قصر شدو
قصر شدو
پارت اول ✨
از زبان شدو
صدای در اومد
سونیک:سلاممممم گوگولی
شدو:اولا سلام دوما بار آخرت باشه
سونیک:باورت نمیشه چی دیدم
شدو:یک سوسک سیاه بالدار
سونیک:اون که تویی
شدو:چه فرمودی😡
سونیک:هیچی😅
شدو:چی دیدی
سونیک:پنج تا نی نی خارپشت اندازه انگشت.....
حرفش را قطع کردم
شدو:مگه میشه
سونیک: آره...تازه زنده هستند
شدو:خب نجاتشان میدادی
سونیک:فراموش کردم😅
شدو:عیب ندارد بیا بریم همونجا
با سونیک رفتیم اونجا و اونجا فقط صدای گریه می آمد و صدای
-ما....ما.....ماما
صداشون بود ولی خودشون نبود نمیدونم چجوری؟
هرچی صداشون زدیم چیزی دستگیرمون نشد تا اینکه من تصمیم گرفتم ماریا را هم بیاورم
ماریا:چی شده
شدو:ما یعنی سونیک پنجم نی نی خارپشت دیده ولی اینجا فقط صداشون هست خودشون نیستند
ماریا:نی نی های عزیزم.....بیاید مامانتون اومده
به محض گفتن این حرف پنج نی نی خارپشت اندازه انگشت به سمت ماریا خزیدند و با گریه مدام می گفتند:م....ما...ماما
ماریا همه را در آغوش گرفت و معلوم شد آنها سه روز بدون آب و غذا بودند🥺و فقط آنها به امید دیدن یک مادر زنده بودند و تنها چیزی که مدام می گفتند ماما بود
سونیک:خب شدو
شدو:هممم
سونیک:نصف نصف
شدو:پولشو به تو نمیدم
سونیک:شدو دیگه
شدو:اوکی ۹۰ درصد برای من و ۱۰ درصد برای تو
سونیک:نه من گدا میشم😰
شدو:شوخی کردم
از زبان سونیک
از آن روز شدو هر روز از این نی نی خارپشت های بی پناه می آورد و یک روز کل خونشو به پرورشگاه تبدیل کرد.....پرورشگاهی که بیشتر شبیه یک قصر بود و هر روز مهمان های کوچولویی داشت تا اینکه.....
پارت اول ✨
از زبان شدو
صدای در اومد
سونیک:سلاممممم گوگولی
شدو:اولا سلام دوما بار آخرت باشه
سونیک:باورت نمیشه چی دیدم
شدو:یک سوسک سیاه بالدار
سونیک:اون که تویی
شدو:چه فرمودی😡
سونیک:هیچی😅
شدو:چی دیدی
سونیک:پنج تا نی نی خارپشت اندازه انگشت.....
حرفش را قطع کردم
شدو:مگه میشه
سونیک: آره...تازه زنده هستند
شدو:خب نجاتشان میدادی
سونیک:فراموش کردم😅
شدو:عیب ندارد بیا بریم همونجا
با سونیک رفتیم اونجا و اونجا فقط صدای گریه می آمد و صدای
-ما....ما.....ماما
صداشون بود ولی خودشون نبود نمیدونم چجوری؟
هرچی صداشون زدیم چیزی دستگیرمون نشد تا اینکه من تصمیم گرفتم ماریا را هم بیاورم
ماریا:چی شده
شدو:ما یعنی سونیک پنجم نی نی خارپشت دیده ولی اینجا فقط صداشون هست خودشون نیستند
ماریا:نی نی های عزیزم.....بیاید مامانتون اومده
به محض گفتن این حرف پنج نی نی خارپشت اندازه انگشت به سمت ماریا خزیدند و با گریه مدام می گفتند:م....ما...ماما
ماریا همه را در آغوش گرفت و معلوم شد آنها سه روز بدون آب و غذا بودند🥺و فقط آنها به امید دیدن یک مادر زنده بودند و تنها چیزی که مدام می گفتند ماما بود
سونیک:خب شدو
شدو:هممم
سونیک:نصف نصف
شدو:پولشو به تو نمیدم
سونیک:شدو دیگه
شدو:اوکی ۹۰ درصد برای من و ۱۰ درصد برای تو
سونیک:نه من گدا میشم😰
شدو:شوخی کردم
از زبان سونیک
از آن روز شدو هر روز از این نی نی خارپشت های بی پناه می آورد و یک روز کل خونشو به پرورشگاه تبدیل کرد.....پرورشگاهی که بیشتر شبیه یک قصر بود و هر روز مهمان های کوچولویی داشت تا اینکه.....
- ۱.۲k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط