Prt
Prt19
-خب فکر کنم دیر کردم
♧نه بابا این چه حرفیه
-خب کارم داشتی حتما درمورد شرکته
♧نه یک چیز دیگه هست
-خب بگو میشنوم
♧میتونی پیش کوک برگردی اصلا نمیتونه بدون تو باشه هرروز فکر و خیالش تو شدی و الان مامانش میخواد کوک رو به کالیرا بده
ویو ا.ت
تا فهمیدم کالیرا دستم رو محکم گذاشتم رو میز خیلی عصبانی شدم چون ته دلم کوک رو دوست داشتم ولی با این ضربه دستم نامجون شکه شده بود و باحالت ترس نگاهم میکرد انگار فهمیده عصبی شدم از این موضوع
-نامجون(با کمی داد)
♧ب...ب....بله(بچه الان میرینه تو خودش)
-عا...ببخشید نمیخواستم بترسونمت ولی الان کوک کجاس
♧داخل شرکتش
-بهش بگو بیاد
♧ایرادی نداره بقیه هم بیان
-نه
ویو نامجون
به کوک زنگ زدم جین جواب داد جین گفتش که کوک داره گریه میکنه منم سریع وسط حرف جین پریدم و کل ماجرا رو گفتم و جین گفت که کوک و بقیه تا ۲۰ دقیقه ی دیگه میاد و ا.ت هم به خواهرش زنگ زد و همه ی ماجرا رو گفت و خواهرش اول رسید با سولی سولی خواب بود ا.ت سولی رو از بغل خواهرش کشید و توی بغلش بود که رفت روی صندلی نشست و منتظر کوک و دوستای کوک بود که صدای در زدن اومد
-بله بفرمایید
#خانم اقای جئون و دوستانش اومدند
-اها بگو بیان داخل ابجی بیا سولی رو بگیر
♤بدش ببینم
#چشم خانم بفرمایید
-کوکک(با بغض)
+ا.تتتتت(اونم با بغض)
-رفت بغل کوک
+اونم بغلش کرد (چقدر عاشقانه )
-ا.ت که هی گریه میکرد(هوی ا.ت احساسی نشو )
+ا.ت بدون که من عاشقتم خیلی عاشقتم اون دفعه که باهات سرد شدم هیون جی مجبورم کرد بخاطر همین ولی در اصل من عاشقتم که می تونم اینو بهت ثابت کنم
-میدونم منم عاشقتم
♧عوق
+باز چته نامی
♧به قران با این روش بالا میارم
-عه نامجون شی انقدر زد حال نباش
♧باشه باباجان تسلیم
-و ا.ت و کوک با هم دیگه خوشبخت شدن و صاحب ۱ پسری که خود کوکه شدن
♡پایان♡
بچه ها فکر کردم بتونم بیشتر بنویسم ولی کششش نداشتم بخاطر همین کم گذاشتم
شنکیو بای بای
-خب فکر کنم دیر کردم
♧نه بابا این چه حرفیه
-خب کارم داشتی حتما درمورد شرکته
♧نه یک چیز دیگه هست
-خب بگو میشنوم
♧میتونی پیش کوک برگردی اصلا نمیتونه بدون تو باشه هرروز فکر و خیالش تو شدی و الان مامانش میخواد کوک رو به کالیرا بده
ویو ا.ت
تا فهمیدم کالیرا دستم رو محکم گذاشتم رو میز خیلی عصبانی شدم چون ته دلم کوک رو دوست داشتم ولی با این ضربه دستم نامجون شکه شده بود و باحالت ترس نگاهم میکرد انگار فهمیده عصبی شدم از این موضوع
-نامجون(با کمی داد)
♧ب...ب....بله(بچه الان میرینه تو خودش)
-عا...ببخشید نمیخواستم بترسونمت ولی الان کوک کجاس
♧داخل شرکتش
-بهش بگو بیاد
♧ایرادی نداره بقیه هم بیان
-نه
ویو نامجون
به کوک زنگ زدم جین جواب داد جین گفتش که کوک داره گریه میکنه منم سریع وسط حرف جین پریدم و کل ماجرا رو گفتم و جین گفت که کوک و بقیه تا ۲۰ دقیقه ی دیگه میاد و ا.ت هم به خواهرش زنگ زد و همه ی ماجرا رو گفت و خواهرش اول رسید با سولی سولی خواب بود ا.ت سولی رو از بغل خواهرش کشید و توی بغلش بود که رفت روی صندلی نشست و منتظر کوک و دوستای کوک بود که صدای در زدن اومد
-بله بفرمایید
#خانم اقای جئون و دوستانش اومدند
-اها بگو بیان داخل ابجی بیا سولی رو بگیر
♤بدش ببینم
#چشم خانم بفرمایید
-کوکک(با بغض)
+ا.تتتتت(اونم با بغض)
-رفت بغل کوک
+اونم بغلش کرد (چقدر عاشقانه )
-ا.ت که هی گریه میکرد(هوی ا.ت احساسی نشو )
+ا.ت بدون که من عاشقتم خیلی عاشقتم اون دفعه که باهات سرد شدم هیون جی مجبورم کرد بخاطر همین ولی در اصل من عاشقتم که می تونم اینو بهت ثابت کنم
-میدونم منم عاشقتم
♧عوق
+باز چته نامی
♧به قران با این روش بالا میارم
-عه نامجون شی انقدر زد حال نباش
♧باشه باباجان تسلیم
-و ا.ت و کوک با هم دیگه خوشبخت شدن و صاحب ۱ پسری که خود کوکه شدن
♡پایان♡
بچه ها فکر کردم بتونم بیشتر بنویسم ولی کششش نداشتم بخاطر همین کم گذاشتم
شنکیو بای بای
- ۴۸۵
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط