「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 124
✦.................................
جونگکوک خندید و همانطور که دستش را گرفته بود، آرام به سمت عمارت راه افتاد... چند قدم بعد، نیکی با صدای خیلی آرامی گفت:
+ کوک؟
_ جان؟
نیکی لبش را گزید
+ میشه... وقتی رسیدیم خودت برام وسایل لازم رو بگیری؟
جونگکوک حتی مکث هم نکرد
_ آره.
نیکی با تعجب نگاهش کرد
+ همین؟
جونگکوک سرش را سمتش چرخاند
_ انتظار داشتی جلسه تشکیل بدم؟
نیکی بالاخره خندید.
+ نه...
جونگکوک دوباره نگاهش را جلو برد
_ پس راه بیا.
نیکی آرامتر قدم برداشت و دستش را در دست جونگکوک نگه داشت.
برای اولین بار، بابت چیزی که چند دقیقه قبل از گفتنش آنقدر خجالت کشیده بود، دیگر احساس شرمندگی نمیکرد چون کنار مردی راه میرفت که حتی در چنین لحظه ای هم کاری نکرده بود جز اینکه ساده و بیسروصدا مراقبش باشد...
ـ [ 🌑 12:20 ]
ماشین سولی چند دقیقهای بود که جلوی خانهی نیکان متوقف شده بود، سولی قبل از پیاده شدن، برای آخرین بار خودش را در آینه نگاه کرد؛ موهایش مرتب، لباسش بینقص و همان حالت مغرور همیشگی روی صورت.
اما چیزی که خودش نمیخواست قبول کند، این بود که از وقتی نیکان را دیده بود، بیشتر از حد معمول برای ظاهرش وسواس به خرج میداد.
در ماشینش را باز کرد و پیاده شد، هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که دو نگهبان جلو آمدند
نگهبان: خانم، اجازهی ورود ندارید.
سولی همانجا ایستاد و با نگاهی از بالا به پایین براندازشان کرد
سولی: واقعاً؟
نگهبان: بله.
سولی دستهایش راروی سینهاش گذاشت
سولی: پس چرا در رو باز گذاشتید؟
نگهبان دوم نگاهی به نگهبان اول انداخت
نگهبان دوم: این ورودی برای افراد مجاز-
سولی حرفش را برید:
سولی: من برای دیدن صاحب این خونه اومدم.
نگهبان: رئیس کسی رو بدون هماهنگی نمیپذیرن.
سولی ابرویش را بالا انداخت
سولی: پس بهش بگید جئون سولی اومده.
نگهبان چند ثانیه مردد ماند اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، صدای قدمهایی از داخل محوطه شنیده شد، هر دو نگهبان فوراً کنار رفتند
نیکان ازساختمان بیرون آمد؛ پیراهن سفید سادهای به تن داشت و آستینهایش تا آرنج بالا رفته بود. نگاهش ابتدا روی نگهبانها افتاد و بعد روی سولی ثابت ماند
نیکان: اینجا چه خبره؟
نگهبان جلو آمد
نگهبان: رئیس، این خانم بدون هماهنگی اومدن داخل.
سولی با نارضایتی برگشت سمت نگهبان
سولی: اومدم جلوی در، نه وسط اتاق خوابتون!
نیکان نگاه کوتاهی به سولی انداخت
نیکان: چی میخوای؟
سولی: برای دیدنت اومدم.
نیکان بدون هیچ تغییری در صورتش گفت:
نیکان: چرا؟
سولی برای چند ثانیه ساکت ماند
این همان چیزی بود که از نیکان حرصش میداد؛ حتی وقتی آدمی روبهرویش ایستاده بود که مشخصاً برای دیدنش آمده بود، باز هم طوری رفتار میکرد که انگار باید برای حضور خودش دلیل منطقی ارائه کند
سولی: چون دلم خواست.
نیکان: دلیل بهتری داری؟
سولی: نه
نیکان نگاهش را از او گرفت
نیکان: پس برگرد
سولی یک قدم جلو آمد
سولی: من از اون دخترایی نیستم که با یه «برگرد» جمع کنم برم.
سولی چند لحظه به او نگاه کرد بعد با طعنه گفت:
سولی: اجازه هست بیام داخل؟
نیکان مکث کوتاهی کرد
نیکان: بیا.
سولی با همان غرور همیشگی از کنار نگهبانها رد شد اما قبل از ورود، برگشت و با نگاه خاصی به نیکان خیره شد.
سولی: دیدی؟ بالاخره مؤدب شدی.
نیکان: میخوای برگردی؟
سولی فوراً داخل رفت.
...
چند دقیقه بعد، سولی روی یکی از مبلهای سالن نشسته بود و با دقت اطراف را نگاه میکرد؛خانه بیش از حد ساکت بود. سولی نگاهش را به نیکان داد که روبه رویش نشسته بود
سولی: خب؟
نیکان: خب چی؟
سولی: منو کشوندی اینجا که به دیوار نگاه کنیم؟
نیکان: تو خودت اومدی زنیکه!
سولی: خیلی خب.
سولی دستش را روی دستهی مبل گذاشت و با حرص نگاهش کرد
سولی: من... اصلاً نمیفهمم چرا من باید از تو خوشم بیاد
نیکان: منم همین سؤال رو دارم
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 124
✦.................................
جونگکوک خندید و همانطور که دستش را گرفته بود، آرام به سمت عمارت راه افتاد... چند قدم بعد، نیکی با صدای خیلی آرامی گفت:
+ کوک؟
_ جان؟
نیکی لبش را گزید
+ میشه... وقتی رسیدیم خودت برام وسایل لازم رو بگیری؟
جونگکوک حتی مکث هم نکرد
_ آره.
نیکی با تعجب نگاهش کرد
+ همین؟
جونگکوک سرش را سمتش چرخاند
_ انتظار داشتی جلسه تشکیل بدم؟
نیکی بالاخره خندید.
+ نه...
جونگکوک دوباره نگاهش را جلو برد
_ پس راه بیا.
نیکی آرامتر قدم برداشت و دستش را در دست جونگکوک نگه داشت.
برای اولین بار، بابت چیزی که چند دقیقه قبل از گفتنش آنقدر خجالت کشیده بود، دیگر احساس شرمندگی نمیکرد چون کنار مردی راه میرفت که حتی در چنین لحظه ای هم کاری نکرده بود جز اینکه ساده و بیسروصدا مراقبش باشد...
ـ [ 🌑 12:20 ]
ماشین سولی چند دقیقهای بود که جلوی خانهی نیکان متوقف شده بود، سولی قبل از پیاده شدن، برای آخرین بار خودش را در آینه نگاه کرد؛ موهایش مرتب، لباسش بینقص و همان حالت مغرور همیشگی روی صورت.
اما چیزی که خودش نمیخواست قبول کند، این بود که از وقتی نیکان را دیده بود، بیشتر از حد معمول برای ظاهرش وسواس به خرج میداد.
در ماشینش را باز کرد و پیاده شد، هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که دو نگهبان جلو آمدند
نگهبان: خانم، اجازهی ورود ندارید.
سولی همانجا ایستاد و با نگاهی از بالا به پایین براندازشان کرد
سولی: واقعاً؟
نگهبان: بله.
سولی دستهایش راروی سینهاش گذاشت
سولی: پس چرا در رو باز گذاشتید؟
نگهبان دوم نگاهی به نگهبان اول انداخت
نگهبان دوم: این ورودی برای افراد مجاز-
سولی حرفش را برید:
سولی: من برای دیدن صاحب این خونه اومدم.
نگهبان: رئیس کسی رو بدون هماهنگی نمیپذیرن.
سولی ابرویش را بالا انداخت
سولی: پس بهش بگید جئون سولی اومده.
نگهبان چند ثانیه مردد ماند اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، صدای قدمهایی از داخل محوطه شنیده شد، هر دو نگهبان فوراً کنار رفتند
نیکان ازساختمان بیرون آمد؛ پیراهن سفید سادهای به تن داشت و آستینهایش تا آرنج بالا رفته بود. نگاهش ابتدا روی نگهبانها افتاد و بعد روی سولی ثابت ماند
نیکان: اینجا چه خبره؟
نگهبان جلو آمد
نگهبان: رئیس، این خانم بدون هماهنگی اومدن داخل.
سولی با نارضایتی برگشت سمت نگهبان
سولی: اومدم جلوی در، نه وسط اتاق خوابتون!
نیکان نگاه کوتاهی به سولی انداخت
نیکان: چی میخوای؟
سولی: برای دیدنت اومدم.
نیکان بدون هیچ تغییری در صورتش گفت:
نیکان: چرا؟
سولی برای چند ثانیه ساکت ماند
این همان چیزی بود که از نیکان حرصش میداد؛ حتی وقتی آدمی روبهرویش ایستاده بود که مشخصاً برای دیدنش آمده بود، باز هم طوری رفتار میکرد که انگار باید برای حضور خودش دلیل منطقی ارائه کند
سولی: چون دلم خواست.
نیکان: دلیل بهتری داری؟
سولی: نه
نیکان نگاهش را از او گرفت
نیکان: پس برگرد
سولی یک قدم جلو آمد
سولی: من از اون دخترایی نیستم که با یه «برگرد» جمع کنم برم.
سولی چند لحظه به او نگاه کرد بعد با طعنه گفت:
سولی: اجازه هست بیام داخل؟
نیکان مکث کوتاهی کرد
نیکان: بیا.
سولی با همان غرور همیشگی از کنار نگهبانها رد شد اما قبل از ورود، برگشت و با نگاه خاصی به نیکان خیره شد.
سولی: دیدی؟ بالاخره مؤدب شدی.
نیکان: میخوای برگردی؟
سولی فوراً داخل رفت.
...
چند دقیقه بعد، سولی روی یکی از مبلهای سالن نشسته بود و با دقت اطراف را نگاه میکرد؛خانه بیش از حد ساکت بود. سولی نگاهش را به نیکان داد که روبه رویش نشسته بود
سولی: خب؟
نیکان: خب چی؟
سولی: منو کشوندی اینجا که به دیوار نگاه کنیم؟
نیکان: تو خودت اومدی زنیکه!
سولی: خیلی خب.
سولی دستش را روی دستهی مبل گذاشت و با حرص نگاهش کرد
سولی: من... اصلاً نمیفهمم چرا من باید از تو خوشم بیاد
نیکان: منم همین سؤال رو دارم
- ۲.۶k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط