«ماه و خورشید سرخ»
«ماه و خورشید سرخ»
¹:part
ساعت از نیمهشب گذشته بود. باران ملایمی روی سنگفرشهای خیس اسکله یوکوهاما میبارید و انعکاس نورهای سرخ و زرد شهر، بندر را مثل تابلوی نقاشی کرده بود.
چویا بعد از یک مأموریت سنگین و درگیری با اعضای یک باند قاچاق، کتش را روی شانههایش انداخته بود و دستکشهای چرمیاش را درمیآورد. هنوز از دست مسخرهبازیهای دازای (که طبق معمول سر و کلهاش وسط مأموریت پیدا شده بود) کلافه و عصبی بود و زیر لب غر میزد:
«اون مومیایی عوضی آخرش یه بلایی سر اعصاب من میاره...!»
اما درست وقتی که درِ آپارتمان لوکس و خلوتش در بالای برج مافیا را باز کرد، بوی آشنا و آرامشبخشی به مشامش رسید؛ بوی چای گرم و عطر یاس
مایا روی مبل کنار پنجره بزرگ نشسته بود و به قطرههای باران نگاه میکرد. با صدای باز شدن در، سرش را برگرداند و لبخند ملایمی زد. موهایش را پشت گوش انداخت و بلند شد:
«خوش اومدی چویا. دیر کردی... باز با کی دست به یقه شدی؟»
چویا کلاه معروفش را برداشت و روی میز گذاشت. نگاهش با دیدن مایا بلافاصله نرمتر شد، هرچند سعی میکرد قیافه جدی و مغرورش را حفظ کند:
«فقط چند تا موش مزاحم توی انبار شماره ۴ بودن. چیزی نبود که نتونم حلش کنم.»
مایا آرام جلو آمد، دستهایش را دور گردن چویا حلقه کرد و با دقت به صورتش نگاه کرد. روی گونهاش یک خراش کوچک افتاده بود. مایا انگشت شستش را به آرامی روی خراش کشید:
«ولی انگار این موشها یکم بیادب بودن.»
چویا دستهایش را دور کمر مایا حلقه کرد، او را به خودش نزدیکتر کرد و سرش را روی شانه مایا گذاشت. سنگینی جاذبه و مسئولیتهای مافیا انگار در یک لحظه از روی دوشش برداشته شد. زمزمه کرد:
«وقتی تو اینجایی... هیچی مهم نیست، مایا.»
چویا یکی از بطریهای شراب فرانسوی موردعلاقهاش (Petrus) را باز کرد و دو گیلاس ریخت. مایا کنارش روی کاناپه جمع شد و در حالی که سرش را روی بازوی چویا تکیه داده بود، گفت:
«فردا قراره با موریسان جلسه داشته باشی؟»
چویا در حالی که با نوک انگشتانش تارهای موی مایا را نوازش میکرد، پوزخندی زد:
«آره، گزارش مأموریت رو میخواد. ولی فعلاً فقط میخوام این بارون لعنتی رو با تو گوش بدم.»
مایا سرش را بالا آورد و با شیطنت به کلاه چویا که روی میز بود نگاه کرد:
«میدونی... اگر کلاهت رو به من بدی، شاید خوشاخلاقتر بشی!»
چویا ابرویی بالا انداخت، لبخند جذابی زد و صورتش را به صورت مایا نزدیک کرد:
«هیچکس توی یوکوهاما جرأت نداره به کلاه من دست بزنه... جز تو. ولی مجانی بهت نمیدمش.»
مایا خندید: «قیمتش چیه؟»
چویا بدون معطلی بوسهای کوتاه اما گرم روی لبهای مایا گذاشت و با چشمهای آبی و درخشانش به او خیره شد:
«همین. تا آخر شب باید کنارم بمونی، شینوزوکی.»
مایا دستش را در دست دستکشپوش چویا قفل کرد و آرام گفت:
«من جایی نمیرم، آقای مدیر اجرایی مافیا.»
در میان تاریکی و خطر بیپایان یوکوهاما، در آن اتاق گرم، چویا ناکاهارا تنها جایی بود که نیازی به استفاده از جاذبه برای سرپا ماندن نداشت؛ چون تمام دنیایش در آغوشش بود.
ادامه دارد......
¹:part
ساعت از نیمهشب گذشته بود. باران ملایمی روی سنگفرشهای خیس اسکله یوکوهاما میبارید و انعکاس نورهای سرخ و زرد شهر، بندر را مثل تابلوی نقاشی کرده بود.
چویا بعد از یک مأموریت سنگین و درگیری با اعضای یک باند قاچاق، کتش را روی شانههایش انداخته بود و دستکشهای چرمیاش را درمیآورد. هنوز از دست مسخرهبازیهای دازای (که طبق معمول سر و کلهاش وسط مأموریت پیدا شده بود) کلافه و عصبی بود و زیر لب غر میزد:
«اون مومیایی عوضی آخرش یه بلایی سر اعصاب من میاره...!»
اما درست وقتی که درِ آپارتمان لوکس و خلوتش در بالای برج مافیا را باز کرد، بوی آشنا و آرامشبخشی به مشامش رسید؛ بوی چای گرم و عطر یاس
مایا روی مبل کنار پنجره بزرگ نشسته بود و به قطرههای باران نگاه میکرد. با صدای باز شدن در، سرش را برگرداند و لبخند ملایمی زد. موهایش را پشت گوش انداخت و بلند شد:
«خوش اومدی چویا. دیر کردی... باز با کی دست به یقه شدی؟»
چویا کلاه معروفش را برداشت و روی میز گذاشت. نگاهش با دیدن مایا بلافاصله نرمتر شد، هرچند سعی میکرد قیافه جدی و مغرورش را حفظ کند:
«فقط چند تا موش مزاحم توی انبار شماره ۴ بودن. چیزی نبود که نتونم حلش کنم.»
مایا آرام جلو آمد، دستهایش را دور گردن چویا حلقه کرد و با دقت به صورتش نگاه کرد. روی گونهاش یک خراش کوچک افتاده بود. مایا انگشت شستش را به آرامی روی خراش کشید:
«ولی انگار این موشها یکم بیادب بودن.»
چویا دستهایش را دور کمر مایا حلقه کرد، او را به خودش نزدیکتر کرد و سرش را روی شانه مایا گذاشت. سنگینی جاذبه و مسئولیتهای مافیا انگار در یک لحظه از روی دوشش برداشته شد. زمزمه کرد:
«وقتی تو اینجایی... هیچی مهم نیست، مایا.»
چویا یکی از بطریهای شراب فرانسوی موردعلاقهاش (Petrus) را باز کرد و دو گیلاس ریخت. مایا کنارش روی کاناپه جمع شد و در حالی که سرش را روی بازوی چویا تکیه داده بود، گفت:
«فردا قراره با موریسان جلسه داشته باشی؟»
چویا در حالی که با نوک انگشتانش تارهای موی مایا را نوازش میکرد، پوزخندی زد:
«آره، گزارش مأموریت رو میخواد. ولی فعلاً فقط میخوام این بارون لعنتی رو با تو گوش بدم.»
مایا سرش را بالا آورد و با شیطنت به کلاه چویا که روی میز بود نگاه کرد:
«میدونی... اگر کلاهت رو به من بدی، شاید خوشاخلاقتر بشی!»
چویا ابرویی بالا انداخت، لبخند جذابی زد و صورتش را به صورت مایا نزدیک کرد:
«هیچکس توی یوکوهاما جرأت نداره به کلاه من دست بزنه... جز تو. ولی مجانی بهت نمیدمش.»
مایا خندید: «قیمتش چیه؟»
چویا بدون معطلی بوسهای کوتاه اما گرم روی لبهای مایا گذاشت و با چشمهای آبی و درخشانش به او خیره شد:
«همین. تا آخر شب باید کنارم بمونی، شینوزوکی.»
مایا دستش را در دست دستکشپوش چویا قفل کرد و آرام گفت:
«من جایی نمیرم، آقای مدیر اجرایی مافیا.»
در میان تاریکی و خطر بیپایان یوکوهاما، در آن اتاق گرم، چویا ناکاهارا تنها جایی بود که نیازی به استفاده از جاذبه برای سرپا ماندن نداشت؛ چون تمام دنیایش در آغوشش بود.
ادامه دارد......
- ۷۳
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط