{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیوانه شدم عشق تو آخر به سرم زد

دیوانه شدم عشق تو آخر به سرم زد
هر چه به سرم آمده را عشق رقم زد 

تن خانه نشین ، روح من اما سر کوچه
بر پنجره ای خیره شد و مست قدم زد

شاعر شدم آن شاعر دیوانه که بی تو
هرشب جگرش سوخت و تا صبح قلم زد

بی خوابی شب ها همه تقصیر دلم بود
در قهوه ی خود چشم تو را ریخت و هم زد

آنروز که گفتم به خدا نیستم عاشق
خوردم قسم کذب و خدا بر کمرم زد

در پای تو افتاده ام ای دوست نظرکن
مجنون شده ام عشق تو آخر به سرم زد
دیدگاه ها (۱)

آمدی...معجزه ای بود مداوا شدنمگم شدن در خودم و پیش تو پیدا ش...

خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم راه رود جاری احساسمان...

ندهد هيچ گلى عطر خوش بوی تو رانفروشم به جهان پیچشی از موی تو...

part57به دی*کشش مشت زدم و پا به فرار گزاشتم _پدصگ سوخته زندت...

عاشقت نیستم 🥀پارت 12توی درمانگاه اخ سرم سرم درد میکنه الا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط