یه زمانی بیست و پنج ساله‌ها آدم‌ بزرگ‌هایی بودن که تکلیف

یه زمانی بیست و پنج ساله‌ها آدم‌ بزرگ‌هایی بودن که تکلیف زندگی‌شون معلوم شده بود و فقط داشتن به سمت مشخصی می‌تازوندن. اما من انگار تمام این‌ سال‌ها دویدم و زندگی‌م هزار کیلومتر عقب‌تر جا مونده. حالا هم دیگه فقط لنگون لنگون می‌رم جلو که شاید یه روزی بشه که برسم.

🍁
دیدگاه ها (۰)

تولدم مبارک...🎂🤍امروز چهارده‌ساله شدم؛ چهارده سال زندگی، با ...

پارت ۳۹

قاضی میگفت : یک روز آقای تقریباً ۳۰ ساله با پیراهن مشکی اومد...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.11 (روایت از زبان ...

رفیق❤️fatim🥺🫂بعضی آدما شبیه یه تیکه از آسمونن؛نه میشه اندازه...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

پارت ۱۴: معامله‌یِ نامرئیبعد از اون حرفِ من، جیمین با خنده گ...

### 🌑 پارت نهم: سوختنِ خاطراتهوا سنگین شده بود، انگار اکسیژن...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁵....

بدو بخون رمان جدیددددددد### 🎬 معرفی‌نامه‌یِ رمان: «آسانسورِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط