سناریو
#سناریو🌻
#Rinsagi🌻
🌻پارت دومم🌻
❀شروع❀
ایساگی یه گوشه نشست و توی خودش جمع شد.
رین به گوشای ایساگی خیره شد؛قرمز شده بودن.
ایساگی تو ذهنش:الان رین منو..بوسیددد؟!
ایساگی متوجه شد که رین اومد نزدیکتر.
رین:هوی،بجای اینکه بشینی یه گوشه یه راه پیدا کن بریم بیرون.
ایساگی جوابشو نداد.
رین:هویی؟با داد؛ایساگی یوئیچی.
ایساگی بلند شد و رفت سمت در.دستشو به در کوبید:هوی بچه هاا؟میشه این شوخی رو تمومش کنید؟واقعا بامزه نیست باچیرا.
هیچ صدایی نیومد؛همه رفته بودن.
ایساگی:خواهش میکنممم،منو نجاتم بدیدد.
رین بهش برخورد و اومد جلو.
ایساگی روشو برگردوند.
رین دستشو گذاشت رو در و ایساگی رو بین خودشو در قرار داد.
رین:نجاتم بدید؟من هیولام ایساگی یوئیچی؟
ایساگی جوابشو نداد.
رین با داد:با توعم ایساگی یوئیچیی،هویی.
ایساگی رین رو یواش هل داد و سعی کرد در بره.
رین،ایساگی رو محکم چسبوند به دیوار.
رین:جوابم بده.سریعع!
ایساگی:آره.. با داد:تویه هیولاییییی.
رین نزدیکتر اومد و ایساگی رو فشرد به دیوار:اینطوره؟
ایساگی:چ،چی کار میکنیی؟
رین رفت سمت گردن ایساگی و شروع کردن به مکیدن.همزمان دستشو از زیر لباس ایساگی کرد تو.
ایساگی:و،ولم کننن.
رین جدا شد:خفه شو.
رین دست ایساگی رو گرفت و بوسیدن.بعدش رفت سراغ ترقوه ی ایساگی.
وقتی رین از ترقوه ی ایساگی جدا شد،ایساگی با دستاش صورت رین رو گرفت و رفت جلو و عمیق بوسید رین رو.
رین هم چشماشو بست و همکاری کرد.
🌻پایان🌻
^^حالا بنظرتون بچه دختره یا پسر؟😂😆^^
#Rinsagi🌻
🌻پارت دومم🌻
❀شروع❀
ایساگی یه گوشه نشست و توی خودش جمع شد.
رین به گوشای ایساگی خیره شد؛قرمز شده بودن.
ایساگی تو ذهنش:الان رین منو..بوسیددد؟!
ایساگی متوجه شد که رین اومد نزدیکتر.
رین:هوی،بجای اینکه بشینی یه گوشه یه راه پیدا کن بریم بیرون.
ایساگی جوابشو نداد.
رین:هویی؟با داد؛ایساگی یوئیچی.
ایساگی بلند شد و رفت سمت در.دستشو به در کوبید:هوی بچه هاا؟میشه این شوخی رو تمومش کنید؟واقعا بامزه نیست باچیرا.
هیچ صدایی نیومد؛همه رفته بودن.
ایساگی:خواهش میکنممم،منو نجاتم بدیدد.
رین بهش برخورد و اومد جلو.
ایساگی روشو برگردوند.
رین دستشو گذاشت رو در و ایساگی رو بین خودشو در قرار داد.
رین:نجاتم بدید؟من هیولام ایساگی یوئیچی؟
ایساگی جوابشو نداد.
رین با داد:با توعم ایساگی یوئیچیی،هویی.
ایساگی رین رو یواش هل داد و سعی کرد در بره.
رین،ایساگی رو محکم چسبوند به دیوار.
رین:جوابم بده.سریعع!
ایساگی:آره.. با داد:تویه هیولاییییی.
رین نزدیکتر اومد و ایساگی رو فشرد به دیوار:اینطوره؟
ایساگی:چ،چی کار میکنیی؟
رین رفت سمت گردن ایساگی و شروع کردن به مکیدن.همزمان دستشو از زیر لباس ایساگی کرد تو.
ایساگی:و،ولم کننن.
رین جدا شد:خفه شو.
رین دست ایساگی رو گرفت و بوسیدن.بعدش رفت سراغ ترقوه ی ایساگی.
وقتی رین از ترقوه ی ایساگی جدا شد،ایساگی با دستاش صورت رین رو گرفت و رفت جلو و عمیق بوسید رین رو.
رین هم چشماشو بست و همکاری کرد.
🌻پایان🌻
^^حالا بنظرتون بچه دختره یا پسر؟😂😆^^
- ۳۱۷
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط