{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندپارتی لینو وقتی که

چندپارتی لینو : وقتی که ...

چند وقتی شده که با لینو که رییس شرکته ازدواج کردی.. لینو آدم سردی بود کم باهم حرف می‌زدید. ازدواج تون به اجبار بود...همش هم دعوای شدیدمیکردین.. همخونه بودین تا زنو شوهر.... امشب خونه مادرشوهرت دعوت بودین.. لینو ساعت 6خونه بود.. تصمیم گرفتی بری حموم.. بعداز20دقیقه اومدی بیرون.. جلوی میز ارایشت نشستی.. به خودت خیره شدی:

ات: هه.. همیشه انقد. من غمگین بودم؟ادما عوض میشن..‌ منم افسرده تر میشم..
شروع کردی به آرایش کردن یه آرایش ملایم کردی.. تینت مایل به قرمز تو زدی.. ولباس قرمز چری که خدمتکار آماده کرده بود رو پوشیدی.. لباست خیلی باز بود..موهاتو صاف کردی و دورشونت ریختی..

لینو بهت پیام داد:

لینو: بیا پایین منتظرتم..

هیچوقت سلام نمی‌کرد.. عادی شده بود.. کفشای پاشنه بلند رو پوشیدی.. دراتاقت رو بستی.. صدای تق تق پاشنه هات داخل کل عمارت پیچیده بود.. به سمت ماشین رفتی لینو اومده بود بیرون سرشو ازتو گوشیش بیرون آورد. نگاهی بهت انداخت.. اخماش رفت توهم:

ات: چیزی شده؟

لینو نگاهی بهت کرد انگشت اشارشو آورد بالا و به سمت لباس نشونه گرفت:

لینو: این لباس... خیلی بازه همینجوری میخای بیای؟

ات: اره مشکلش چیه؟

لینو :هیچی فقط سوارشو بریم..

تو ماشین نشستی.. لینو باسرعت به سمت خونه مامانش حرکت میکرد.. بهش نگاه زیرچشمی کردی.. معلوم بود عصبیه .. دلیلش رو هنوز متوجه نشده بودی..

به خونه مامان لینو رسیدی.. از ماشین پیاده شدین..

مامان لینو اومد بیرون :

ات: سلام مادر جان (تعظیم کوتاهی کردی)

مادرلینو: سلام عروس نازم ماشاالله روز به روز خوشگلتر میشی..

لینو:سلام مامان..

مادر لینو همراهیتون کرد داخل..

همه فامیلا ازجمله : پسرعمو دخترعمو عمه خاله بودن .. باهمشون حرف زدی..واحوال پرسی کردی.. تا همینجا همچی اوکی بود..ولی پسر عموی لینو روت چشم داشت.. همش بدنتو برانداز میکرد.. لینو متوجه این اتفاق شد...

لینو: سوهجین ؟چیزی شده؟

سوهجین: واو.. لینو شی .. همسرت واقعا زیباست.. قدرشو بدون..

لینو: ممنونم بابت تعریفت..

لینو رفت دستشویی همه تو حال پذیرایی اتاق بغل خونه مامان لینو بودن.. تو رو مبل نشسته بودی و باگوشیت ور میرفتی.. که سوهجین نشست کنارت وشروع کرد به لاس زدن:

سوهجین: ات واقعا خوشگلی.. این تعریف نیست واقعیته..

با حرفاش معذب میشدی

ات:ممنونم..

سوهجین: این لباس توی تنت مثل لبات سرخه و خیلی بهت میاد...

ات: ممنونم..

هردقیقه دیرتر می‌گذشت لینو اومد ودید سوهجین بهت نزدیکتر میشه:

لینو :هوی مرتیکه!

سوهجین باترس سمت مرد برگشت:

سوهجین: اوه لینو..

لینو به سرعت اومد سمتت و به طرز وحشیانه دستتو محکم کشید..

لینو: از خط قرمزات داری رد میشی آقای کیم! مواظب خودت باش پسر عمو..

همه خانواده اومدن سمت شما

ادامه ..
دیدگاه ها (۱۴)

سلاممم بچه های استی میخایم یه گروه استری کیدز بشیم وپیج گروه...

زندگی اجباری ما پارت2عروسی تموم شد. جوپ یه خونه به ...

وقتی قهر کرده بود…درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط