{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حس ناشناس

حس ناشناس
پارت۷🎀

از زبان نویسنده

انیا رفت نزدیک دامیان و دامیان سرخ شد و گفت

دامیان:چه غلطی میخوای بکنی کله پشمکی

انیا:منحرف شدی؟!
بعدش یدونه از از اون لبخندای معروفش و میزنه

دامیان:چی نه منحرف برای چی فقط میگم چه غلطی میخوای بکنی

انیا:،خیلی خب،هیچ غلطی نمیخوام بکنم فقط روی موهات یه چیزی هست خواستم اون و بردارم

دامیان:آها باشه،حالا میمردی اینو زود تر بگی روانی

انیا:اومدیم کار خیر کنیم کباب شد

بعدش حشره ی کثیف و از روی موهای دامیان برداشت و از چادر رفت بیرون (پاش خوب شده)

دامیان:کجا میری دختره ی عوضی؟!

انیا:من عوضی نیستم فقط میخوام ازت فاصله بگیرم

دامیان تو ذهنش:برای چی؟!

از زبان انیا

از چادر رفتم بیرون چون حوصله ی اون کله سبز و نداشتم وقتی از چادر رفتم بیرون جولیکا اومد جلوم و بهم گفت

جولیکا:با جناب دزموند بهت خوش میگذره

منم بهش گفتم:معلومه که نه

جولیکا:آها باشه

انیا:دیوونه ای چیزی هستی

جولیکا:خودت دیوونه ای

بعد از .گفتن این حرفش منو هل داد و منم نزدیک بود بیفتم تو دره و از شانس بدمم این اتفاق افتاد و من افتادم ول یدونه شاخه اونجا بود نمیدونستم کی اون و اونجا گذاشته ولی اون و محکم گرفتم و داد زدم

انیا:کمممممممممممممممممک(،با داد)

اما کسی جوابمو نداد بخاطر همین سعی کردم برم بالا یه زره که بالا رفتم دستم لیز خورد و افتادم

از زبان نویسنده
انیا افتاد و بیهوش شد وقتی بهوش اومد دید توی ماسه اس تو هیچیش نشده ولی سرش خیلی درد میکرد و چشماش و نمی تونست باز کنه اما بعد از نیم ساعت موفق شد وقتی دور و ورش و نگاه کرد متوجه شد که افتاده تو دره ی نزدیک چادر اما از شانس خوبش بکی همون نزدیکای چادر شون بود و با داد گفت

انیا:بکی جونم کممممممممممممک

بکی صدای انیا رو شنید اما متوجه نشده بود صدای انیاس بخاطر همین توجه نکرد بعد انیا دوباره کمک خواست و بکی با خودش گفت

بکی:این صدا چقدر آشناس شبیه صدای ا آن انیاس ولی اون تو دره چیکار میکنه

بعد از حرف زدن با خودش به دره نزدیک تر شد و انیا رو دید

بکی:انیا جونم اونجا چیکار میکنی

انیا:اون جولیکا ی عوض هولم داد اگه بیام بالا کاری میکنم که به دنیا اومدنش پشیمون بشه جولیکای🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬

نویسنده:انیا؟!! تو که بچه مثبت بودی چی شد وا😂😅

بکی:یا خدا تو شیطانی یا انیا

انیا:خفه خون بگیر بابا منو بیار بالا

بکی:باشه باشه عصبانی نشو الان میدم طنابی چیزی میارم

بکی رفت از آقای هندرسون طناب گرفت (به بد بختی)

بریم ببینیم دامیان چیکار میکنه

از زبان دامیان

الان هوا داره تاریک میشه ولی خبری از انیا نیست نگرانشم یعنی چیزیش شده

نویسنده:وقتی داد میزد کمک خواب بودی😡😂

یعنی برم دنبالش نه نرم بهتره ممکنه عصبانی بشه ولی من نگرانشم پس میرم

از زبان نویسنده

دامیان خواست بره دنبال انیا که یهویی جولیکا پیداش شد و گفت

جولیکا:سلام جناب دزموند کجا میرید

دامیان:تو از کدوم گوری پیدات شد،بیخیال مهم نیست برو علفت و بخور کار دارم

جولیکا:جناب دزموند از شما بعید بود

دامیان:زبون گاوا رو بلد نیستم

جولیکا با این حرف دامیان ناراحت میشه و میره بعد با خودش میگه کی

جولیکا تو ذهنش:دامیان دزموند اصلا بهم اهمیت نمیده ولی اخه چرا مگه من چیم از اون کله صورتی کم تره

بکی و انیا

از زبان بکی

از آقای هندرسون به بدبختی یه طناب گرفتم و الان دارم میرم انیا رو از اون دره بیارم بیرون که بعدش باهم بریم سراغ اون جولیکای عوضی خب مثله اینکه رسیدم به دره طناب و انداختم پایین و به انیا گفتم بگیرتش اونم اینکار و کرد و آوردمش بالا بعد انیا بهم گفت

انیا:خب من اومدم بالا بلخره حالا وقتشه بریم حساب اون ایکبیری و بزاریم کف دستش

منم بهش گفتم باشه

از زبان نویسنده

اونا داشتن میرفتن که ........

واسه پارت بعد ده تا لایک و ده تا کامنت😘😘😘😘😘😘❤❤❤❤❤❤🎀

دوستون دارم😘
دیدگاه ها (۸)

۴۱ تایی شدنمون مبارک😭😭❤❤❤خیلی دوستون دارم😘😘😘ممنون از. همایت ...

مهم مهم مهم خیلی مهم📣📣سلام خوشگلای من صبح تون بخیرراستش از د...

ای خوشگلم ❤❤🎀لایک و کامنت فراموش نشه خوشگله🎀سوال پست:علاقه ا...

این شما و این گوجو😂❤لایک و کامنت فراموش نشه خوشگله😘سوال پست:...

ستاره دنباله دار پارت:۶

کله پوک صورتی✨️ پارت ۹دامیان : نه من تا زمانی که این صورتی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط