{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۵ | نفر چهارم

پارت ۲۵ | نفر چهارم
چهار جفت قدم، آرام‌آرام به سمتشان می‌آمد.
تق... تق... تق...
آرین زیر لب گفت:
— اینجا که فقط سه نفریم...
سامان چراغ‌قوه را بالا آورد و نور را به انتهای اتاق انداخت.
هیچ‌کس نبود.
اما صدا همچنان نزدیک‌تر می‌شد.
جونکوک عکس را محکم در دستش گرفته بود.
— این عکس یه چیزی رو بهمون نشون میده.
آرین پرسید:
— چی؟
جونکوک عکس را جلوی نور گرفت.
این بار متوجه چیزی شدند که قبلاً ندیده بودند.
پشت سر سه نفر داخل عکس، پنجره‌ای دیده می‌شد.
و پشت پنجره...
یک نفر ایستاده بود.
سامان با تعجب گفت:
— اون کیه؟
جونکوک عکس را نزدیک‌تر کرد.
صورت آن شخص مشخص نبود، اما روی شیشه‌ی پنجره با انگشت نوشته شده بود:
«من چهارمین نفرم.»
ناگهان صدای رئیس از پشت سرشان آمد:
— عکس رو بذار زمین!
همه برگشتند.
رئیس با چهره‌ای مضطرب به عکس نگاه می‌کرد.
جونکوک گفت:
— چرا؟
رئیس جلو آمد.
— چون هرکس اون عکس رو نگه داره...
مکث کرد.
— نفر چهارم پیداش می‌کنه.
آرین با ترس پرسید:
— یعنی چی پیداش می‌کنه؟
رئیس جواب نداد.
همان لحظه عکس از دست جونکوک افتاد.
چراغ اتاق خاموش شد.
تاریکی همه‌جا را گرفت.
و صدایی درست کنار گوش جونکوک زمزمه کرد:
— بالاخره پیدات کردم...
جونکوک سریع برگشت.
هیچ‌کس آنجا نبود.
چراغ دوباره روشن شد.
اما این بار...
رئیس ناپدید شده بود.
سامان با وحشت گفت:
— رئیس کجاست؟!
آرین به در نگاه کرد.
در هنوز بسته بود.
جونکوک آرام عکس را از روی زمین برداشت.
تصویر داخل عکس تغییر کرده بود.
حالا فقط دو نفر جلوی عمارت ایستاده بودند.
و نفر سوم...
پشت سر جونکوک قرار داشت.
جونکوک به‌آرامی برگشت.
و برای اولین بار، نفر چهارم را دیدند.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۶ | نفر چهارمجونکوک آرام برگشت.نفر چهارم درست پشت سرش ...

پارت ۲۶ | نفر چهارمجونکوک آرام برگشت.نفر چهارم درست پشت سرش ...

پارت ۲۴ | چهارمین نفرصدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.تق.....

پارت ۲۳ | پشت درجونکوک با شنیدن صدای خودش از پشت در، برای چن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط