『 #Dark Fantasy Romance 』
『 #Dark Fantasy Romance 』
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ¹⁸
همانطور که موسیقیِ دربار اوج میگرفت، جونگکوک حس کرد سوزشِ رگهایش با شدت بیشتری زبانه میکشد. حضورِ الوآ درست کنار او تنهای تسکیندهندهاش بود، اما درگیر شدن در این ضیافتِ شلوغ، طراوتِ دختر را در معرض چشمانِ گرسنهی دشمنانش قرار میداد.
قبل از اینکه کلامِ دیگری بینشان ردوبدل شود، جیمین با شتاب از میان جمعیت گذشت و با چهرهای آشفته به پادشاه نزدیک شد:
— جونگکوک... مشکلی توی برجِ شرقی پیش اومده. کالیکس چند تا از اژدهاسواران رو فرستاده اونجا. باید همین حالا بیای.
نگاهِ جونگکوک تاریکتر شد. او دستِ الوآ را محکمتر فشرده و زمزمه کرد:
— همراهِ من میای... هیچجا تنها نمیمونی.
جونگکوک بدون اینکه مهلتی برای اعتراض به الوآ بدهد، مچِ دستِ او را کشید و سریعتر از آنچه کسی تصورش را بکند، از میانِ جمعیتِ خیرهشدهی تالار گذشت.
الوآ در میانِ دامنِ سنگینِ پیراهنِ بنفشرنگش به سختی پا-بهپای او میدوید. از تالارِ پرنورِ ضیافت وارد دالانهای تاریک و نمورِ برجِ شرقی شدند؛ جایی که صدای غرشِ خفهی اژدهایان از زیرِ زمین، دیوارهای سنگی را به لرزه میانداخت.
الوآ با نفسی حبسشده دستش را کشید:
— آرومتر! مچم رو شکوندی... کجا داریم میریم؟ اونجا چه خبره؟
جونگکوک ناگهان ایستاد. او الوآ را به دیوارهی سنگیِ راهرو فشرد و خودش جلوی او قرار گرفت تا جثهی ظریفِ دختر پشتِ زره و شنلِ پهنش کاملاً پنهان شود. گرمای نفسهای تندِ جونگکوک به صورتِ الوآ میخورد.
جونگکوک انگشتِ سبابهاش را روی لبهای الوآ گذاشت:
— هیس...
از انتهای دالان، صدای گامهای چند مردِ مسلّح و زمزمههای کالیکس به گوش میرسید که به اتاقِ نگهداریِ معجونها و مهارِ اژدهایان نزدیک میشدند. جونگکوک چشمانش را باریک کرد؛ سوزشِ زهر در سینهاش دوباره اوج گرفته بود و عطرِ تندِ خونِ الوآ در این فضای تنگ، او را تا مرزِ جنون میبرد...
ادامه دارد...
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers #DarkRomance
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ¹⁸
همانطور که موسیقیِ دربار اوج میگرفت، جونگکوک حس کرد سوزشِ رگهایش با شدت بیشتری زبانه میکشد. حضورِ الوآ درست کنار او تنهای تسکیندهندهاش بود، اما درگیر شدن در این ضیافتِ شلوغ، طراوتِ دختر را در معرض چشمانِ گرسنهی دشمنانش قرار میداد.
قبل از اینکه کلامِ دیگری بینشان ردوبدل شود، جیمین با شتاب از میان جمعیت گذشت و با چهرهای آشفته به پادشاه نزدیک شد:
— جونگکوک... مشکلی توی برجِ شرقی پیش اومده. کالیکس چند تا از اژدهاسواران رو فرستاده اونجا. باید همین حالا بیای.
نگاهِ جونگکوک تاریکتر شد. او دستِ الوآ را محکمتر فشرده و زمزمه کرد:
— همراهِ من میای... هیچجا تنها نمیمونی.
جونگکوک بدون اینکه مهلتی برای اعتراض به الوآ بدهد، مچِ دستِ او را کشید و سریعتر از آنچه کسی تصورش را بکند، از میانِ جمعیتِ خیرهشدهی تالار گذشت.
الوآ در میانِ دامنِ سنگینِ پیراهنِ بنفشرنگش به سختی پا-بهپای او میدوید. از تالارِ پرنورِ ضیافت وارد دالانهای تاریک و نمورِ برجِ شرقی شدند؛ جایی که صدای غرشِ خفهی اژدهایان از زیرِ زمین، دیوارهای سنگی را به لرزه میانداخت.
الوآ با نفسی حبسشده دستش را کشید:
— آرومتر! مچم رو شکوندی... کجا داریم میریم؟ اونجا چه خبره؟
جونگکوک ناگهان ایستاد. او الوآ را به دیوارهی سنگیِ راهرو فشرد و خودش جلوی او قرار گرفت تا جثهی ظریفِ دختر پشتِ زره و شنلِ پهنش کاملاً پنهان شود. گرمای نفسهای تندِ جونگکوک به صورتِ الوآ میخورد.
جونگکوک انگشتِ سبابهاش را روی لبهای الوآ گذاشت:
— هیس...
از انتهای دالان، صدای گامهای چند مردِ مسلّح و زمزمههای کالیکس به گوش میرسید که به اتاقِ نگهداریِ معجونها و مهارِ اژدهایان نزدیک میشدند. جونگکوک چشمانش را باریک کرد؛ سوزشِ زهر در سینهاش دوباره اوج گرفته بود و عطرِ تندِ خونِ الوآ در این فضای تنگ، او را تا مرزِ جنون میبرد...
ادامه دارد...
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers #DarkRomance
- ۶.۹k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط