MY FAVORITE ENEMY
"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۷۲
"ویو جنا"
عمو: نمیخوای بشینی؟!
کنارش رو تخت نشستم..
عمو:تهیونگ صبحونت و داشت می داد یکی دیگه بیاره ،ولی چون دیگه تا تاریکی هوا من و زن عموت بر میگردیم گفتم خودم بیارم که یکمم باهات حرف بزنم..
جنا: راجب چی؟؟!!
عمو: دیگه باید یچیزایی و راجب جئون جونگکوک بدونی،اینکه کنار اون بودن برات چقدر خطر ناکه...
سرم و انداختمپایین..
عمو:تهیونگ و جونگکوک دوستایه خیلی صمیمین،از وقتی یادم میاد باهمن و کنار هم بزرگ شدن مثل برادر...تابه حال ندیدم که تهیونگ انقدر عصبی به جونگکوک نگاه کن..
عمو:همون جور که تهیونگ ،جونگکوک و برادر خودش میدونه..تو رو هم خواهر خودش میدونه...جونگکوک و میشناسه....اون پسر انقدر پچگی تلخی داشته که فقط کافیه اون دوران و به یاد بیاره که معلوم نیست چه بلایی سرت بیاره...
جنا: چی؟چرا؟
عمو:مثل یه بیماری...دنبال مقصر برایه زندگیشه...تا بتونه خودش و اروم بکنه..اگه الان با تو خوبه برایه هدفیه...
جنا: اخه چرا باید از من انقدر بدش بیاد ؟!مگه من چیکارش کردم.؟!!
عمو نفس عمیقی کشید..
عمو:...وارد جزئیات نمیشم..من زیاد باهاش برخورد نداشتم و نمیدونم که هدفش چیه..فقط ازت میخوامکه به حرف تهیونگگوش بدی....جنا،تهیونگ شاید چییزی میدونه حتی به دوست خودش اعتماد نداره...
جنا:اهوم..
از جاش بلند شد.
عمو: پس خیالم راحت باشه دیگه.
بلند شدم و با لبخندی زورکی گفتم:
_اره...
لبخند زد.
عمو:ما تو سالن اصلی جمع شدیم ...دارم با دوستاییه قدیمی خواطراتمون و دوره میکنیم..دوست داشتی بیا...
جنا: باشه..
عمو :فعلا...
عمو از اتاق رفت.
و من موندم و دوراهی..
GHAPTER:1
PART:۷۲
"ویو جنا"
عمو: نمیخوای بشینی؟!
کنارش رو تخت نشستم..
عمو:تهیونگ صبحونت و داشت می داد یکی دیگه بیاره ،ولی چون دیگه تا تاریکی هوا من و زن عموت بر میگردیم گفتم خودم بیارم که یکمم باهات حرف بزنم..
جنا: راجب چی؟؟!!
عمو: دیگه باید یچیزایی و راجب جئون جونگکوک بدونی،اینکه کنار اون بودن برات چقدر خطر ناکه...
سرم و انداختمپایین..
عمو:تهیونگ و جونگکوک دوستایه خیلی صمیمین،از وقتی یادم میاد باهمن و کنار هم بزرگ شدن مثل برادر...تابه حال ندیدم که تهیونگ انقدر عصبی به جونگکوک نگاه کن..
عمو:همون جور که تهیونگ ،جونگکوک و برادر خودش میدونه..تو رو هم خواهر خودش میدونه...جونگکوک و میشناسه....اون پسر انقدر پچگی تلخی داشته که فقط کافیه اون دوران و به یاد بیاره که معلوم نیست چه بلایی سرت بیاره...
جنا: چی؟چرا؟
عمو:مثل یه بیماری...دنبال مقصر برایه زندگیشه...تا بتونه خودش و اروم بکنه..اگه الان با تو خوبه برایه هدفیه...
جنا: اخه چرا باید از من انقدر بدش بیاد ؟!مگه من چیکارش کردم.؟!!
عمو نفس عمیقی کشید..
عمو:...وارد جزئیات نمیشم..من زیاد باهاش برخورد نداشتم و نمیدونم که هدفش چیه..فقط ازت میخوامکه به حرف تهیونگگوش بدی....جنا،تهیونگ شاید چییزی میدونه حتی به دوست خودش اعتماد نداره...
جنا:اهوم..
از جاش بلند شد.
عمو: پس خیالم راحت باشه دیگه.
بلند شدم و با لبخندی زورکی گفتم:
_اره...
لبخند زد.
عمو:ما تو سالن اصلی جمع شدیم ...دارم با دوستاییه قدیمی خواطراتمون و دوره میکنیم..دوست داشتی بیا...
جنا: باشه..
عمو :فعلا...
عمو از اتاق رفت.
و من موندم و دوراهی..
- ۴۳۳
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط