{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لبای این قصه لباتو به هم میدوزه

لبای این قصه لباتو به هم میدوزه
از اون پدرا که میبینیشون دلت میسوزه...
دست یه بچه رو گرفته آروم راه میره
اطرافو میبینه و از خجالت آروم داغ میشه ...
همین طور که درگیر آبرو و جیب خالیست فکر
بچه به یک گوشه خیره میشه وا میسته ...
میگه بابا حالا که دستمو گرفتی می بری
من که بچه ی خوبیم یه دونه بستنی میخری ...
پدر آرزو میکنه که سریع بمیره
حاضره جونشو بده و یه بستنی بگیره ...
میگه عزیزم اونجا که صفِ اصن نیس هیچی
اونا دیوونن هوا سرده تو مریض میشی ...
بیا بریم خونه مامان منتظره ها
ناراحت میشه اگه نرسیم واسه شام ...
تو که نمیخوای مامانی ناراحت شه ازمون
هردو میدوئن سمت خونه و اشک چشاشون...
دیدگاه ها (۴)

سناریو توکیو ریونجرز

شاهزاده دوست داشتنی من

فیک کوک فصل ²پارت ⁵ویو ا.ت بعد از چندمین از پای کوک بلند شدم...

بریم✨ با این حرف های اون دختر تو خیلی عصبانی شدی و اضطراب رو...

𝓹𝓪𝓻𝓽۳۸ویو فردا دیروز به محض اینکه رسیدم خونه لباسامو عوض کرد...

شب تولدم پارت 13جونگ کوک: روت حساسم پرنسسم نباید با اون لباس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط