_𝑯𝒐𝒏𝒆𝒚 𝒂𝒏𝒅 𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅_
_𝑯𝒐𝒏𝒆𝒚 𝒂𝒏𝒅 𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅_
○پارت دوم : بیاهمیت~
-نوآ
امروز هم برای نوآ¹ مثل هر روز دیگری بود.
تنها فرقش این بود که به جای ماندن در عمارتی که همیشه بوی خون میداد، امروز باید به عمارت خاندانی میرفت که عمرش رو در جمع کردن طلا گذرونده.
کسل کننده تنها کلمه ای بود که به ذهن نوآ میرسید.
نمیدونست چرا پدرش انقدر اصرار به قوی تر کردن ارتباط شان با این خاندان بود.
نوآ ترجیح میداد به جای مثویور، با خاندان هایی مثل بینوما² یا سیریزوآ³ قرار داد ببندن.
خاندان هایی که به جای زبونشون از قدرتشون استفاده میکردن!
ولی متاسفانه کسی گوشش به یه بچه پنج ساله نازنازی بدهکار نبود. و این بیشتر از هر چیزی حرص نوآ رو در میاورد.
حالا مگه مهم بود که اون قدش کمتر از یه متر بود یا مگه مهم بود که صداش هنوز نازک بود یا.. تصمیم گرفت دیگر ادامه نده چون هرچی ادامه میداد خودش بیشتر مردد میشد.
دست مردانه مهربان و بزرگی روی سرش نشست : "هنوز تو فکری کوچولو؟"
نوآ با عصبانیت و کلافگی از زیر دست برادرش بیرون اومد، خنده دار بود که دست اون انداخه کل سرش میشد : "گفتم دوست ندارم به موهام دست بزنی و منم کوچولو نیستم!"
الکس خندید، خنده اش به طرز عجیبی صدای آهنگینی داشت : "هاهاها، باشه باشه، ببخشید که بهت گفتم کوچولو، تو یه پسر بزرگی."
نوآ اخم کرد و دست به سینه شد، هیچ کس اینجا او را جدی نمیگرفت!
تنها کسی که واقعا به او توجه میکرد عمو بزرگ ترش بود که کمتر از نصف سال رو تو عمارت بود و بیشتر وقت ها تو شهر های مرزی بود.
الکس بی توجه به اینکه آیا نوآ علاقه ای به گوش کردن به حرف هاش داره یا نه گفت : "میدونی نوآ، شنیدم خانواده مثویور هم یه بچه دو ساله دارن. شاید بتونی باهاش دوست بشی."
نوآ یک پایش رو روی پای دیگرش انداخت و گفت : "همف! دو سال؟ شرط میبندم حتی نمیتونه راه بره چه برسه به حرف زدن."
مادرش خنده آرومی کرد : "اتفاقا هم حرف میزنه و هم راه میره. خوب میشه اگه بتونی باهاش دوست بشی."
نوآ ابرو هایش را تو هم گره کرد. هم راه میره هم حرف میزنه. حتما! لابد شعبده بازی هم میکنه.
همونطور که کالسکه از خیابان سنگ فرش شده شهر میگذشت ، نوآ به این فکر کرد که چقدر ترجیح میدهد به جای رفتن به این دیدار های اشرافی مسخره ، پیش عمویش باشد.
پدرش که انگار فکرش را خوانده بود ناگهان گفت : "میدونی نوآ، اگه بخوای تو هم مثل عموت جنگ رو هدایت کنی باید جای پاتو بین بقیه اشراف زاده ها محکم کنی. امروز هم میتونه یه قدم خوب برای شروعش باشه. همه چیز رو فقط نمیتونی با شمشیر حل بکنی نوآ."
___؛
عمارت مثویور ها تقریبا هم اندازه عمارت خودشان بود. دیوار ها همه مرواریدی رنگ و شیری با طلاکوب های خیره کننده ای روی هر ستون بودند.
روی دیوار های راهرو های هر ضلح عمارت تابلو های نقاشی روغن و فرشینه های آویزان شده بود که تاریخچه خاندان مثویور را نشان میداد.
عمارت خودشان هم یه همچین چیزی داشت؛ منتها بیشتر عکس ها تصاویر پیروزی های بزرگان خاندانشان در جنگ هایشان بودند. خاندانش_خاندان کریگ⁴_ بر پایه شمشیر و خون ساخته شده بود.
نوآ بر خلاف هر بچه دیگری، عاشق تاریخ بود. به خصوص تاریخ خاندانش.
خون اشرافی کریگ خود اشراف زاده هایی بود که در شمشیر زنی از هر کس دیگری در کشور خبره تر بودند.
عموی بزگترش همیشه میگفت نوآ قراره اون کسی باشه که بیشترین استعداد رو توی خاندان داره.
حتی ممکنه که اون بتونه... ولی این یک فرض بود، و اگه نوآ میخواست این فرض به واقعیت تبدیل بشه، باید بهترین خودش رو سر این موضوع میزاشت.
___؛
-"خیلی خوش اومدید خیلی خوش اومدید!"
+" مشتاق دیدار کارمیلا. مدتی بود هم رو ندیده بودیم."
هر دو زن هم زمان خندیدند. لرد مثویور در حالی که چند تار خاکستری میان مو های قهوه ای روشنش دیده میشد با لبخند دندان نمایی به پدرش گفت : "ریگور، نگفته بودی پسرت انقدر بزرگ شده!"
نوآ اول فکر کرد لرد برادرش را میگوید ولی در کمال تعجب متوجه شد خودش را میگویند.
با غرور سینه اش را باد داد و مودبانه گفت : "از آشناییتون خوشبختم لرد مثویور. من نوآ کریگ هستم."
لرد مثویور لبخند دیگری زد و با خوش اخلاقی گفت : "چه پسر مودب و با وقاری. مطمعنم دوست خوبی برای هانتر ما میشی."
باز هم این 'هانتر' . چرا همش بحث به او میرسید؟ چه چیز خاصی در یک بچه دو ساله وجود داشت که همه انقدر دوستش داشتند؟
در همان لحظه بود که متوجه موجود کوچکی شد که از درب شرقی وارد شد. ولی قبل از اینکه نوآ بتواند او را تشخیص دهد به سرعت خودش را پشت بای لرد مثویور قایم کرد.
لرد با مهربانی پدرانه ای به موجود کوچکی که مثل گربه پایش را چسبیده بود گفت : "هانتر، نمیخوای به مهمون هامون سلام بکنی؟"
_
¹ : Nova
² : Binomma
³ : sirizoa
⁴ : Krieg
○پارت دوم : بیاهمیت~
-نوآ
امروز هم برای نوآ¹ مثل هر روز دیگری بود.
تنها فرقش این بود که به جای ماندن در عمارتی که همیشه بوی خون میداد، امروز باید به عمارت خاندانی میرفت که عمرش رو در جمع کردن طلا گذرونده.
کسل کننده تنها کلمه ای بود که به ذهن نوآ میرسید.
نمیدونست چرا پدرش انقدر اصرار به قوی تر کردن ارتباط شان با این خاندان بود.
نوآ ترجیح میداد به جای مثویور، با خاندان هایی مثل بینوما² یا سیریزوآ³ قرار داد ببندن.
خاندان هایی که به جای زبونشون از قدرتشون استفاده میکردن!
ولی متاسفانه کسی گوشش به یه بچه پنج ساله نازنازی بدهکار نبود. و این بیشتر از هر چیزی حرص نوآ رو در میاورد.
حالا مگه مهم بود که اون قدش کمتر از یه متر بود یا مگه مهم بود که صداش هنوز نازک بود یا.. تصمیم گرفت دیگر ادامه نده چون هرچی ادامه میداد خودش بیشتر مردد میشد.
دست مردانه مهربان و بزرگی روی سرش نشست : "هنوز تو فکری کوچولو؟"
نوآ با عصبانیت و کلافگی از زیر دست برادرش بیرون اومد، خنده دار بود که دست اون انداخه کل سرش میشد : "گفتم دوست ندارم به موهام دست بزنی و منم کوچولو نیستم!"
الکس خندید، خنده اش به طرز عجیبی صدای آهنگینی داشت : "هاهاها، باشه باشه، ببخشید که بهت گفتم کوچولو، تو یه پسر بزرگی."
نوآ اخم کرد و دست به سینه شد، هیچ کس اینجا او را جدی نمیگرفت!
تنها کسی که واقعا به او توجه میکرد عمو بزرگ ترش بود که کمتر از نصف سال رو تو عمارت بود و بیشتر وقت ها تو شهر های مرزی بود.
الکس بی توجه به اینکه آیا نوآ علاقه ای به گوش کردن به حرف هاش داره یا نه گفت : "میدونی نوآ، شنیدم خانواده مثویور هم یه بچه دو ساله دارن. شاید بتونی باهاش دوست بشی."
نوآ یک پایش رو روی پای دیگرش انداخت و گفت : "همف! دو سال؟ شرط میبندم حتی نمیتونه راه بره چه برسه به حرف زدن."
مادرش خنده آرومی کرد : "اتفاقا هم حرف میزنه و هم راه میره. خوب میشه اگه بتونی باهاش دوست بشی."
نوآ ابرو هایش را تو هم گره کرد. هم راه میره هم حرف میزنه. حتما! لابد شعبده بازی هم میکنه.
همونطور که کالسکه از خیابان سنگ فرش شده شهر میگذشت ، نوآ به این فکر کرد که چقدر ترجیح میدهد به جای رفتن به این دیدار های اشرافی مسخره ، پیش عمویش باشد.
پدرش که انگار فکرش را خوانده بود ناگهان گفت : "میدونی نوآ، اگه بخوای تو هم مثل عموت جنگ رو هدایت کنی باید جای پاتو بین بقیه اشراف زاده ها محکم کنی. امروز هم میتونه یه قدم خوب برای شروعش باشه. همه چیز رو فقط نمیتونی با شمشیر حل بکنی نوآ."
___؛
عمارت مثویور ها تقریبا هم اندازه عمارت خودشان بود. دیوار ها همه مرواریدی رنگ و شیری با طلاکوب های خیره کننده ای روی هر ستون بودند.
روی دیوار های راهرو های هر ضلح عمارت تابلو های نقاشی روغن و فرشینه های آویزان شده بود که تاریخچه خاندان مثویور را نشان میداد.
عمارت خودشان هم یه همچین چیزی داشت؛ منتها بیشتر عکس ها تصاویر پیروزی های بزرگان خاندانشان در جنگ هایشان بودند. خاندانش_خاندان کریگ⁴_ بر پایه شمشیر و خون ساخته شده بود.
نوآ بر خلاف هر بچه دیگری، عاشق تاریخ بود. به خصوص تاریخ خاندانش.
خون اشرافی کریگ خود اشراف زاده هایی بود که در شمشیر زنی از هر کس دیگری در کشور خبره تر بودند.
عموی بزگترش همیشه میگفت نوآ قراره اون کسی باشه که بیشترین استعداد رو توی خاندان داره.
حتی ممکنه که اون بتونه... ولی این یک فرض بود، و اگه نوآ میخواست این فرض به واقعیت تبدیل بشه، باید بهترین خودش رو سر این موضوع میزاشت.
___؛
-"خیلی خوش اومدید خیلی خوش اومدید!"
+" مشتاق دیدار کارمیلا. مدتی بود هم رو ندیده بودیم."
هر دو زن هم زمان خندیدند. لرد مثویور در حالی که چند تار خاکستری میان مو های قهوه ای روشنش دیده میشد با لبخند دندان نمایی به پدرش گفت : "ریگور، نگفته بودی پسرت انقدر بزرگ شده!"
نوآ اول فکر کرد لرد برادرش را میگوید ولی در کمال تعجب متوجه شد خودش را میگویند.
با غرور سینه اش را باد داد و مودبانه گفت : "از آشناییتون خوشبختم لرد مثویور. من نوآ کریگ هستم."
لرد مثویور لبخند دیگری زد و با خوش اخلاقی گفت : "چه پسر مودب و با وقاری. مطمعنم دوست خوبی برای هانتر ما میشی."
باز هم این 'هانتر' . چرا همش بحث به او میرسید؟ چه چیز خاصی در یک بچه دو ساله وجود داشت که همه انقدر دوستش داشتند؟
در همان لحظه بود که متوجه موجود کوچکی شد که از درب شرقی وارد شد. ولی قبل از اینکه نوآ بتواند او را تشخیص دهد به سرعت خودش را پشت بای لرد مثویور قایم کرد.
لرد با مهربانی پدرانه ای به موجود کوچکی که مثل گربه پایش را چسبیده بود گفت : "هانتر، نمیخوای به مهمون هامون سلام بکنی؟"
_
¹ : Nova
² : Binomma
³ : sirizoa
⁴ : Krieg
- ۶۲۵
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط