{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نانوایی شلوغ بود وچوپان اضطراب بسیار داشت.

نانوایی شلوغ بود وچوپان اضطراب بسیار داشت.
نانوا از او پرسید:چرا اینقدر نگرای؟
چوپان گفت:گوسفندانم را رها کرده ام و آمده ام نان بخرم،می ترسم گرگ ها گوسفندانم را بدرند!
نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده ای؟
چوپان گفت:سپرده ام، اما او خدای گرگها هم هست.
دیدگاه ها (۱)

ڪــــــــــاش ڪسی سر زده از راه برســـــد بـــــا یڪ بغـــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط