امروز قاصدکی را دیدم

امروز قاصدکی را دیدم
که در تقلای رفتن
خانه بر باد ساخته بود
نمی‌دانم حامل کدامین پیام بود
که این‌چنین شتاب داشت

شاید عطر نگاری را
سوی دل‌داده‌اش می‌برد
شاید هم
نامه‌ی سرگشاده‌ای از دلتنگی
درون سینه داشت

نمی‌دانم؛ هرچه بود
روایت حال خراب معشوقی بود
که خسته‌ی تنهایی
دست به دامان قاصدک شده است!
دیدگاه ها (۱)

🥀 سناریو: «قلبی که دیگه برای تو نمی‌تپید»شوگا × تو | خیانت، ...

💗 قولی که شکستیسه روز از شبی که همه‌چیز بین ا.ت و جیمین تغیی...

🥀 نیمه تاریک ماه پارت سوم : اعترافی در حضور امپراتوریسکوت س...

پارت ۲۶یک روز بعد از اون شبِ وحشتناک ، جو خونه سنگین‌تر از ه...

پیمان نقره ای

سناریو هنتای : وسوسه ی دارچینی

بهارم رفت ودَست از دِل کِشیدَمیکی  غُنچه  زِ  گُلزارَش   نَچ...

‍ کلافه خسته و تنها در این شبهای تکراریاز این پهلو به آن په...

كلافه خسته و تنها در اين شبهاى  تكرارىاز اين پهلو به آن پهلو...

كلافه خسته و تنها در اين شبهاى  تكرارىاز اين پهلو به آن پهلو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط