{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم : از حرفام نرنجیدی ...؟

گفتم : از حرفام نرنجیدی ...؟
گفت : نه!
گفتم : ولی هر کی بود یه چیزی بهم میگفت!
گفت : مادرم انسولین میزنه،
اولا خیلی دردش میگرفت،
بعدش کمتر شد،
حالا هر وقت سوزنو تو پوستش فرو میکنه، فقط میخنده.
الان منم اونطوری ام...!
#deep_feeling
دیدگاه ها (۲)

روزی میفهمیکه نبودنت کسی را نخواهد کشتمیفهمی هیچ کس پشت سر ر...

دخترجان به مردے دل ببند کہ از علاقہ اش به خودت مطمئنے..قانون...

داشت موهامو میبافت که پرسید : اون زن چقدر براش مهمه ؟؟؟رژ لب...

یه طرح تتو پیدا کرده بودمحدود 2 ماه میگشتم دنبال کسی که بتون...

سناریو بلولاک

My uncle (part 16)

دورگه عشق پارت ۲۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط