رز سیاه
# رز _ سیاه
PART 58
تارا: بدون در زدن وارد اتاقش شدم اتاق خواب و کار تهیانگ یکی بود... تا اومدم چیزی بگم دیدم فقط یه حوله دور کمرش بسته و تمامم.. تو اون لحظه قفل کردم و خیرش بودم... قطره های اب از روی عضلاتش سر میخوردن پایین و قطره های که روی جای جای بدنش بود پرستیدنی کرده بودنش... موهای خیسش و ابی که ازشون میچکید صورتشو خیلی جذابتر و مردونه تر کرده بود... خودایا من چقدر خوش شانسماا.. ببین کیو انداخت تو دامنم که از سر تا پاش جذابیت میباره (😁) با صداش که منو مخاطب قرار میداد نگاهمو به چشماش دوختم
تهیانگ: اگه دید زدنت تموم شده در و ببند و بیا تو
تارا: لبخند ژکوندی زدم و در و بستم... رفتم سمت مبلای چرمی تو اتاق و رو دو نفرش نشستم و همچنان مشغول دید زدنش بودم
تهیانگ: میخای لباس پوشیدنمم ببینی
تارا: با فکر اینکه بخواد جلوم لخت شه لباس بپوشه لبمو گزیدم... خدا لعنتت کنه.. برگشتم پشت بهش رو مبل نشستم
تهیانگ: والا اوی که که از وقتی اومده داخل و داره با نگاهش منو میخوره تویی
تارا: با نگاهم کجاتو میخورم دقیقا (آرام باشید رفقا ذهن مریض را کنترل بفرمایید😂💔)
تهیانگ: ابرو بالا انداختم... که کجامو میخوری اره... میخای حوله رو در بیارم ببینی کجارو...
تارا: با فهمیدن اینکه چی گفتم و منظور اون چیه حرصی جیغ کشیدم.... خفههههه شوووو. عنترررررر خدایاااااا
تهیانگ: اروم خندیدم.. تا تو باشی اول فکر کنی بعد حرف بزنی
تارا: باشه بابا بزرگ جون حالا لطفا زودتر لباستو بپوش ایش 😒
تهیانگ: خنده ای کردم ... اول باکسر مشکی پوشیدم بعد شلوارمو.. پیراهن مشکی مو هم پوشیدم و دکمه اخر یقه رو باز گذاشتم کمربندمو بستم کت و روی لباسام پوشیدم... نم موهامو گرفتم... رفتم سمت مبل دو نفره و کنارش نشستم... چونه شو توی دستم گرفتم و سمت خودم برگردوندم... خب حالا ازاد باش
تارا: مگه سربازیه.. کنارش درست نشستم
تهیانگ: اوهوم سربازیه
تارا: عجبا... اهم... خب.. چون حوصلم سر رفته به هاتسوکی زنگ زدم
تهیانگ: خب
تارا: میزاری بیاد اینجا
تهیانگ: ابروی بالا انداختم... بیاد عمارت...
تارا: اره... ببین بزار کامل بگم ولی عصبی نشو... من همه چیو به هاتسوکی گفتم همه چیو راجب تو خانواده هامون راجب خودم...وقتی نگاه عصبی شو روی خودم دیدم دیگه ادامه ندادم
تهیانگ: تارا چجوری تونستی انقدر ساده همه چیو بهش بگی میدونی چقدر خطرناکه
تارا: نه نه... من به هاتسوکی اعتماد دارم اون هر چقدرم اصکل باشه ادمی نیست رازتو فاش کنه حتا اگه به ضررش باشه
تهیانگ: چجوری میتونی انقدر مطمئن باشی
تارا: چون من خیلی از دردامو رازای زندگی مو بهش گفتم و اون هنوز که هنوزه اندازه سر سوزنشو پیش خانوادش نگفته... واسه همین بهش اعتماد کامل دارم
تهیانگ: ریسکش بالاست تارا اگه پای اونم به عمارت بازشه ممکنه اونم با برادر و خانوادش بیوفته تو دردسر
تارا: چون میدونم تو امنیتشونو تامین میکنی نگران نیستم... بعد اینکه جملم تموم شد کمی مکث کرد انگار داشت به حرفام فکر میکرد بعد چند لحظه گفت
تهیانگ: باشه بیاد... ولی ادرس اینجا رو فقط و فقط باید خودش بدونه حتا برادرشم نفهمه داره کجا میاد
تارا: لبخند پت و پهنی زدم... خیالت تخت تخت باشه... بلند شدم و دویدم سمت در که صداشو تو دو قدمیم حس کردم که مخاطب قرارم میداد
تهیانگ: اروم برو باز دردت شروع میشه ها
تارا: لبخندی زدم... رو پنجه پا چرخیدم و همون چند قدمو سمتش برگشتم... رو پنجه پام وایستادم صورتشو تو دستام گرفتمو گونه سمت راستشو بوسیدم... چشم انقدر نگران نباش و به کارات برس... بعد لبخندی زدم و برگشتم سمت در دستگیره رو کشیدم پایین و از اتاق رفتم بیرون در و پشت سرم بستم... گوشی مو از تو جیب شلوارم در اوردم و به هاتسوکی زنگ زدم
« هاتسوکی»
با خودم میگفتم چه غلطی کردم اومدم بهش کمک کنم از وقتی که تارا زنگ زده بود و اونجوری حرف زده بودم بازم ول کنممم نبوددد.... خدایا چیکار کنم..
پیرزنه: دخترم تو یبار پسرمو ببنی قد و هیکل داره پول دار بهترین شغل مطمئنم خوشت میاد ازش
هاتسوکی: ننه من خودم شوهر و بچه دارم بابا همین الان زنگ زد
پیرزنه: نداری تو دستت حلقه نیست
هاتسوکی: چه ربطی داره بخواطر یه مسائلی حلقه مو فروختم
پیرزنه: تو شوهر نداری من مطمئنم
هاتسوکی: خدایا سس خوردم شکر خوردم غلط خوردم اومدم کمک کنم نجاتممم بدههه.. تو دلش..
خب خب من برگشتم و پارت گذاری قراره دوباره مرتب انجام بشه😁✨♥
ذوق نکردین برام🥲
ادامه ی پارت توی کامنتا .
ادامه اش از کامنت پایین شروع میشه دوستان
اسلاید دوم هم استایل تهیانگ
PART 58
تارا: بدون در زدن وارد اتاقش شدم اتاق خواب و کار تهیانگ یکی بود... تا اومدم چیزی بگم دیدم فقط یه حوله دور کمرش بسته و تمامم.. تو اون لحظه قفل کردم و خیرش بودم... قطره های اب از روی عضلاتش سر میخوردن پایین و قطره های که روی جای جای بدنش بود پرستیدنی کرده بودنش... موهای خیسش و ابی که ازشون میچکید صورتشو خیلی جذابتر و مردونه تر کرده بود... خودایا من چقدر خوش شانسماا.. ببین کیو انداخت تو دامنم که از سر تا پاش جذابیت میباره (😁) با صداش که منو مخاطب قرار میداد نگاهمو به چشماش دوختم
تهیانگ: اگه دید زدنت تموم شده در و ببند و بیا تو
تارا: لبخند ژکوندی زدم و در و بستم... رفتم سمت مبلای چرمی تو اتاق و رو دو نفرش نشستم و همچنان مشغول دید زدنش بودم
تهیانگ: میخای لباس پوشیدنمم ببینی
تارا: با فکر اینکه بخواد جلوم لخت شه لباس بپوشه لبمو گزیدم... خدا لعنتت کنه.. برگشتم پشت بهش رو مبل نشستم
تهیانگ: والا اوی که که از وقتی اومده داخل و داره با نگاهش منو میخوره تویی
تارا: با نگاهم کجاتو میخورم دقیقا (آرام باشید رفقا ذهن مریض را کنترل بفرمایید😂💔)
تهیانگ: ابرو بالا انداختم... که کجامو میخوری اره... میخای حوله رو در بیارم ببینی کجارو...
تارا: با فهمیدن اینکه چی گفتم و منظور اون چیه حرصی جیغ کشیدم.... خفههههه شوووو. عنترررررر خدایاااااا
تهیانگ: اروم خندیدم.. تا تو باشی اول فکر کنی بعد حرف بزنی
تارا: باشه بابا بزرگ جون حالا لطفا زودتر لباستو بپوش ایش 😒
تهیانگ: خنده ای کردم ... اول باکسر مشکی پوشیدم بعد شلوارمو.. پیراهن مشکی مو هم پوشیدم و دکمه اخر یقه رو باز گذاشتم کمربندمو بستم کت و روی لباسام پوشیدم... نم موهامو گرفتم... رفتم سمت مبل دو نفره و کنارش نشستم... چونه شو توی دستم گرفتم و سمت خودم برگردوندم... خب حالا ازاد باش
تارا: مگه سربازیه.. کنارش درست نشستم
تهیانگ: اوهوم سربازیه
تارا: عجبا... اهم... خب.. چون حوصلم سر رفته به هاتسوکی زنگ زدم
تهیانگ: خب
تارا: میزاری بیاد اینجا
تهیانگ: ابروی بالا انداختم... بیاد عمارت...
تارا: اره... ببین بزار کامل بگم ولی عصبی نشو... من همه چیو به هاتسوکی گفتم همه چیو راجب تو خانواده هامون راجب خودم...وقتی نگاه عصبی شو روی خودم دیدم دیگه ادامه ندادم
تهیانگ: تارا چجوری تونستی انقدر ساده همه چیو بهش بگی میدونی چقدر خطرناکه
تارا: نه نه... من به هاتسوکی اعتماد دارم اون هر چقدرم اصکل باشه ادمی نیست رازتو فاش کنه حتا اگه به ضررش باشه
تهیانگ: چجوری میتونی انقدر مطمئن باشی
تارا: چون من خیلی از دردامو رازای زندگی مو بهش گفتم و اون هنوز که هنوزه اندازه سر سوزنشو پیش خانوادش نگفته... واسه همین بهش اعتماد کامل دارم
تهیانگ: ریسکش بالاست تارا اگه پای اونم به عمارت بازشه ممکنه اونم با برادر و خانوادش بیوفته تو دردسر
تارا: چون میدونم تو امنیتشونو تامین میکنی نگران نیستم... بعد اینکه جملم تموم شد کمی مکث کرد انگار داشت به حرفام فکر میکرد بعد چند لحظه گفت
تهیانگ: باشه بیاد... ولی ادرس اینجا رو فقط و فقط باید خودش بدونه حتا برادرشم نفهمه داره کجا میاد
تارا: لبخند پت و پهنی زدم... خیالت تخت تخت باشه... بلند شدم و دویدم سمت در که صداشو تو دو قدمیم حس کردم که مخاطب قرارم میداد
تهیانگ: اروم برو باز دردت شروع میشه ها
تارا: لبخندی زدم... رو پنجه پا چرخیدم و همون چند قدمو سمتش برگشتم... رو پنجه پام وایستادم صورتشو تو دستام گرفتمو گونه سمت راستشو بوسیدم... چشم انقدر نگران نباش و به کارات برس... بعد لبخندی زدم و برگشتم سمت در دستگیره رو کشیدم پایین و از اتاق رفتم بیرون در و پشت سرم بستم... گوشی مو از تو جیب شلوارم در اوردم و به هاتسوکی زنگ زدم
« هاتسوکی»
با خودم میگفتم چه غلطی کردم اومدم بهش کمک کنم از وقتی که تارا زنگ زده بود و اونجوری حرف زده بودم بازم ول کنممم نبوددد.... خدایا چیکار کنم..
پیرزنه: دخترم تو یبار پسرمو ببنی قد و هیکل داره پول دار بهترین شغل مطمئنم خوشت میاد ازش
هاتسوکی: ننه من خودم شوهر و بچه دارم بابا همین الان زنگ زد
پیرزنه: نداری تو دستت حلقه نیست
هاتسوکی: چه ربطی داره بخواطر یه مسائلی حلقه مو فروختم
پیرزنه: تو شوهر نداری من مطمئنم
هاتسوکی: خدایا سس خوردم شکر خوردم غلط خوردم اومدم کمک کنم نجاتممم بدههه.. تو دلش..
خب خب من برگشتم و پارت گذاری قراره دوباره مرتب انجام بشه😁✨♥
ذوق نکردین برام🥲
ادامه ی پارت توی کامنتا .
ادامه اش از کامنت پایین شروع میشه دوستان
اسلاید دوم هم استایل تهیانگ
- ۱۲۱
- ۲۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط