و من آن بیماری شدم که راجبش حرف میزدند

و من آن بیماری شدم که راجبش حرف می‌زدند...
آدمهایی که دم از مثل کوه بودن می‌زدند حالا مثل چشمه رودی خروشان از کنارم می‌گذرند...
اینگونه شد زندگی م اکنون
مثل بادی که میوزد و رد خنکش بر روی پوستم باقی میماند!
پیر و پیر و پیر تر میشوم
از درون فرسوده می‌شوم
اما از دردی که دارم دم نمیزنم
زیرا دشمنان دورتا دور من در حال رفت و آمد هستند
من میترسم از اینکه بی سنگر بمانم...

_ من، خودم و درونم
دیدگاه ها (۰)

من محکوم شدم!محکوم به دیدن و تحمل کردنمحکوم به بالغ شدنآفرید...

ـــــــــــــــــــــــــ♡♡♡ـــــــــــــــــــــــــ

-BTS-

اونجا که ابتهاج میگه :نشود فاش کسی، آنچه میان من و توست!تا ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط