اولین عشق
اولین عشق
پارت ۲۱
توجه پست پایین هم پارت هستش
که آنیا ناخداگاه توجه ناخداگاه برای ۲ ثانیه لبای دامیان رو بوسید[آرزو به دل نمونید 🫠🗿]
بعد دستشو گذاشت روی دهنش و گفت :(من الان چه غلطی کردم؟؟؟؟؟ای وایییییی😵💫)
این وسط بدبخت دامیانم در شوک فیزیکی و روحی قرار داشت متوجه رفتن آنیا نشد بعد دو دقیقه به خودش اومد و توی ذهنش گفت :(اون.......اون.......اون الان منو بوسید.......یا تصوارات من بود؟)که جیمز میاد[ای بابا نخود آش دومم اومد 🫠]
جیمز :از زمین به دامیان پسر اصلا صدامو میشنوی ؟
دامیان :آ....آره بنال ببینم چی میخوای
جیمز :شرمنده که ده ساعته زنگ و زدن
دامیان :باشه بیا بریم (احتمالا تصورات من بوده و موقع فکر کردنم دوباره فرار کرده رفته )[نه داداش رسما این کارو کرده ولی تو درک قبولش رو نداری برادر من]
بکی :خب تا آنیا نیومده باید برای فردا که تولدشه برنامه ریزی کنیم
روبی :مگه خود اردوگاه تولد نمیگیره ؟
بکی :راست میگی؟
میا :آره من سال پیش که اینجا بودم برای کسایی که تولدشون توی تابستون بود جشن میگرفتن
نیلا :ما فقط باید براش کادو بگیریم
بکی :ای بابا من برنامه ها داشتم (با پنچر شدن)
روبی :اشکال نداره میتونیم بجاش براش کادو های قشنگ تری بگیریم
بکی :باشه
لز زبان آنیا :
اون شب بخاطر این که با دامیان روبرو نشم سریع تر از همه مسواک زدم و رفتم خوابیدم و کل مدت قرمز بودم آخه اون چه کاری بود تو کردی آنیا فورجر احمق.....و کم کم خوابید
دامیانم اون شب رفت تا کادو تولد آنیا رو از یکی از کسایی که گفته بود بیاره [بچمممممم🥹]
از زبان آنیا :
صبح با صدای کسی که داره آهنگ تولدت مبارک میخونه داشتم بیدار میشدم عجیبه چون صبح ها ما با یه صدای شیپور عذاب آور بیدار میشیم چشمامو باز کردم که یدفعه
همه بچه ها جز آلیس :تولدت مبارککککککککک
کری :بچه ها زهر ترک کردید بچه رو آنیا حالت خوبه؟
آنیا :آ...آره من خوبم مرسی از همه تون بچه ها
کری :خب اینجا چند تا چمدون بزرگ داریم پر از کادو
(چون لوید و یور برای آنیا کادو فرستاده بودن)
آنیا :وای چقدر زیاده
میا :خب تغریبا همه ی ماهم یه کادو برات گرفتیم آنیا سان
آنیا جعبه رو باز میکنه و نوشته شو میخونه
خوراکی برای خودت و دوستات آنیای عزیزم از طرف یور
و از هر خوراکی شش تا داخلش بود
جعبه دوم پر از کادو های جور واجور بود
ولی بین اونا یه جعبه که کادو پیچ شده بود و کوچیک تر بود نظر آنیا رو جلب
آنیا جعبه رو باز میکنه :از طرف دایی یوری امیدوارم خوشت بیاد آنیا جعبه رو باز میکنه و یه گردنبند نعل اسب خیلی خوشگل با موروارید میبینه
آنیا :این ......این خیلی قشنگه و برمیگرده
نیلا :ببینم آنیا سان این کادوی کیه ؟
آنیا :خب یکی که خیلی دوسش دارم
آلیسم نظرش جلب میشه :(هه حالا دامیان قطعا میاد با من و اون دخوره رو ول میکنه)[آنیا داشت به گردنبند نگاه میکرد برای همین نتونست ذهن آلیس رو بخونه ]
کری :آنیا سان منم برات یه سوپرایز دارم امروز بعد از ظهر بیا اسطبل
آنیا :باشه
آنیا که وارد سالن غذا خوری میشه روبی و بکی میپرن بغلش و میگن: تولدت مبارککککککککک
آنیا :مرسی بچه ها
خلاصه که بعد از ظهر میشه و آنیا میره سمت اسطبل که با دامیان و آلیس مواجه میشه
آنیا :اممم شماها اینجا چیکار میکنید
دامیان :خب من کلاسم قبل تو تموم شد برای همین اومدم ببینمت
آلیس :منم همراهش موندم کلاس من و دامیان یکیه
آنیا :(درباره اون کلاس شنیدم سطحش از من پایین تره با دامیان مشکلی ندارم ولی با آلیس چرا)و یه لبخند میزنه
کری :خب من برات یه سوپرایز خیلی خواص دارم
آنیا :اون چیه ؟
کری :به اون طرف نگاه کن و به میله اشاره میکنه
آلیس :میخواد که بدون افتادن روی اون راه بری
همه نگاه ها میوفته روی آلیس آلیسم شونه شو بالا میندازه جوری که مگه من چی گفتم
کری :امروز تمرین پریدن از روی میله رو انجام میدی
آنیا :واقعا؟؟؟؟؟
کری :آره وای راستی یادم نبود باید تلفن بزنم آنیا تا من تلفن میزنم سازوبرگ جیلا رو کنترل کن ومیره
دامیان :خب....سازو برگش رو کنترل کن یعنی چی؟
آلیس :یعنی یه ساز بردار و با برگ کنترلش کن
آنیا اخم میکنه و میگه :نه سازوبرگش رو کنترل کن یعنی زین اسب رو کنترل کن و ببند
و زین جیلا رو چک میکنه
آنیا :من میرم دست شویی باید برم یه دور دستامو بشورم
دامیان :خب منم باید برم
آلیسم با یه حالت تمسخر میگه: باشه
توی راه دامیان به آنیا میگه :خب من میخواستم اینو بهت بدم البته که فکر کنم بهترشو داری
آنیا کادوی دامیان رو میگیره و باز میکنه و یه ست گردنبند میبینه
آنیا :اینا خیلی خوشگلن و میپره بغل دامیان
دامیانم که سرخ لبو شده بود میگه :نه بابا قابلی نداره
و خب هردوشون میرن سمت دست شوی های جدا
پارت ۲۱
توجه پست پایین هم پارت هستش
که آنیا ناخداگاه توجه ناخداگاه برای ۲ ثانیه لبای دامیان رو بوسید[آرزو به دل نمونید 🫠🗿]
بعد دستشو گذاشت روی دهنش و گفت :(من الان چه غلطی کردم؟؟؟؟؟ای وایییییی😵💫)
این وسط بدبخت دامیانم در شوک فیزیکی و روحی قرار داشت متوجه رفتن آنیا نشد بعد دو دقیقه به خودش اومد و توی ذهنش گفت :(اون.......اون.......اون الان منو بوسید.......یا تصوارات من بود؟)که جیمز میاد[ای بابا نخود آش دومم اومد 🫠]
جیمز :از زمین به دامیان پسر اصلا صدامو میشنوی ؟
دامیان :آ....آره بنال ببینم چی میخوای
جیمز :شرمنده که ده ساعته زنگ و زدن
دامیان :باشه بیا بریم (احتمالا تصورات من بوده و موقع فکر کردنم دوباره فرار کرده رفته )[نه داداش رسما این کارو کرده ولی تو درک قبولش رو نداری برادر من]
بکی :خب تا آنیا نیومده باید برای فردا که تولدشه برنامه ریزی کنیم
روبی :مگه خود اردوگاه تولد نمیگیره ؟
بکی :راست میگی؟
میا :آره من سال پیش که اینجا بودم برای کسایی که تولدشون توی تابستون بود جشن میگرفتن
نیلا :ما فقط باید براش کادو بگیریم
بکی :ای بابا من برنامه ها داشتم (با پنچر شدن)
روبی :اشکال نداره میتونیم بجاش براش کادو های قشنگ تری بگیریم
بکی :باشه
لز زبان آنیا :
اون شب بخاطر این که با دامیان روبرو نشم سریع تر از همه مسواک زدم و رفتم خوابیدم و کل مدت قرمز بودم آخه اون چه کاری بود تو کردی آنیا فورجر احمق.....و کم کم خوابید
دامیانم اون شب رفت تا کادو تولد آنیا رو از یکی از کسایی که گفته بود بیاره [بچمممممم🥹]
از زبان آنیا :
صبح با صدای کسی که داره آهنگ تولدت مبارک میخونه داشتم بیدار میشدم عجیبه چون صبح ها ما با یه صدای شیپور عذاب آور بیدار میشیم چشمامو باز کردم که یدفعه
همه بچه ها جز آلیس :تولدت مبارککککککککک
کری :بچه ها زهر ترک کردید بچه رو آنیا حالت خوبه؟
آنیا :آ...آره من خوبم مرسی از همه تون بچه ها
کری :خب اینجا چند تا چمدون بزرگ داریم پر از کادو
(چون لوید و یور برای آنیا کادو فرستاده بودن)
آنیا :وای چقدر زیاده
میا :خب تغریبا همه ی ماهم یه کادو برات گرفتیم آنیا سان
آنیا جعبه رو باز میکنه و نوشته شو میخونه
خوراکی برای خودت و دوستات آنیای عزیزم از طرف یور
و از هر خوراکی شش تا داخلش بود
جعبه دوم پر از کادو های جور واجور بود
ولی بین اونا یه جعبه که کادو پیچ شده بود و کوچیک تر بود نظر آنیا رو جلب
آنیا جعبه رو باز میکنه :از طرف دایی یوری امیدوارم خوشت بیاد آنیا جعبه رو باز میکنه و یه گردنبند نعل اسب خیلی خوشگل با موروارید میبینه
آنیا :این ......این خیلی قشنگه و برمیگرده
نیلا :ببینم آنیا سان این کادوی کیه ؟
آنیا :خب یکی که خیلی دوسش دارم
آلیسم نظرش جلب میشه :(هه حالا دامیان قطعا میاد با من و اون دخوره رو ول میکنه)[آنیا داشت به گردنبند نگاه میکرد برای همین نتونست ذهن آلیس رو بخونه ]
کری :آنیا سان منم برات یه سوپرایز دارم امروز بعد از ظهر بیا اسطبل
آنیا :باشه
آنیا که وارد سالن غذا خوری میشه روبی و بکی میپرن بغلش و میگن: تولدت مبارککککککککک
آنیا :مرسی بچه ها
خلاصه که بعد از ظهر میشه و آنیا میره سمت اسطبل که با دامیان و آلیس مواجه میشه
آنیا :اممم شماها اینجا چیکار میکنید
دامیان :خب من کلاسم قبل تو تموم شد برای همین اومدم ببینمت
آلیس :منم همراهش موندم کلاس من و دامیان یکیه
آنیا :(درباره اون کلاس شنیدم سطحش از من پایین تره با دامیان مشکلی ندارم ولی با آلیس چرا)و یه لبخند میزنه
کری :خب من برات یه سوپرایز خیلی خواص دارم
آنیا :اون چیه ؟
کری :به اون طرف نگاه کن و به میله اشاره میکنه
آلیس :میخواد که بدون افتادن روی اون راه بری
همه نگاه ها میوفته روی آلیس آلیسم شونه شو بالا میندازه جوری که مگه من چی گفتم
کری :امروز تمرین پریدن از روی میله رو انجام میدی
آنیا :واقعا؟؟؟؟؟
کری :آره وای راستی یادم نبود باید تلفن بزنم آنیا تا من تلفن میزنم سازوبرگ جیلا رو کنترل کن ومیره
دامیان :خب....سازو برگش رو کنترل کن یعنی چی؟
آلیس :یعنی یه ساز بردار و با برگ کنترلش کن
آنیا اخم میکنه و میگه :نه سازوبرگش رو کنترل کن یعنی زین اسب رو کنترل کن و ببند
و زین جیلا رو چک میکنه
آنیا :من میرم دست شویی باید برم یه دور دستامو بشورم
دامیان :خب منم باید برم
آلیسم با یه حالت تمسخر میگه: باشه
توی راه دامیان به آنیا میگه :خب من میخواستم اینو بهت بدم البته که فکر کنم بهترشو داری
آنیا کادوی دامیان رو میگیره و باز میکنه و یه ست گردنبند میبینه
آنیا :اینا خیلی خوشگلن و میپره بغل دامیان
دامیانم که سرخ لبو شده بود میگه :نه بابا قابلی نداره
و خب هردوشون میرن سمت دست شوی های جدا
- ۴۴۱
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط