کار خودم ویترا بخشی از کتاب آقای با کلاه و آقای بی
کار خودم ویترا .......بخشی از کتاب آقای با کلاه و آقای بی کلاه (مادرم گفت اگر سرت را محکم نگه نداری گمش میکنی ..امروز انگار همین طور شده عصری که با پسر خاله ام بازی میکردم سرم قل خورد و رفت و رفت و رفت تا از نظر ها ناپدید شدحالا نه میتوانم دنبالش بگردم چون چشم هایم آنجاست نه میتوانم صدایش بزنم چون دهانم آنجاست تازه صدایم را هم نمیشنوم چون گوش هایم آنجاستحتی نمیتوانم به او فکر کنم چون مغزم آنجاستپس همان بهتر است چند دقیقه ای روی این سنگ بشینم و استراحت کنم )هر کی موضوع رو گرفت لایک کنه :-)
- ۲۴۳
- ۲۸ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط