استراحت کنید بعد..»
جونگکوک:«نظر لطفته تونه رئیس ولی... یه عقاب همیشه دنباله شکاره..»
نامجون:«به به از کلمه اخرت خوشم اومد خیلی حالا که انقدر اسرار دارین بهتون میگم... اماده اید..؟»
همه:«بله رئیس..»
نامجون:«خیلی خوب...
زمانی که ژاپنی ها کره رو تصاحب کردن و شدن پادشاه کره طلای زیادی به دست اوردن و تمام طلا های کشوره کره رو گرفتن پادشاه ژانگ مینگ دستور داد تا تمام طلا ها رو ذوب کنن و تبدیل شون کنن به شمشه طلا..
که هر کدوم اون شمشا به پول امروزی 1000 میلیارد وون قیمت داشته..
پادشاه چون نمیتونسته شمش ها رو جای امنی بزاره از وزیره مورد اطمینانش کمک میگیره اسم اون وزیر ژونگ مین بوده دوتا پسر داشته همسرش مرده بوده اسم پسراش ژینگ 19 و ژوانگ 1ماه بوده خلاصه ژونگ که از دیده پادشاه ادم خیلی مورد اطمینانی بوده به پادشاه میگه که بهش اعتماد کنن و تمام شمش ها رو بدن بهش تا اون برای شمش ها یه پناهگاه درست کنه و شمش ها رو بزار داخل اون و سر فرصت شمش ها رو پول کنه و بده به پادشاه...
پادشاه هم بی خبر از اینکه ژونگ میخواسته تمام شمش ها رو پول کنه و بزار تو جیبه خودش به وزیر ژونگ اعتماد میکنه و تام شمش ها رو میده به اون ناگفته نمومنه که 1000 هزار شمش طلا بوده..
خلاصه ژونگ شمش ها رو میگره برا شون یه پناهگاه میسازه و شمش ها رو میزاره داخل اون پناهگاه رمزشم جز پادشاه و ژونگ کسه دیگه ای بلد نبوده میگن یه رمز داشته که با ضربان قلب پادشاه باز میشده و رمز دومش یه ماه گرفتی بوده ماه گرفتی ماله ژونگ بوده که حرصی بوده و تموم خانوادش اون داشتن این ماه گرفتی یه ماه نیمه کامل رو نشون میداده و حتا این ماه گرفتی روی دسته پسرای ژونگ هم هستن...
خلاصه که پناهگاه داخل یک مدرسه ژاپنی ساخته شده بوده...
و قرار بوده ژونگ همون شبی که پناهگاه ها رو ساخته شمش ها رو از مرز رد کنه و بره یه کشوره دیگه تا عشق حال کنه اما بی خبر از اینکه اون شب مردم کره شورش میکنن و کره رو از ژاپنی ها پس میگیرن..
ژونگ که میبینه نمیتونه همه شمش ها رو ببره فقط 23 تا شمش ها رو میزاره تو کیفش و از کره فرار میکنه دره پناهگاه رو مینده...
و از اون به بعد اونجا یه مدرسه ژاپنی تو دل سئول میشه و تبدیل میشه به یکی از بهترین مدرسه های کره...
سوالی نیست...؟»
ᴘᴀʀᴛ: 02
[هتل لس انجلس 11 شب]
جونگکوک:«امروز خیلی خوش گذشت مگه نه..؟»
جین:«اره خیلی..»
تهیونگ:«میگم کوک... ببخشید رئیس میگم که مأموریت بعدی مون کیه..؟»
جونگکوک:«فعلا که نمیدونم باید برگردیم کره تا، با نامجون راجبش صحبت کنیم..»
جیمین:«رئیس امشب بر میگریدم کره..؟»
جونگکوک:«اره بر میگردیم..»(سیگار میکشه)
چمدون هامونو رو بستیم و حرکت کردیم سمته فرودگاه..
بعد چند دقیقه رسیدم و سوار هواپیما شدیم..
منو جین کنار هم نشستیم و جبمین تهیونگ هم پشته سر مون نشستن..
حدود ساعت های 12 هواپیما حرکت کرد سمته کره..
14 ساعت تو هواپیما بودیم تا رسیدیم کره..
جونگکوک:«بچه ها هواپیما فرود اومد چمدون ها رو بگید بیارن..»
جین:«بله رئیس.»
هواپیما فرود اومد و ما پیدا شدیم بعدشم سوار ماشین ها شدیم و رفتیم امارت بزرگ 4-3-2-2-1...
جیمین:«رئیس میرم سمته امارت خودمون..؟»
جونگکوک:«اره دیگه اونجا ماله همه مونه و امن تره..»
جیمین:«بله فهمیدم..»
بعد از چند دقیقه رسیدم امارت به محضه رسیدن نامجون رو دیدم که برای استقبال دم امارت وایساده همه مون رفتیم سمتش و باهاش دست دادیم و حوال پرسی کردیم...
نامجون:«خیلی خوش اومدین بفرمایید داخل..»
همه مون با نامجون وارد امارت شدیم...
نامجون:«بشینن.. خدمتکار برا پسرا مون ویسکی بیار تا خسته گی شون از یاد شون بره..»
جونگکوک:«ممنون رئیس..»
نامجون:«خواهش میکنم... راستی مجسمه رو چیکار کردین..؟»
با اشاره به جیمین فهموندم که کیف رو به نامجون بده..
نامجون:«وایییی این مجسمه ی بودا چقدر برق میزنه خیلی قشنگه اون اسای الماسش از همه مهمتره..»
نامجون با دیدنه مجسمه چشماش برقی زد..
نامجون:«فک کنم کار درستی کردم که شما رو به سرپرستی گرفتم و تبدیل به بزرگترین مافیا های کشور کردم..مگه نه پسرا..؟»
همه:«بله رئیس..»
جونگکوک همونطور که داشتیم با نامجون حرف میزدیم خدمتکار ویسکی ها رو اورد..
نامجون:«تو برو خودم میریزم برا شون..»
خدمتکار:«بله رئیس..»(رفت)
همونطور که نامجون در حاله ریختن ویسکی ها بود بهش گفتم..
جونگکوک:« رئیس میشه بدونم ماموریت بعدی مون چیه..؟»
با سوالی که ازش پرسیدم دست از ریختن کشید بوطریه ویسکی رو گذاشت روی میز و به هر کدوم مون لیوانی ویسکی داد..
نامجون:«همین اخلاقت باعث شد تو رو به فرزندن خوندی قبول کنم.. و اینکه هنوز که زوده تازه برگشتین یکم استراحت کنید بعد..»
جونگکوک:«نظر لطفته تونه رئیس ولی... یه عقاب همیشه دنباله شکاره..»
نامجون:«به به از کلمه اخرت خوشم اومد خیلی حالا که انقدر اسرار دارین بهتون میگم... اماده اید..؟»
همه:«بله رئیس..»
نامجون:«خیلی خوب...
زمانی که ژاپنی ها کره رو تصاحب کردن و شدن پادشاه کره طلای زیادی به دست اوردن و تمام طلا های کشوره کره رو گرفتن پادشاه ژانگ مینگ دستور داد تا تمام طلا ها رو ذوب کنن و تبدیل شون کنن به شمشه طلا..
که هر کدوم اون شمشا به پول امروزی 1000 میلیارد وون قیمت داشته..
پادشاه چون نمیتونسته شمش ها رو جای امنی بزاره از وزیره مورد اطمینانش کمک میگیره اسم اون وزیر ژونگ مین بوده دوتا پسر داشته همسرش مرده بوده اسم پسراش ژینگ 19 و ژوانگ 1ماه بوده خلاصه ژونگ که از دیده پادشاه ادم خیلی مورد اطمینانی بوده به پادشاه میگه که بهش اعتماد کنن و تمام شمش ها رو بدن بهش تا اون برای شمش ها یه پناهگاه درست کنه و شمش ها رو بزار داخل اون و سر فرصت شمش ها رو پول کنه و بده به پادشاه...
پادشاه هم بی خبر از اینکه ژونگ میخواسته تمام شمش ها رو پول کنه و بزار تو جیبه خودش به وزیر ژونگ اعتماد میکنه و تام شمش ها رو میده به اون ناگفته نمومنه که 1000 هزار شمش طلا بوده..
خلاصه ژونگ شمش ها رو میگره برا شون یه پناهگاه میسازه و شمش ها رو میزاره داخل اون پناهگاه رمزشم جز پادشاه و ژونگ کسه دیگه ای بلد نبوده میگن یه رمز داشته که با ضربان قلب پادشاه باز میشده و رمز دومش یه ماه گرفتی بوده ماه گرفتی ماله ژونگ بوده که حرصی بوده و تموم خانوادش اون داشتن این ماه گرفتی یه ماه نیمه کامل رو نشون میداده و حتا این ماه گرفتی روی دسته پسرای ژونگ هم هستن...
خلاصه که پناهگاه داخل یک مدرسه ژاپنی ساخته شده بوده...
و قرار بوده ژونگ همون شبی که پناهگاه ها رو ساخته شمش ها رو از مرز رد کنه و بره یه کشوره دیگه تا عشق حال کنه اما بی خبر از اینکه اون شب مردم کره شورش میکنن و کره رو از ژاپنی ها پس میگیرن..
ژونگ که میبینه نمیتونه همه شمش ها رو ببره فقط 23 تا شمش ها رو میزاره تو کیفش و از کره فرار میکنه دره پناهگاه رو مینده...
و از اون به بعد اونجا یه مدرسه ژاپنی تو دل سئول میشه و تبدیل میشه به یکی از بهترین مدرسه های کره...
سوالی نیست...؟»
- ۲۵۳
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط