{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ع̲̅ش̲̅ق̲̅ ا̲̅و̲̅ل̲̅،

ع̲̅ش̲̅ق̲̅ ا̲̅و̲̅ل̲̅،
س̲̅ر̲̅ن̲̅و̲̅ش̲̅ت̲̅ آخ̲̅ر̲̅
𝑷𝒂𝒓𝒕:۳
。・:*:・゚'★,。・:*:・゚'☆,。・:*:・゚'★

_ ااا... اسم من ا.ت ست(اینو با خوشحالی میگه چون میفهمید اون دختر چی میگه) _ ببخشید... من دارم کره ای حرف میزنم؟
§ میخواستی به یه زبون دیگه حرف بزنی؟ راستی جواب دوتا سوال دیگه م روندادی.
_ اممم... راستش من گذشته خودم رو یادم نمیاد، فقط در این حد یادمه که اسمم چیه و اینکه خودم تک و تنها اینجام و کسی رو ندارم :) (نکته: اگه فهمیده باشید ا.ت.دروغ گفت که گذشتش رو یادش نمیاد)
§ اوو... معذرت میخوام:(
_ نه بابا تقصیر تو که نیست اشکالی نداره. راستی اسمت چیه؟
§ اسمم میاست. میگم چون تو اینجا تنهایی بیا باهم دوستای صمیمی بشیم و هوای همدیگه رو داشته باشیم ^_^ راستی آجوما هم هست.(آجوما یه زن تقریبا میانسال خیلی مهربون بود که میا رو مثل دختر خودش بزرگ کرده بود و رئیس تمام خدمتکارا بود)
نویسنده: آجوما هم اونجا بود تمام حرف هاشونو شنید و دلش برای ا.ت سوخت و اونو در آغوش گرفت و گفت:
دخترم، منو مثل مادرت و میا رو مثل خواهرت بدون، ما نمیزاریم تو احساس تنهایی کنی.
_ حتما مادر جان😊
ویو ا.ت:
چند روزی بود که زندگی و کار کردن توی قصر رو دوست داشتم و خوشم اومده بود و البته بهش یجورایی عادت کرده بودم جوری که انگار از اول اونجا زندگی میکردم. با وجود قلدری هایی که برام میشد تصمیم گرفتم که اینجا بیشتر کار کنم و کارم رو درست انجام بدم تا زندگی در اینجا رو از دست ندم، هرچی بهم میگفتن ساکت میموندم و هر کاری بهم میگفتن رو انجام میدادم تا مَبادا منو بندازن بیرون. نه اینکه بگم زبون نداشتم تا چیزی بارشون کنم، نه! ، نمیگفتم تا زنده بمونم. یه روز که مثل همیشه داشتم بخشی از کارای قصر رو میکردم اون دختره عو*ضیِ بوق بوق بوق بوق بوق...... که اسمش کلویی بود(🤓🗿) اومد سمتم
؛ هی تازه وارد احمق(شرمنده الان فوش به ذهنم نمیرسه) بیا دنبالم
_ هوففف... باشه، بریم.
؛ ... 😏 بچه ها حسابشو برسید چون جدیدا خانوم خانوما توجه تمام کارکنان قصر حتی جناب ژنرال رو به خودش جلب کرده و خلاصه که مثلا غیر مستقیم خودشیرینی و چابلوسی میکنه. یکی از زیر دست های کلویی: عههه اینجوریه؟ بچه ها!
(خلاصه که میزنن صورت و بدن ا.ت رو کبود میکنن و میرن) _ آخخخ... حیف که اینجا نمیتونم خود واقعیمو نشون بدم😓😤
همچنان ویو ا.ت:
بزور داشتم خودمو به درمونگاه قصر میرسوندم که یه لحظه چشمام سیاهی رفت و نزدیک بود بیفتم که یهو یه نفر منو گرف
$ حالتون خوبه؟
_ 😲........
.
.
.
.
.
.
.
چطوره؟ میخوام شرطیش کنم🤓🗿
لایک: ۲٠
کامنت: ۱۵
بازنشر: ۱٠

#TaekookForever #Vmon #Jikook #Taekook_moment #BTS_couple #تهکوک_عاشقانه
#تهکوک #بی_تی_اس #کیپاپ #کره_جنوبی #نامجون #سوکجین #مین_یونگی #هوسوک #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #نامجین #یونمین #تهکوک #فالو_کن #فالو_بک
دیدگاه ها (۴)

یونگیی که از لمس کردن خوشش نمیاد ولی وقتی با جیمینه😍🫠#Taekoo...

ساخت خودم چطوره؟🫠#TaekookForever #Vmon #Jikook #Taekook_mome...

𝐍𝐨𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠 𝐥𝐚𝐬𝐭𝐬 𝐟𝐨𝐫𝐞𝐯𝐞𝐫. Part=۲ ...

خون یا عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط