{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدرم دلواپسِ آینده‌ی خواهرم است، اما حتی یک‌بار هم اتفاق

پدرم دلواپسِ آینده‌ی خواهرم است، اما حتی یک‌بار هم اتفاق نیفتاده که با هم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.

خواهرم نگرانِ فشارِ کاریِ پدرم است، اما حتی یک‌بار هم نشده که خواسته‌هایش را به تعویق بیاندازد تا پدر برای مدتی احساسِ آرامش کند.

مادرم با فکرِ خوشبختیِ من خوابش نمی‌برد. اما حتی یک‌بار هم نشده که با من در موردِ خوشبختی‌ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال‌ می‌کند؟

من با فکرِ رنج و سختیِ مادرم از خواب بیدار می‌شوم. اما حتی یک‌بار هم نشده که دستش را بگیرم، با او به سینما بروم، با هم تخمه بشکنیم، فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.

ما از نسلِ آدم‌های بلاتکلیف هستیم. از یک‌طرف در خلوتِ خود، دلمان برای این و آن تنگ می‌شود، از طرف دیگر، وقتی به هم می‌رسیم، لال‌مانی می‌گیریم! انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در موردِ دل‌تنگی‌مان بگوئیم!

تکلیفمان را با خودمان روشن نمی‌کنیم. یکدیگر را دوست می‌داریم اما آنقدر شهامت نداریم که دوست‌داشتن‌مان را ابراز کنیم.
دیدگاه ها (۶)

احساس شما قوی ترین آهنربا در تمام کائنات است ؛احساس نگرانی، ...

عجیب است که ؛پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم ! ب...

ﻭﺳﻌﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻧﮕﯿﺮ ...ﺯﯾﺎﺩﺵ ﻫﻢ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ...ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ...

همیشه روبه نور بایست, اگرمیخواهی تصویر زندگی ات سیاه نیفتد.....

خون آشام من/پارت ۲

انسان ها همه دنبال خوشبختی اند دنبال سعادت و آرامش دنبال اح...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط