{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چهار راهی سرد و آدم ها و ماشین ها و بوق ،

چهار راهی سرد و آدم ها و ماشین ها و بوق ،
کودکی تنها و عاری از سیاست ، از دروغ ...
کودکی با دستهایِ پینه دارِ روغنی ؛
ایستاده در میانِ قلب هایِ آهنی
هیچکس اینجا نمی داند که او شبهاش را ؛
رویِ سنگ و آجری می بافت رویاهاش را !
با صدایِ نازکش ، احساس را خَش می زند
التماسش ، طعنه بر مرگِ سیاوش می زند !
تار و پودِ نازکش ، فریادِ تبعیضِ زمان ...
لقمه اش غارت شده با دستِ ظالم زادِگان
جیبتان پر ! حق این کودک ولی خوردن نداشت
باچنین دستِ نحیفی ، نایِ جان کندن نداشت .
مویِ من بر روی پیشانی برایت عار داشت ؟!
یا که این مشکل تراشی ها تو را بازار داشت ؟!
دردِ ما نان بود و دندان بود و پایی ناتوان
دردِ ما یک باغِ عطشان بود و جورِ باغبان
ظلم، هرگز ، هیچ جایی باقی و مانا نبود !
هیچ روزی بادبادک ، تا ابد بالا نبود ...
می رسد خورشید ، روشن می شود این سایبان ،
عدل و شادی برقرار و ، کودکان بازی کنان ..
دیدگاه ها (۱)

👌 میگن خواب یه مرگ کوتاهه ولی چه فرق عجیبی است بین"مرگ"و"خوا...

آدم هایِ بی معرفتی هستیم !زود برایِ هم تکراری می شویمزود از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط