فصل قسمت
﴿ فصل 1قسمت13 ﴾
از زبان باربد
ساعت 12:15
آنیا از صبحی که اسم جین را شنیده حرف نزده پوففففففف (عصبانی) نمیدونم چیشده تق تق
باربد: کیه ؟
نامجون:منم
باربد :بیا تو
نامجون: قربان درباره گذشته آنیا تحقیق کردم چیزی نبود جز…
باربد :سریع برو سر اصل مطلب
نامجون:جین…
باربد:میگی یا نه؟ (داد)
نامجون: جین قبلا دوست پسر آنیا بوده. (با شرمندگی)
باربد:خب؟
نامجون:قربان میدونید هر دختری که از جین جدا بشه جین بهش تجاوز میکنه.
باربد:منظور ؟
نامجون : جین به آنیا احتمالا هم تجاوز کرده چون آنیا جز جین هیچ رابطه عاطفی با هیچ پسری برقرار نکرده.
باربد : آنیا.(داد خیلی بلند)سریع بیا (داد)
چیزی نگذشت آمد داخل اتاق با عصابنیت دستش را گرفتم گفتم:دختره هرزه به کی دادی؟( داد)
آنیا گریه شد نمیدونم یهو چی شد. با گریه اش گفت: خیلی بدی به کسی ندادم هرزه هم نیستم. (گریه )
آنیا وقتی اینو گفت به خودم آمدم دیدم شلاق توی اون یکی دستمه. من میخواستم اون دخترو بزنم سریع پرتش کردم اون ور گفتم: نامجون جمعش کن.
آنیا یهو با داد گفت: مگه من اشغالم مرتیکه همتون این هم هستید همه مافیا ها بدن(داد و گریه)
آنیا از کجا می دونست من مافیام نکنه جاسوسه یهو عصبانی شدم شلاقم را توی دستم فشار دادم برگشت سمتش نامجون به سختی داشت بلندش میکرد داد زدم :نامجون بیرون (داددد)
نامجون رفت بیرون آنیا را بردم زیر زمین و تا میخورد زدمش. نمیدونم چند ساعت شده بود ولی داشتم با شلاق میزدمش خیلی گذشته بود آنیا خیلی وقت بود از حال رفته بود روی مبل نشستم نامجون برام آب آورد آرام شدم و آنیا را توی زیر زمین راه کردم (زیر زمین اتاق شکنجه بود و هرکسی اونجا میرفت زنده بیرون نمی آمد زیاد هم جای خوبی نبود )
......
جایزه
از زبان باربد
ساعت 12:15
آنیا از صبحی که اسم جین را شنیده حرف نزده پوففففففف (عصبانی) نمیدونم چیشده تق تق
باربد: کیه ؟
نامجون:منم
باربد :بیا تو
نامجون: قربان درباره گذشته آنیا تحقیق کردم چیزی نبود جز…
باربد :سریع برو سر اصل مطلب
نامجون:جین…
باربد:میگی یا نه؟ (داد)
نامجون: جین قبلا دوست پسر آنیا بوده. (با شرمندگی)
باربد:خب؟
نامجون:قربان میدونید هر دختری که از جین جدا بشه جین بهش تجاوز میکنه.
باربد:منظور ؟
نامجون : جین به آنیا احتمالا هم تجاوز کرده چون آنیا جز جین هیچ رابطه عاطفی با هیچ پسری برقرار نکرده.
باربد : آنیا.(داد خیلی بلند)سریع بیا (داد)
چیزی نگذشت آمد داخل اتاق با عصابنیت دستش را گرفتم گفتم:دختره هرزه به کی دادی؟( داد)
آنیا گریه شد نمیدونم یهو چی شد. با گریه اش گفت: خیلی بدی به کسی ندادم هرزه هم نیستم. (گریه )
آنیا وقتی اینو گفت به خودم آمدم دیدم شلاق توی اون یکی دستمه. من میخواستم اون دخترو بزنم سریع پرتش کردم اون ور گفتم: نامجون جمعش کن.
آنیا یهو با داد گفت: مگه من اشغالم مرتیکه همتون این هم هستید همه مافیا ها بدن(داد و گریه)
آنیا از کجا می دونست من مافیام نکنه جاسوسه یهو عصبانی شدم شلاقم را توی دستم فشار دادم برگشت سمتش نامجون به سختی داشت بلندش میکرد داد زدم :نامجون بیرون (داددد)
نامجون رفت بیرون آنیا را بردم زیر زمین و تا میخورد زدمش. نمیدونم چند ساعت شده بود ولی داشتم با شلاق میزدمش خیلی گذشته بود آنیا خیلی وقت بود از حال رفته بود روی مبل نشستم نامجون برام آب آورد آرام شدم و آنیا را توی زیر زمین راه کردم (زیر زمین اتاق شکنجه بود و هرکسی اونجا میرفت زنده بیرون نمی آمد زیاد هم جای خوبی نبود )
......
جایزه
- ۳۶۶
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط