🖤 قراردادی که واقعی شد
🖤 قراردادی که واقعی شد
پارت ۱۳ | کسی که مرده بود
هانا به سونگهو خیره شده بود.
— یعنی کی؟
سونگهو جواب نداد.
جونگکوک جلو اومد.
— اسمشو بگو.
سونگهو با تردید نگاهش کرد.
— اگه اسمشو بگم، دیگه هیچکدومتون نمیتونید وانمود کنید همهچیز تموم شده.
هانا عصبی گفت:
— من دیگه نمیخوام وانمود کنم!
سونگهو نفس عمیقی کشید.
— کیم دوها.
هانا اسم رو زیر لب تکرار کرد.
— کیم دوها...
جونگکوک صورتش جدی شد.
— غیرممکنه.
— چرا؟
جونگکوک گفت:
— چون دوها هشت سال پیش مرد.
سونگهو سرش رو تکون داد.
— همین چیزیه که همه فکر میکنن.
هانا به هر دو نگاه کرد.
— پس زندهست؟
سونگهو جواب داد:
— احتمال زیاد.
سکوت.
هانا احساس کرد سرش گیج میره.
— و اون... همون کسیه که اون شب به پدرم شلیک کرد؟
سونگهو گفت:
— من ندیدم.
— پس از کجا میدونی؟
— چون بعد از اون شب، تمام مدارک مربوط به دوها ناپدید شد.
جونگکوک آرام گفت:
— و K-17؟
سونگهو نگاهش کرد.
— اسم رمز شبکهایه که دوها راه انداخته بود.
هانا سریع پرسید:
— شبکه برای چی؟
— معاملهی اطلاعات.
جونگکوک اخم کرد.
— نه فقط اطلاعات.
سونگهو سکوت کرد.
هانا گفت:
— چی رو معامله میکردن؟
سونگهو به هانا نگاه کرد.
— آدمها.
هانا خشکش زد.
جونگکوک سریع گفت:
— کافیه.
سونگهو ادامه داد:
— هانا باید بدونه چرا پدرش اون دفتر رو مخفی کرد.
— چه دفتری؟
سونگهو گفت:
— همون دفتری که دنبالش هستن.
هانا ناگهان گردنبندش رو لمس کرد.
— گفتی دفتر پیش منه.
جونگکوک سرش رو تکون داد.
— احتمالاً.
— پس چطور پیداش کنیم؟
سونگهو جواب داد:
— باید آخرین جایی رو پیدا کنید که پدرت قبل از ناپدید شدنش رفته.
هانا پرسید:
— کجا؟
سونگهو یک تکه کاغذ از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
روی کاغذ فقط یک آدرس نوشته شده بود.
هانا آدرس رو خواند.
چشمهاش گرد شد.
— این...
جونگکوک نگاهش کرد.
— چی شده؟
— این آدرس مدرسهی قدیمیه.
— مدرسهی تو؟
هانا آرام سر تکون داد.
— آره.
همون لحظه صدای شکستن شیشه از طبقهی پایین آمد.
همه برگشتند.
سونگهو زیر لب گفت:
— دیر رسیدن.
جونگکوک دست هانا رو گرفت.
— بیا.
— کجا؟
— از در پشتی.
هانا ایستاد.
— نه.
جونگکوک برگشت.
— چی؟
هانا کاغذ رو محکم توی دستش گرفت.
— اول میریم مدرسه.
— الان؟
— آره.
جونگکوک خواست مخالفت کنه.
هانا محکم گفت:
— اگه پدرم اونجا یه چیزی گذاشته، نمیخوام دوباره یکی زودتر از ما پیداش کنه.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد لبخند خیلی کوچیکی زد.
— بالاخره داری مثل خودم فکر میکنی.
هانا ابرو بالا انداخت.
— این تعریف بود؟
— متأسفانه.
— خیلی خب، آقای یخ. راه بیفت.
هر سه از در پشتی خارج شدند.
اما هیچکدام متوجه نشدند...
داخل ماشین مشکی روبهروی خانه، کسی تمام حرفهایشان را شنیده بود.
مرد گوشیاش را برداشت.
— اونا آدرس مدرسه رو پیدا کردن.
صدایی از پشت تلفن پرسید:
— پس منتظر چی هستی؟
مرد لبخند زد.
— منتظرم خودشون برن اونجا.
— چرا؟
مرد به عکس هانا روی صفحهی گوشی نگاه کرد.
— چون کلید دفتر، خودشون رو به ما میرسونه.
ادامه دارد...،،
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #حمایت
پارت ۱۳ | کسی که مرده بود
هانا به سونگهو خیره شده بود.
— یعنی کی؟
سونگهو جواب نداد.
جونگکوک جلو اومد.
— اسمشو بگو.
سونگهو با تردید نگاهش کرد.
— اگه اسمشو بگم، دیگه هیچکدومتون نمیتونید وانمود کنید همهچیز تموم شده.
هانا عصبی گفت:
— من دیگه نمیخوام وانمود کنم!
سونگهو نفس عمیقی کشید.
— کیم دوها.
هانا اسم رو زیر لب تکرار کرد.
— کیم دوها...
جونگکوک صورتش جدی شد.
— غیرممکنه.
— چرا؟
جونگکوک گفت:
— چون دوها هشت سال پیش مرد.
سونگهو سرش رو تکون داد.
— همین چیزیه که همه فکر میکنن.
هانا به هر دو نگاه کرد.
— پس زندهست؟
سونگهو جواب داد:
— احتمال زیاد.
سکوت.
هانا احساس کرد سرش گیج میره.
— و اون... همون کسیه که اون شب به پدرم شلیک کرد؟
سونگهو گفت:
— من ندیدم.
— پس از کجا میدونی؟
— چون بعد از اون شب، تمام مدارک مربوط به دوها ناپدید شد.
جونگکوک آرام گفت:
— و K-17؟
سونگهو نگاهش کرد.
— اسم رمز شبکهایه که دوها راه انداخته بود.
هانا سریع پرسید:
— شبکه برای چی؟
— معاملهی اطلاعات.
جونگکوک اخم کرد.
— نه فقط اطلاعات.
سونگهو سکوت کرد.
هانا گفت:
— چی رو معامله میکردن؟
سونگهو به هانا نگاه کرد.
— آدمها.
هانا خشکش زد.
جونگکوک سریع گفت:
— کافیه.
سونگهو ادامه داد:
— هانا باید بدونه چرا پدرش اون دفتر رو مخفی کرد.
— چه دفتری؟
سونگهو گفت:
— همون دفتری که دنبالش هستن.
هانا ناگهان گردنبندش رو لمس کرد.
— گفتی دفتر پیش منه.
جونگکوک سرش رو تکون داد.
— احتمالاً.
— پس چطور پیداش کنیم؟
سونگهو جواب داد:
— باید آخرین جایی رو پیدا کنید که پدرت قبل از ناپدید شدنش رفته.
هانا پرسید:
— کجا؟
سونگهو یک تکه کاغذ از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
روی کاغذ فقط یک آدرس نوشته شده بود.
هانا آدرس رو خواند.
چشمهاش گرد شد.
— این...
جونگکوک نگاهش کرد.
— چی شده؟
— این آدرس مدرسهی قدیمیه.
— مدرسهی تو؟
هانا آرام سر تکون داد.
— آره.
همون لحظه صدای شکستن شیشه از طبقهی پایین آمد.
همه برگشتند.
سونگهو زیر لب گفت:
— دیر رسیدن.
جونگکوک دست هانا رو گرفت.
— بیا.
— کجا؟
— از در پشتی.
هانا ایستاد.
— نه.
جونگکوک برگشت.
— چی؟
هانا کاغذ رو محکم توی دستش گرفت.
— اول میریم مدرسه.
— الان؟
— آره.
جونگکوک خواست مخالفت کنه.
هانا محکم گفت:
— اگه پدرم اونجا یه چیزی گذاشته، نمیخوام دوباره یکی زودتر از ما پیداش کنه.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد لبخند خیلی کوچیکی زد.
— بالاخره داری مثل خودم فکر میکنی.
هانا ابرو بالا انداخت.
— این تعریف بود؟
— متأسفانه.
— خیلی خب، آقای یخ. راه بیفت.
هر سه از در پشتی خارج شدند.
اما هیچکدام متوجه نشدند...
داخل ماشین مشکی روبهروی خانه، کسی تمام حرفهایشان را شنیده بود.
مرد گوشیاش را برداشت.
— اونا آدرس مدرسه رو پیدا کردن.
صدایی از پشت تلفن پرسید:
— پس منتظر چی هستی؟
مرد لبخند زد.
— منتظرم خودشون برن اونجا.
— چرا؟
مرد به عکس هانا روی صفحهی گوشی نگاه کرد.
— چون کلید دفتر، خودشون رو به ما میرسونه.
ادامه دارد...،،
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #حمایت
- ۳۵۲
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط