{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می کشم بر شانه هایم غربت ِاندوه را

می کشم بر شانه هایم غربت ِاندوه را

غربتِ اندوهِ بی مانند ِهمچون کوه را

 

شانه هایم زیر این بیداد کم می آورند

کاش می شد کوه باشم این غم ِ بشکوه را

 

کاش دست مهربانی می زدود از روی لطف

لایه لایه دردهایِ مبهم ِانبوه را

 

کاشکی دریادلی با ما روایت کرده بود

درد های بی شمار ِشاعری نستوه را

 

دردهایی چون خوره خونِ غزل را می خورّد

کاش می شد باز گویم دردهای روح را …!
دیدگاه ها (۱)

چه دردی بیشتر از این که دردم را نمیدانیبه چشمم خیره میگردی و...

بی وفایــی پیش چشم این اهالی خوب نیستالتماست می کنم این بی خ...

جایی نرو ! بچرخ فقط در مدار من ! ای ماه …! ای ستاره ی دنباله...

دلم وا مانده در کاری که فکرش را نمی کردمسرم خورده به دیواری ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط